سبز...

 

من با سبزی تو وعده دیداری دارم

آنگاه که جناغ سینه من با مکرری درد می‌شکافد از هم

و فرزند دیوانه تو پا به درون می‌گذارد

 

س. پریازانی 

برگرفته از مجموعه شعر «اطلسی‌های در هم نپیچیده»، چاپ زمستان 1381

دخترک و دیو گنده بدبو

 

 

دخترک و دیو گنده بدبو

 

دیو گنده بدبو با آن ناخن‌های بلند و کثیف در اعماق جنگل فرو می‌رفت و هم‌چنان‌که پرندگان و حیوانات دیگر از سر راهش فرار می‌کردند و پنهان می‌شدند گریه می‌کرد! قدم‌هایش را محکم بر خاک مرطوب بهاری می‌کوبید و سبزه‌ها و گل‌های نو رسته را له می‌رد. قدش به بلندی دو فیل بود و موهای بلند و ژولیده‌ای داشت که مانند یال اسب تا پایین پشتش روییده بودند و در آفتاب به سرخی می‌گراییدند. هنوز موهای قهوه‌ای سینه دیو از اشک‌های دخترک خیس بود. کلمات بریده‌بریده دخترک زیبا را به یاد می‌آورد و نمی‌توانست گریه نکند. چند وقتی بود که پنهانی با این دخترک زیبا که با عمه عبوس و ازدواج‌ناکرده خود زندگی می‌کرد، دوست شده بود. پدر و مادرش در تصادفی مرگ‌بار کشته شده بودند و عمه‌اش او را برای زندگی نزد خودش در دهکده سبز و زیبای کنار جنگلی رازآلود آورده بود. از همان ابتدا دیو گنده که بعضی وقت‌ها به لانه مرغ‌های عمه دست‌برد می‌زد دخترک را دیده بود که با سگ پیرش در اتاقی تنها نشسته بود و برای او کتاب می‌خواند و سگ با چشمان نیمه‌باز به صدای محزون صاحبش گوش می‌داد و یا نمی‌داد. تخم‌مرغی که دزدیده بود از گوشه دهانش شره کرده بود و خود غرق صدای دخترک شده بود. آن شب را پایین پنجره او به شنیدن داستان‌های پریان گذرانده بود و چندی بعد با یکدیگر دوستان جان‌جانی شده بودند. شب‌ها پشت پنجره می‌نشست و به داستان‌های پریان گوش می‌داد و غرق زندگی شاهزاده‌های افسانه‌ای می‌شد و گاه از تصور خودش در نقش شاهزاده‌ای بلندبالا و زیبا ابایی نداشت و وقتی به خود می‌آمد غرق زیبایی دخترک می‌شد که شمرده‌شمرده و بلند برای او و سگش که به سختی می‌شنید داستان می‌خواند و گاه انگشتان سفید و کوچکش را روی خطوط می‌گذارد و آرام‌آرام آن را روی صفحه حرکت می‌داد. این شب‌ها ادامه داشت تا این‌که آن اتفاقی که دخترک از آن می‌ترسید به سرش آمد. سگ پیر به حال احتضار افتاد. سگی که تمام زندگی همراهش آمده بود ترکش می‌کرد. دو چشم آبی دخترک سرخ و خاموش، تنها می‌گریستند. دست آخر راز دلش را برای دیو گفته بود. گفته بود قادر به دیدن لحظه مرگ سگش نیست. هر ساعتی که می‌گذشت سگ بیشتر و بیشتر به مرگ نزدیک می‌شد. گویی چشمان زیبایش دیگر حتی دخترک را هم نمی‌شناختند. چشمانش دیگر چندان حرکتی نمی‌کرد و نیمه‌باز خیره به نقطه‌ای دور مانده بود و شاید تا صبح زنده نمی‌ماند. دیو به صورت سرخ شده دخترک با آن بینی قلمی و کوچک و لب‌های عنابی‌اش که از فرط گریه خشک شده بودند خیره شده بود و تصمیمش را گرفته بود. در غیبت کوتاه دخترک برای آوردن جرعه‌ای آب برای سگش آن را به یک اشاره بلعیده بود و به جنگل زده بود. می‌دانست در نظر دخترک زیبا دیو زشت و بدسیرتی خواهد بود و تا آخر جهان هنگامی‌که می‌بالد و بانوی دل‌فریبی می‌شود در میهمانی‌ها به شاهزاده‌های بلندبالای خوش‌سیما که دستش را برای رقص می‌فشارند خواهد گفت که دیوی بدخو روزی سگ عزیزش را خورده است! از این فکر گلویش بیشتر به هم فشرده می‌شد و اشک‌های درشتش بیشتر فرو می‌ریختند. آفتاب به نیمه رسیده بود و سرمای زمستان مرده را در خود ذوب می‌کرد. سگ کوچک در آرامش تمام در شکم بزرگ دیو جان می‌داد و دیو خود را در اعماق جنگل گم می‌کرد و بی‌آن‌که خود بداند به سوی کوه‌های بلند و بنفش‌ کشیده می‌کشد.

 

سحر پریازانی

 

 

 چشم‎هاي من جستجو‎گر تو‎اند

با تواني زيبا

توان از بين بردن تمامي موانع و فرو ريختن تار‎هاي مسموم تنهايي

فرياد

اين لحظه را با تو مي‎ جويم

چنان توانا و مست كه ياراي بودنم با هيچ‎كس نيست

با عرياني پستان‎هايم از فراز تپه فرود مي‎آيم

با دامن سبز بلند و اسبي از پي‎ام روان و رها

كسي كه فراز تپه را فرود مي‎آيد،

من است

تويي

و هيچ‎كس نيست

هم‎چنان در وهم و گمگشته‎گي غرق مي‎شوم

هم‎چنان كه عرصه هستي اين‎چنين

ناشناخته و سرد

خود را براي شناساندن عرضه مي‎كند

تنها تو را

تنها حضور تو را

تنها هسته شكفتنده سبز از گياهان خودروي وحشي و داغ با بخار مرطوب از هسته بويناك عطرآگين عشق تو كه تمام هستي و حضور و وحشت و فنا و كفر و ايمان مرا

از هم مي‎كاود، آرزوست

برادر خوني هزاران هزار ساله رها در اوج‎ها

 

سحر پریازانی

 

 

 

 

 

هم چون روحي معلق در ميان فضا

به درون سياه چاله عظيم گذشته  كشيده مي شوم

و در ميان انبوه تصاوير و برگريزان خاكستري پاييز

به ناچار از سنگيني آنچه قلبم را مي فشارد

و خلايي كه بي پايان مي نمايد

نامت را فرياد مي زنم

آنجلا

       آنجلا

              آنجلا

 

سحر پریازانی 

 

Fall Rain

باز غروب چون بارانی فرو می‌ریزد سرخ برلبه‌های فصلی که مادرانه سینه‌های سرد خود را برای شیردادن به زمان جاری برون می‌آورد.

خواب می‌بینم مرده‌ام با گیسی سیاه و روان کنار رود به کار بازگشت به زمینم.

بیدار می‌شوم و می‌دانم مرده‌ام...

فریادهای من آسمان درونم را به لرزه درآورده‌اند و بیرون تنها نسیم‌ها آرام آرام بر برگ‌های خزانی سلامم می‌دهند.

بیرون ابرهای الهام‌بخش ابدی‌ام به آسمان کهن درونم راه باز می‌کنند...

فرو می‌ریزم

می‌دانم مرده‌ام

می‌دانم باز به درون زهدان تو کشیده می‌شوم

به انتظار بارانی که فرو بشویدم در جهان تو همه ابرهای عاشق را درون کشیده‌ام

و می‌گذارم موران و کرم‌ها به روی پیکرم بخزند و به توام بازگردانند

پرندگان گیس سیاهم را به شیرینی خانه عشقشان می‌برند و آن چشم‌ها که گمان می‌کردم هماره و تا به ابد تو را خواهند نگریست حال به درون گشوده شده‌اند.

می‌دانم مرده‌ام

می‌دانم تا پاییز به سر آید در درون تو باز آرام چون گذشته نفس می‌کشم و تا بهار در هزاران هزار برگ به رقص در خواهم آمد.

 

سحر پریازانی

تحليلي بر نمايشنامه ايفي‎ژني در اوليس

تحليلي بر نمايشنامه ايفي‎ژني در اوليس

نوشته اوريپيد

 

 «چگونه چهره‎هاي شرم و پرهيزگاري توانايي نجات دادنت را دارند،

هنگام كه گناه بر اورنگ فرمان‎روايي نشسته است؟

هنگام كه چهر تقوا را انسان فرو پوشيده است،

و براي آن ذهني فراز نمي‎نهد؟

هنگام كه بي‎قانوني قانون مي‎‏گذارد و قانون فرو مي‎ميرد،

و انسان ديگر از خشم خدايان نمي‎هراسد؟»[1]

 

نمايشنامه ايفي‎ژني در اوليس، تراژدي‎اي قهرمان‎پرورانه است. دختر بچه‎شانزده ‎ساله‎اي چنان درون معبد مرگ مي‎شود كه شاهان سياه‎چشم را ياراي آن نيست و اين تحول از عروس سراي آشيل بودن تا قرباني‎اي كه براي یونان پاي به درون معبد آرتميس مي‎گذارد، تحولي قدرتمند و در گرو درون‎مايه خود ايفي‎ژني است.

«ابتدا با چشمان خود مي‎بيند كه ارتش چه بي‎طاقتي براي مرگ وي دارد. سربازان خسته‎اند. مدت طولاني‎اي است كه در اوليس سرگردانند و مي‎بيند كه جان آشيل چگونه براي زندگي او به خطر افتاده است. آشيل در برابر تمام ارتش يونان. او به اين نكته توجه مي‎كند كه چشمان یونان چگونه به او خيره شده است و همه چيز به مرگ او بستگي دارد و با مرگ او گذر از بندر اوليس چه آسان خواهد بود. ناگهان در مي‎يابد كه از كف دادن زندگي‎اش براي او چه نام نيكي باقي خواهد گذارد و در نهايت مي‎انديشد كه اين سربازان كه اكنون بر مرگ او پاي مي‎فشارند خود آماده جانفشاني به پاي دروازه‎هاي تروا هستند و در پايان اين‎چنين اذعان مي‎دارد كه اگر آرتميس تصميم به گرفتن بدن من دارد، من ميرا چگونه برابر آن بايستم.»[2]



[1] اوریپید: ایفی‌ژنی در اولیس، برگرفته از سرود هم‌سرایان، ص 55.

[2] مقاله مجازی. www.pantheon.org/articles/i/iphigenia

ادامه نوشته

شعری کهن...

سمونیدس [1](Semonides):

«تندر توفنده زئوس اختیارات انسان را در همه چیزی در دست دارد و آن را آن‌گونه که خواستار آن است بنیان می‌نهد.

انسان هیچ عاقبت اندیشی ندارد و روز از پس روز چون رمه‌ای زندگی به سر می‌آورد،

ناآگاه از این‌که خدایان چگونه بر داستان‌ها نقطه پایان می‌نهند؛

هم‌چنان که به همه‌گان خوراک امید و اطمینان از رگانشان می‌خورانند.

شماری به انتظار فردا نشسته‌اند

شماری دیگر به انتظار تغییر فصل‌ها

و هیچ‌کس نمی‌اندیشد که آیا سالی که می‌رود را نو خواهد کرد؟...»[2]



[1] شاعر یونانی، متعلق به قرن هفتم پیش از میلاد.

[2] (Too Many): Greek Lyric Poetry, a new translation by M. L. West, New York, Oxford University Press, 1994.

 

نان هزاره‌ها

 

... «ب» می‌گوید: نمی‌توانم پیشینه آبایی را نادیده بگیرم. جغرافیایی که در آن بار آمده‌ام اما نمی‌دانم... در حال حاضر؛ در این دوره از زندگی‌ام احساسی به این پیشینه ندارم و ترجیح می‌دهم هر روز هر چه بیشتر به لبه‌های آن آزادی نزدیک شوم. هر لحظه بیشتر تا زمانی‌که در آن محو شوم. وقتی می‌گویم انسان واقعا از انسان حرف می‌زنم. واقعا از انسان... از انسان... از زمین و تمام آن‌چه در آن است. احساس می‌کنم تعصب و اعتقاد و باورهای بومی و قومی لایه‌لایه از پیکر ذهنیتم که حتی بدان هم گاه احساس تعلقی نمی‌کنم فرو می‌ریزند... گاه آن‌قدر عمیق می‌شوم که راه بازگشتی ندارم. فضا سنگین است. همه‌چیز آینه می‌‌شود. تا دنیا دنیا است همه‌چیز بی‌کرانه است. ته ندارد. گاه در کرانه این تجربه به خود می‌آیم و در آن ظلمات فکر می‌کنم آیا به زندگی عادی بازخواهم گشت؟ آیا می‌توانم برگردم یا تمام شد؟ و هر بار ترسم کمتر از پیش است! به لبه‌های جنون و دیوانگی دست می‌کشم و چند روز در رخت‌خواب می‌افتم بی‌آن‌که کسی بداند و باز زنده و شاید سالم از آن تجربه بر می‌گردم... گاه فکر می‌کنم که نمی‌توانم ادامه دهم و این جهان برای من تجربه هولناکی است و از تصور مرگ روحم عاشقانه پرپر می‌زند. به‌خصوص لحظاتی که مرگ را که همیشه در آغوشم است نزدیک‌تر از پوستم حس می‌کنم. تجربه تصادفی که تقدیر به دور می‌راندش. قلبی که ناگاه بی‌خبر از درد بر زمین می‌اندازدت و این همه آدم که از کنارت و از میان دستانت چون شن‌ بزیر می‌غلطند... من نمی‌توانم به این فکر کنم که ایرانی‌ام یا عربم یا غربی... دیگر نمی‌توانم. جنس من فرو ریخته است. آن لایه‌ها حالا به پای تنه‌ام ریخته‌اند و به زودی به زیر خاک می‌روند و من با ریشه‌هایم درونشان می‌کشم. ما اینجا ایستاده‌ایم. در این نقطه از زمان که هرچند برای هر کدام طول عمری دارد: 60 سال، 70 سال 30 سال و ... لحظه‌ای است. فقط دمی است. یک چشم بستن و گشودن خداوند هم نیست! هزاره‌ها از روی ما گذر کرده‌اند! و حتی نمی‌توانیم بگوییم که در هزاره چندم این جهان قرار داریم که آن‌هم تنها دمی است و به جرات می‌گویم چون زمان جاری‌ای وجود ندارد و زندگی ابدی است! من چگونه می‌توانم بر آن عرب بتازم که هزاروچهارصد سال پیش به پدران من تاخته است؟ مگر او خود پدر من هم نیست؟ مگر او خود مقهور جهان نیست؟ من چگونه می‌توانم با یک روند با کمالی که در روح تاریخ است بجنگم؟ چگونه می‌توانم؟ وقتی همه ما در چنگ یک فرایندیم! چه احساس برادری بکنم چه دشمنی این آن چیزی نیست که در دستان من باقی می‌ماند. چه بجنگم چه نجنگم آن چیزی که باید خواهد شد. چه بدرم چه ندرم خودم نیز خوراک لذیذی برای کرم‌ها و ... خواهم بود و یا حتی موجوداتی بسیار بزرگ‌تر از من گوشتم را حلال می‌دانند و قبل از سر بریدنم قدری آب به من می‌نوشانند و یا بی‌رحمانه تشنه و گرسنه در یک مراسم کهنه و آیینی و در گرما و هرم عقایدی که پوست و استخوان می‌درد ذره‌ذره و دردناک قربانی می‌شوم. ذره‌ذره و دردناک اما عقیم در اعماق... انسان بیچاره .... انسان گم‌راه بیچاره ... آری، شاید این جهان تجربه هولناکی است. اما هر چه هست من در این نقطه و عمق نمی‌توانم به تعلق آبایی و پیشینه خود ببالم من از تمام آن هر روز بیشتر تهی می‌شوم به انسان عریان نزدیک می‌شوم و هیچ نیرویی را توان گسستن آن نیست.

سحر پریازانی

از دفتر یادداشت‌ها

دو صحنه از نمایشنامه مهرانگیز

مهرانگیز

 

فراز هشتم

 

[به‎رخ و مهرانگيز به پاي سرو كهن]

مهرانگيز: به‎رخ من به نيايش مي‎نشينم، تو چشم بدوز ببين از اين بلندا شاهرخ را مي‎بيني؟ هر آينه وي را ديدي به من بگو، گرم بر سر نيايش باشم.

به‎رخ: بر سر نيايش؟

مهرانگيز: آري، هورمزد خواهد بخشيد. من آن روان پاك هورمزدی در او مي‎بينم. همه روان ايزدان در او مي‎بينم.

به‎رخ: باشد.

مهرانگيز: «درود به اهورا مزدا، درود به امشاسپندان، درود به مهر دارنده دشت‎هاي فراخ، درود به خورشيد تيز اسب، درود به اين ديدگان هورمزد، درود به فروهر زرتشت اسپنتمان، درود به سراسر آفرينش پاك كه هست و بوده و خواهد بود. ...فراز ستايم پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را آن‎چه را كه در انديشيدن و گفتن و كردن است من مي‎پذيرم همه پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را من فرو گذارم همه پندار زشت و گفتار زشت و كردار زشت را. ...آه، تيشتر را ما مي‎ستاييم. تيشتر درشت چشمان را ما مي‎ستاييم، تيشتريني‎ها را ما مي‎ستاييم، تيشتر فرهمند را ما مي‎ستاييم. زروان بي‎كرانه را ما مي‎ستاييم، زروان جاودانه را ما مي‎ستاييم، باد مقدس نيك كنش را ما مي‎ستاييم. ...هريك از ايزدان مقدس مينويي را ما مي‎ستاييم، هر يك از ايزدان مقدس جهاني را ما مي‎ستاييم، روان خود را ما مي‎ستاييم، فروهر خود را ما مي‎ستاييم.»[1]

به‎رخ: مي‎بينمش!

مهرانگيز: …

به‎رخ: آن‎جا را خوب بنگر! خود اوست! به زمين پشت قنات مي‎رود.

مهرانگيز: «من اقرار دارم كه مزدا پرست زرتشتي، دشمن ديوها، اهورايي كيشم. ...خان‎خداي پاك، سرور پاكي خانواده را ما مي‎ستاييم. ده‎خداي پاك، سرور پاكي ده را ما مي‎ستاييم. جوان نيك پندار، نيك گفتار، نيك كردار، به‎دين پاك و سرور پاكي را ما مي‎ستاييم.»[2]

به‎رخ: از ديده پنهان مي‎شود. هنوز مي‎بيني‎اش؟

مهرانگيز: «هنگامي كه خورشید برآيد پاكيزگي رسد به زمين اهورا آفريده، پاكيزگي به آب روان، پاكيزگي به آب چشمه، پاكيزگي به آب دريا، پاكيزگي به آب ايستاده، پاكيزگي رسد به آفرينش پاكي كه از خرد مقدس است.»[3] و من آن پاكيزگي را مي‎جويم اي اهورا مزدا … تو را به فروهر پاك مردمان سوگند مي‎دهم تا آب بدين ده بازگرداني. اي اهورامزدا ستايش و نيايش و نيرو و زورمندم از براي اهورامزدا و امشاسپندان …

به‎رخ: مهرانگيز مي‎گریی؟!

مهرانگيز: آب پاك را ما مي‎ستاييم اي اهورامزدا، باران پاك را، آب پاك مزدا داده را …

به‎رخ: برخيز مهرانگيز!

مهرانگيز: «از شما آب‎هاي آبادكننده، زنده كننده و سودبخش كه دايه فقرا و از ميان شما آشاميدني‎ها بهترين و خوب‎ترين هستيد خواستاريم كه براي كمك كردن به بينوايان و بركت‎ دادن به آفريدگان به سوي پايين بشتابيد …»[4]

به‎رخ: مهرانگيز؟

مهرانگيز: «تشتر دارنده چشمان تيزبين را مي‎ستاييم، تشتر ستاره نوراني و با شكوه را مي‎ستاييم، تشتر را مي‎ستاييم، ستاره‎هاي گرد تشتر را مي‎ستاييم، تشتر نوراني و با شكوه را مي‎ستاييم»[5] … به زمين پس قنات رفت؟

به‎رخ: به گمانم چنين است. … برخيز و سرشكت پاك كن مردمان بدين سوي مي‎آيند!

مهرانگيز: چه شده است؟

به‎رخ: نگاه كن اين هلهله شادي است!

مهرانگيز: بشتاب و بازپرس!

به‎رخ: مي‎روم. (و بيرون مي‎رود.)

مهرانگيز: هورمزدا مرا آن‎چنان خرد ده كه ياراي انديشيدن بدان‎چه به سويم باز مي‎شتابد بيابم. بزرگ هورمزدا ياري‎ام ده! شاهرخ را در آن آغوش گشاده مينويي‎ات برگير و ياري‎اش ده و مرا همسري مهربان خان او كن! اي اشويي زرتشت اسپنتمان مرا از اين هراس فراگيرنده رهايي بخش و كيومرث پاكزاد، آن دلير مرد را از در خانم دور كن! … به او مهر و نيكويي بخش و من براي فروهر او نيز نيايش مي‎كنم. دلش به مهر شاهرخ آكنده كن … دلش به مهر همه‎كس آكنده كن … بادا …

به‎رخ: مهرانگيز! مهرانگيز عروس مي‎آورند!

مهرانگيز: كدامين عروس؟

به‎رخ: عروس قنات را!

مهرانگيز: راست مي‎گويي؟ آه، چه زود فرا رسيد!

به‎رخ: چرا روی در کشیدی؟

مهرانگيز: شاهرخ را بايدش كه پيش از آمدن عروس به كيومرث رازمان بازگفته باشد!

به‎رخ: بد به دل راه مده! بدو گفته است!

مهرانگيز: و اگر نگفته باشد؟ … كيومرث به خاستگاري‎ام مي‎آيد به‎رخ!

به‎رخ: اي دخت نيك خسرو خان اين نيايشت بود كه هورمزد پاسخ داد. روا نيست شادماني‎ات فرو‎خوري. آه مهرانگيز ببين چه زيبارو عروسي‎ است!

مهرانگيز: آري …

به‎رخ: بيوه‎اي نيك‎نام است.

مهرانگيز: بسيار برازنده است.

به‎رخ: بيا تا چون ديگر مردمان به پيشوازش بشتابيم!

مهرانگيز: باشد. تو شاهرخ را بياب و بگو ديرگاهان به قنات مي‎روم و من در ميان مردمان چشم به راهت مي‎مانم.

به‎رخ: مادر چه؟ خوب مي‎داند چه مي‎كني؟

مهرانگيز: به‎رخ بايدم كه ببينمش!

به‎رخ: باشد، برويم. (و بيرون مي‎روند.)


 

فراز نهم

 

[شاهرخ و مهرانگيز كنار قنات.]

مهرانگيز: حال من چه بايد بكنم؟ تو سوگند ياد كردي!

شاهرخ: مهرانگيز گفتم دي وي را مست شراب يافتم!

مهرانگيز: شراب … در مستي به وي مي‎گفتي!

شاهرخ: نه! اين شيوه راستكاران نيست و ما بنا بر آن نهاديم كه راستي را بر وي تمام كنيم. …

مهرانگيز: دیشب مي‎گفتي!

شاهرخ: …

مهرانگيز: … بگو!

شاهرخ: مرگِ روز ره خانه زدم و يافتمش. شادان بود و به من گفت فردا به خانت آيم و بگويم كه …

مهرانگيز: اي داد بر من! فردا باز مي‎آيد؟! … اي داد بر من! مي‎گفتي!

شاهرخ: نتوانستم … به روان پدر مي‎خواستم. عروس كه آمد بر آن شدم تا زود به خانه بازگردم و كار تمام كنم ديدم كه چشم به راه آمدنم در بستان راه مي‎رود و دانستم … دانستم و بهتر آن ديدم كه راه خاموشي گزينم. …

مهرانگيز: … چه نيكو! ديگر چه مي‎گفت؟

شاهرخ: گفت چنين نمي‎ماند و عروس كه برگيرد نيكو دختي برايم مي‎ستاند.

مهرانگيز: بسيار نيكوست!

شاهرخ: چنين نيست!

مهرانگيز: به بيش رنجاندنم كوشش مي‎كني؟

شاهرخ: مهرانگيز من مي‎ميرم بي تو!

مهرانگيز: نمي‎ميري شاهرخ! تو به آن مي‎داني كه برادري كني و من اين را در تو مي‎بينم.

شاهرخ: نه! چنين مپندار! … من تو را خواهانم، تو بگو چه كنم؟

مهرانگيز: تو بگو چگونه وي باز برانم؟ چگونه پدر را شرمسار كنم؟ … فردا روز بدو بازگو! شاهرخ نه مگو، فردا وي را آگاه كن! مگذار اين كينِ رانده شدنش فرا گيردمان. اين كين زدودن را دشواري در مي‎گيرد.

شاهرخ: او كين‎ورز نيست!

مهرانگيز: هست! مي‎دانم هست! كژ انديشيده بودم. فردا روز بيابش و …

شاهرخ: نمي‎توانم مهرانگيز! اگر خواهان مني، اگر به من مهر می‌ورزي از من چنين مخواه من ناتوانم از شكستن آن شادي‎ كه در او ديدم!

مهرانگيز: نمي‎دانستم چنين با من تواني كرد!

شاهرخ: هرآن‎چه تو گويي مي‎كنم، باري دل برادر شكستن نمي‎توانم!

مهرانگيز: به‎رخ مي‎گفت به مادر گفته است دل من به دست خواهد آورد. … اگر چنين باشد چه؟ … اگر پدر مرا به عروسي‎اش درآورد چه؟

شاهرخ: دل تو چون مي‎تواند به دست كند؟!

مهرانگيز: زود بر مي‎آشوبي! همه را من كنم؟ چگونه؟ دوستي برادرانم با او نمي‎بيني؟ به چه مي‎انديشي؟ چگونه مي‎تواني رهايم کني كه با تني لرزان او را برانم؟ گمان مي‎برند كودكم و رام خواهم شد. گمان مي‎برند نازپرورده‎ام و بايدم بهتريني چون او برگزينم!

شاهرخ: شرم بر من!

مهرانگيز: همين؟

شاهرخ: …

مهرانگيز: همين و بس؟ شرمناكي؟ باري گامي به ياري‎ام بر نمي‎داري؟ كارگري خان او تو را بسنده مي‎نمايد؟

شاهرخ: بس كن ديگر! اگر نبودي دي از اين ديار رفته بودم!

مهرانگيز: كجا رفته بودي؟ اينجا خان و خوراكت به راه است و دخت نيك برايت مي‎ستانند!

شاهرخ: به هرآن‎جا كه پدر رفت رفته بودم. چگونه مي‎تواني مرا چنين خوار ببيني؟

مهرانگيز: ...

شاهرخ: مي‎داني تازيان همان پاي برهنه‎گان پيشين بدين خاك مي‎تازند باز؟

مهرانگيز: كيست كه نداند؟

شاهرخ: همه مي‎دانند! باري يك تن را نيست تا بدان انديشه كند! اگر تو نبودي مرا سر آن بود كه چون پدر به راه ايران‎ كشته شوم!

مهرانگيز: دست‎آويزي نيكوست شاهرخ. … باشد هرآن‎چه تو بخواهي من عروس وي خواهم شد و تو نیز تواني بدان كارزاري كه…

شاهرخ: مهرانگيز چگونه چنين تلخي؟

مهرانگيز: همه روزگار ما بدين تلخي مي‎گذرد. مي‎انديشم تو را اين بس مي‎نمايد تا مرا گاه كنار اين قنات ببيني و ديگر هيچ!

شاهرخ: شرمم باد كه چنين به رويت نمايانده‎ام.

مهرانگيز: …

شاهرخ: باورم دار مرا مرگ بهتر از اين است تا شادي وي بر درم، مرگ مرا گواراتر از آن است! من نان او مي‎خورم و وي برادرم است.

مهرانگيز: اين برادر مرا مي‎ستاند شاهرخ! نمي‎ارزيدم به آن برادري كه بوي ريايش مي‎آيد؟

شاهرخ: …

مهرانگيز: آري، بوي ريايش مي‎آيد! آن چشمان عقاب‎گون بوي گستاخي و بي‎شرمي‎شان خشم‌گینم مي‎كند و تو درنمي‎يابيشان! امروز به زير سرو كهن وي را نيايش كردم و باز نيايشش مي‎كنم باشد كه نيكويي را كه تو را شايسته‎ است روايت دارد و پوستين كهنه خويش در برت نكند! از من مخواه تا دگرباره گستاخ‎منشانه پدر را شرمسار كنم. بدرود! (بيرون مي‎رود.)



[1] پورداوود: خرده اوستا.

[2] همان.

[3] همان.

[4] همان.

[5] همان.

 

سحر پریازانی

روح حامی

اي روح حامي

بگذار دو غار بي‎پايان بيني‎ام را

به گريبان چون دُر تو بفرسايم

شايد كه شمه‎اي از روح تو

دم كشم به شهر درون

و چون دراويش قونوي

از سر‎انگشتان خويش

ببارانم بر سر ياران

كه بس تنها و پريشان مي‎نمايند.

 

سحر پریازانی

قدیس...

Saint

Hot milk was ready.  A saint’s very food! She glanced at the mug and thought there’s a small difference in things today! Saint walked through the crossed Jesus in the pray room and slightly fell on her knees and while praying looked at Christ like always and everyday but he didn’t seem to be sacrificed today! She looked carefully! Yes, she was right! He was smiling at her!

The fresh smell of milk had covered the dining room which she hadn’t experienced it before. Saint looked at other nuns one by one to be sure of their lifeless faces. Seems she was looking at herself in their mirror.

Saint found herself next to crossed Jesus again, begging for a word but just received his smile spreading into the atmosphere.

Happy to take off her uniform, saint washed her face in the cozy bowl and drowned in her thoughts while staring at small waves. “Where’s my halo!?” She almost shouted and rushed to the mirror. “Where has it gone?”  She had lost her halo forever. That’s why she felt slightly happy. Saints are quite dependent on their halos. She though Jesus was always smiling at me but weight of my halo didn’t let me see it!

Her new day was shining. She just couldn’t wear her uniform. Step by step walked slowly towards a window she had never cared about. Yes, there was a different life going on. She looked down at people’s routine life and smiled; Saint was free!

 

 Sahar Paryazani

شعری از بورخس

سکه آهنین

اینک سکه آهنین. بپرسیم

دو روی متخالف را که پاسخ چیست

سئوال مبرمی را که هیچ‌کس از خود نپرسیده:

چرا مرد می‌خواهد که زنی دوستش بدارد؟

ببینیم. بر سپهر بلند در هم تنیده‌اند

فلک چارلایه استوار بر آب

و سیاره‌های تغییر ناپذیر.

آدم، پدر جوان، و بهشت.

شام و بام. خدا در هر مخلوق.

در این هزارتوی محض بازتاب تو هست.

باز بالا بیندازیم سکه آهنین را

که نیز آیینه‌ای جادویی است. روی دیگرش

هیچ‌کس و هیچ‌چیز است و تاریکی و کوری. آن تویی.

دو روی سکه تک پژواکی آهنین را می‌سازند.

دستان تو و زبان تو شاهدانی منافقند.

خدا مرکز فرار حلقه است.

نه عزت می‌نهد و نه خوار می‌دارد. کاری بهتر می‌کند: فراموش می‌کند.

ای که به ناحق به رسوایی شهره‌ای، چرا نباید دوستت بدارند؟

در ظلمت غیر، ظلمت خویش می‌جوییم؛

در آیینه غیر، آیینه مقدر خود را.

در باب هکاته الهه یونان باستان و پیوندش با ایفی‌ژنی

ايفي‎ژني، مسيح درون هكاته

 

با نگاهي كوتاه به اساطير يونان از وجود دو هكاته آگاه مي‎شويم، يكي كه الهه‎ دوراهي‎ها خوانده مي‎شود و گفته مي‎شود بر سر هر دو راهي (يا سه‎راهي) كه به يكديگر مي‎رسند، هكات به انتظار نشسته است و ديگر الهه‎اي سه‎گانه است كه به شكل بدن (به هم چسبيده) سه زن (عجوزه يا زن فرتوت، زن و باكره) نشان داده شده است و الهه‎اي زميني و از سرچشمه الهه‎هاي مادر است كه «خاستگاهي آسياي ميانه‎اي دارد و باز بعدها تبديل به الهه جادو، ماه، شب، فرمانده ارواح (قانون‎گذار ارواح)، الهه‎ متعلق به دنياي زيرين و در نهايت حامي و پشتيبان جادوگران و پيش‎گويان شده است.

«علارغم اين‎كه ممكن است تصور شود كه هكات الهه‎اي بخشنده نيست، هكات در اصل الهه مادر و زمين شناخته شده است اما تصوير حمايت‎گر مادرانه‎اش فراموش شده و در نهايت تنها قسمتي از طبيعت او پرستش مي‎شده است.»[1]

هكاته و آرتميس گاه با يكديگر آميخته مي‎شوند و هكات الهه شكارگري نيز شناخته شده است و گاه او را سگ - زن كه در ميانه سگ‎هاي شكاري آرتميس و به همراه او به شكار مي‎رفته شناخته‎اند.

كدامين جنبه از ذهن يوناني مرگ ايفي‎ژنيا يا قرباني شدنش را به زندگي مرموز الهه هكات پيوند زده است؟ كدامين انديشه‎اي ياراي خلاقيتي چنين را دارد؟

دانش‎نامه آزاد مجازی ويكي‎پديا اين‎چنين هكات را تعريف می‌كند:

«هكات يا هكاته اصالتا الهه وحش (سرزمين‎هاي بكر) و زايمان است كه توسط ميسنه‎اي‎هاي كهن و در ميان مردمان آناتولي پرستيده مي‎شده است.

«نام‎هايي كه هكاته را بدانان مي‎خواندند مانند هكاتئوس (Hecataesus) يا هكاتومنوس (Hecatomnus) از نياي خود يعني مائوسولوس (Mausollus) بر آمده‎اند و در نهايت هكاته الهه‎اي است كه قدرت خود را در دوران تاريخي نيز حفظ كرده است. ... نشان‎ها و يادبودهاي هكات در فينيقيه و سوريه بسيارند اما متعلق به دوران تاريخي هستند. سنت‎هاي عامه‎تر وي را بيشتر به عنوان الهه مادر مي‎پرستيده‎اند كه جنبه‎هاي شخصي‎اش با فرهنگ يوناني يكي شده است.

«تصاوير كهن‎تر هكات يك چهره و نه سه‎گانه هستند. از گفته‎هاي مسافران قرن دوم هم‎چون پاوسانياس (Pausanias) بر مي‎آيد كه تصاوير هكات متعلق به عصر كلاسيك سه‎گانه بوده‎اند. ... سه‎گانگي هكات بيشتر متعلق به فرهنگ هلني است اما در مصر باستان تصاوير وي بر روي پاپيروس‎ها سه‎گانه نقش شده است كه يك سر سگ، يك سر مار و سر ديگر اسب نمايانده شده است.

«بهترين شكل تقديم كردن به هكات گذاردن گوشت بر سر دوراهي‎ها بود و گاه سگ‎ها را براي وي قرباني مي‎كردند كه نشانه خوبي براي بازشناخت عدم اصالت او به عنوان الهه‎اي يوناني است زيرا سگ‎ها به سختي چنين نقشي را در آيين‎هاي قرباني یونان بازي مي‎كردند.

«هكات در سرود‎هاي هومر براي دمتر و تئوگوني[2] هزيود خود را نشان داده است. گفته مي‎شود كه او معابد مشخص خود را دارا بوده است. به معبدي در افه‎سوس اشاره مي‎شود كه متعلق به هكاته است و به نام معبد آرتميس شناخته مي‎شود» و نشان از یگانگی این دو است.

«هزيود آورده است كه او در شمار نوزادان گايا (Gaia) و اورانوس (Uranus)، زمين و آسمان بوده است ... و هزيود قدرت او را به عنوان بهترين هديه زئوس به هستي برمي‎شمرد. هزيود تاكيد مي‎كند كه هكات تنها فرزند دختر آسترايا (Asteria)، ستاره- الهه كه خواهر لتو، مادر آرتميس و آپولو نيز خوانده شده بوده است. مادر بزرگ اين سه (آرتميس، آپولو و هكات) فوئبه (Phoebe) بود كه تيتاني باستاني به شمار مي‎رفت و ماه را از آن خود كرد. هكاته به عنوان كامل كننده فوئبه در شب‎هايي كه ماه نبود نمود پيدا مي‎كرد و در حقیقت وي را الهه نيمه تاريك ماه دانسته‎اند.

«دوگونه هكات در اسطوره‎شناسي يوناني سر بر مي‎آورند. نقش دون‎‏تر، هكاته را بدون محو كردن آرتميس شكل مي‎دهد. در اين گونه هكاته كاهنه ميرايي است كه غالبا با ايفي‎ژنيا همراه است و دیگران را خوار و تحقير مي‎‏كند كه اين سرانجام به خودكشي‎اش مي‎انجامد. سپس آرتميس بدن مرده او را با جواهرات هم‎چنان كه پرستندگان به دورش حلقه زده‎اند مي‎آرايد تا روح او عروج كند و به هكاته بدل آيد و براي زنان آسيب ديده دست به عمل بزند.»[3] نيازهاي انساني بسته به تلاطم‎ها و نيازمندي‎هاي اجتماعي و جغرافيايي يك خدا را شكل مي‎دهند. بعد زنانه آرتميس و روح حمايت‎گرانه‎اش به ابعاد دیگر خود (و یا هکات) شکل داده است. «هم‎چنان كه اسطوره گسترش پيدا مي‎كند، هكات به دايه‎اي بدل مي‎آيد كه زئوس را از مرگي كه توسط كرونوس پدرش به انتظارش است نجات مي‎دهد.

«گونه دوم كمك مي‎كند تا دريابيم چرا به هكاته لقب ملكه ارواح داده شده است و نقشش به عنوان الهه‎اي جادوگر از كجا برآمده است. شبيه به توتم‎هاي هرمس كه به عنوان نگه‎بان مرزها بر ضد خطر ايستاده است، هكاته نيز به عنوان الهه‎اي مرزي شناخته مي‎شود كه از قدرتي حمايت‎گرانه برخوردار است. نقش هكات را بر سر در شهرها زدن معمول بود و در نهايت به درهاي خانگي نيز رسيد. مفهوم برون اندازي ارواح شيطاني در به روي باور هكاته متمسخر مي‎گشايد.» در حقيقت هكات فرمان‎رواي مرزي بين دنياي مادي و روحاني است. اما مردم دنياي كهن باور داشتند كه هكات همان‎گونه كه قادر است از ورود شر به خانه جلوگيري كند، قادر به درون كشاندن ارواحي چنان (شر)  نيز هست. «رد تغيير پيكره هكات را مي‎توان در قرن پنجم پيش از ميلادِ آتن جستجو كرد. در نمايشنامه آشيل او به صورت الهه‎اي گران‎قدر ظهور پيدا مي‎كند و در آثار سوفوكل و اوريپيد او تبديل به بانوي جادوگري و افسون‎گري شده است. مدئا به عنوان كاهنه هكات شناخته مي‎شود كه از افسون‎گري براي ساختن زهر و استفاده گياهان جادويي بهره مي‎برد. هكاته سنگ‎دل را رقيق‎القلب نيز خوانده‎اند، شايد براي تاكيد بر احترام و ارزش او به مويه‎هاي دمتر براي از دست دادن پرسه‎فونه[4] (Persephone) كه به كلامي شيرين از دهان او برون مي‎آمده‎اند بوده است. او بعدها به رابط پرسه‎فونه (با دنياي زندگان) و همدم نزديك (آن‎جهاني‎اش) بدل آمد. علارغم اين‎كه او حقيقتا هرگز ميان خدايان اولمپ‎نشين نيامد، يك ادراك مدرن از هكات گوياي اين است كه او از فرهنگ تلفيق شده هلني‎هاي آلكساندريا (Alexandria) برون آمده است. همان‎طور كه آورده شد، در مصر او را الهه‎سگ (ماده سگ) مي‎شناسند كه صداي پارس سگ‎ها در شب نشان‎گر حضور او است و بعدها تصوير دو سگ همرا‎ه نيز در كنار او شناخته شده است.

«هكات الهه‎اي متعلق به دوران پيش از شكل‎گيري خدايان اولمپ است و براي همين نيز به آساني در كنار خدايان پانتئوني يونان عصر كلاسيك قرار نمي‎گيرد. گاه وي را از تيتان‎ها و حامي انسان دانسته‎اند و حتي او را دختر دمتر و در شمار خدايان باروري دانسته‎اند. گاه نيز وي را دختر زئوس دانسته‎اند و بسياري بدين نيز آگاه نیستند كه هكاته خود مادر و صاحب دختري[5] بوده است.

«هزيود هكاته را خواهر لتو و فرزند پرسس (Perses) و آستريا، دو تيتان پيش اولمپي در نظر گرفته است. تيتان‎ها خداياني بودند كه در فرهنگ‎هاي كهن يوناني پرستش مي‎شده‎اند،  در حالي‎كه خدايان اولمپي خداياني بودند كه توسط قبیله‎هاي مهاجم به يونان آمدند. او را هماره به عنوان الهه‎اي كه قدرت توجه زئوس را با خود داشته است، شناخته‎اند و همين مهم سبب شده كه در دوره‎هاي بعدي و با هجوم قبايل مهاجم و اديان متفاوت چهره او هم‎چنان قدرتمند باقي بماند.

او را گاه باكره خوانده‎اند و گاه مادر یک دختر و گاه او را مادر بسياري از غول‎ها دانسته‎اند كه نمايانگر جنبه‎هاي ترسناك زندگي هستند.»

همان‎طور كه گفته شد او را الهه سه راهي‎ها و يا دوراهي‎هايي كه به هم مي‎رسيدند خوانده‎اند. «جنبه سه‎گانه و دوگانه هكات از روح وحشي و رام‎ناشدني وي برون مي‎آيد.

«از ديگر حيواناتي كه با هكات همراه مي‎شوند قورباغه است و در پيكره سه‎گانه‎اش به جز سر سگ و اسب، سر خرس نيز نشان داده شده است. كه بي‎شباهت به خرس آرتميس نيز نيست. گاه نيز شيري بر يكي از پیکرههاي سه‎گانه نقش شده است. تصوير هكات به عنوان الهه‎اي مخوف پس از مسيحيت نيز شكل‎ گرفته است چرا كه مؤمنان صدر مسيحيت او را نمونه‎اي آماده براي نشان دادن مخلوقي دوزخي در دست گرفتند. بدين معنا كه مي‎توان تصور كرد كه بر جنبه‎هاي مخوف و تاريك هكات تاكيد شده و يا حتي شكل آن تغيير كرده است.

«مناطق بكر و وحشي، جنگل‎هاي انبوه، مرزها، ديوارهاي بلند شهرها و درگاهي‎ها، دوراهي‎ها (يا سه‎راهي‎ها) و قبرستان‎ها در دوران‎هاي مختلف جايگا‎هاي ويژه هكات بوده‎اند. ماه نيز براي هكات مقدس بوده است.

«سه جادوگر در نمايشنامه مكبث (Macbeth) اثر شكسپير در حقيقت همان هكات هستند كه بر مكبث ظاهر مي‎شوند و گفته مي‎شود كه اين صحنه اصالتا توسط خود شكسپير نگاشته نشده است.»

هكات بارها نيز در اشعار ويليام بليك ديده شده است و نقاشي‎اي از هكات نيز در شمار نقاشي‎هاي اين نقاش- شاعر انگليسي به چشم مي‎خورد.

اين اندكي از خوي و خاستگاه و پيشينه هكات بود كه بنا بر آن بتوانيم ايفي‎ژني را به ساحت مخوف و در عين حال اثيري او نزديك كنيم حتي اگر در آن به آگاهي نرسيم.

بارزترين نكته‎اي كه ايفي‎ژني را به هكات نزديك مي‎كند همان نگاه خيال‎پردازانه انسان باستان است. در حقيقت هويت هكات آسياي ميانه‎اي در ميان خدايان اولمپ‎نشين كه شماري از آنان نيز اصالتي يوناني ندارند، چونان روحي سرگردان بي‎جايگاه مانده است. نه كاملا اولمپي است و نه مشخصا ریشه‌های هويت او بازشناخته مي‎شود. گويي پيكره ترس انساني است كه تمام انرژي اضطراب‎هاي باستاني‎اش را در درون وي ريخته است. هكاته بي‎جايگاه در دوره‎اي از زمان با آرتميس يكي انگاشته شده است و يا كسي نمي‎داند شاید هنگامي‎كه بار خود را از سرزمين‎هاي آسيايي به غرب مي‎گشوده باكره‎اي شكارچي بوده است. در آن‎جا نيز چون خميري در ذهن انسان ورز داده شده چنان‎كه گاه او را دختر دمتر و گاه مادري كه خود صاحب دختري است انگاشته‎اند. باري هكات هر كه باشد، دوراني كه با آرتميس يكي انگاشته شده (و يا شايد نمونه آسيايي آرتميس باشد) با ايفي‎ژني نيز پيوند خورده است. اين حقيقت انكارناپذير است كه ايفي‎ژني آن‎چنان چون پيچكي به پيكره آرتميس پيوند خورده است كه خواه نا خواه قسمتي از او شده است. ايفي‎ژني كه در تمام دانش‎نامه‎هاي و فرهنگ‎هاي اساطير به عنوان دختر آگاممنون شناخته مي‎شود مي‎تواند پيشينه‎اي بسيار كهن‎تر از خود آرتميس به عنوان الهه‎اي شكاگر داشته باشد يا قرباني شدنش در سفری با زمانی اسطوره‌ای به آرتميس تبديلش کرده باشد. اين‎كه در برخي آثار باستان‎شناسي به مقبره‎اي كه آن ايفي‎ژني است اشاره مي‎شود برهان قدرتمندي براي اثبات اين نظريه است كه كاهنه شدن ايفي‎ژني وي را به آرتميس پيوند زده است اما در اين‎جا شبه‎اي وجود دارد كه آيا يكي انگاشته شدن يا تبديل شدن او به هكات از درون‎مايه خودش برآمده است يا ارتباط آرتمیس است با هكات؟ در اين‎كه چرا كاهنه آرتميس آن‎قدر در تمسخر كردن و تلخ‎زباني به پيش مي‎تازد تا اين‎كه دست به خودكشي مي‎زند هيچ روايتي وجود ندارد. اما اين كاهنه را ايفي‎ژني خوانده‎اند و پس از مرگش آرتميس وي را با جواهرات مي‎آرايد و انبوه پرستندگان به عروج او جلوه‎اي آييني مي‎دهند. اين مستقيما به برگذاري آييني در برحه‎اي از زمان اشاره دارد و چنين آييني به قدرت اسطوره ايفي‎ژني به عنوان كاهنه‎اي كه شايد به يكي از همان آيين‎هاي قدرتمند باروري (مرگ كاهنه و عروج او) اشاره دارد و تكرار تبديل او به هكاته اشاره‎اي مستقيم دارد. خود ايفي‎ژني به عنوان دختر آگاممنون كه قرباني شد مي‎تواند شكل سمبوليكي يكي از آيين‎‎هاي باروري و حتي تشرف باشد.

نيروي خواستن اساطير را شكل مي‎دهد. ذهن يوناني روح سرگردان هكات را بر جزاير اساطيري‎اش آرام مي‎داده است. هكات و آرتميس و ايفي‎ژني مي‎توانند هر سه الهه‎هاي شكار باشند كه در اساطير دنياي كهن جايگاه ويژه خود را دارند و یا اشکال تخفیف یافته یک اله مادر باشند.

آن‎چنان راه‎ها در دريافت و ادراك يك اسطوره به هم پيوند مي‎خورند و يكي مي‎شود كه باز درنهايت به وادي اطمينان رسيدن دشوار مي‎نمايد. حقيقت اين است كه ايفي‎ژني چون مسيحي درون هكات تجلي پيدا كرده است و گاه او را از شكل مخوف خويش برون مي‎آورد و ناگفته نماند كه اين تنها تصويري شعرگونه از پيوند اين دو در هم است و در آخر اين‎كه اساطير ذرات بي‎شكلي هستند كه در دوره‎هاي خاص زماني به شكل توده‎اي به هم فشرده هيئت انساني يا فرا انساني به خود مي‎گيرند. پس اين در هم تنيدن‎ها بي‎راه نمي‎نمايد كه ذات او ذره‎وار گشتن بر گستره زمان است.

 



[1] دانش‌نامه میتیکا، هکات. www.encyclopediamythica.com

 

[2] يكي از آثار منظوم هزيود.

[3] اشاره به نقش حمایت‌گرانه هکاته دارد که از پیشینه الهه مادر‌ بودن و از آسیای میانه بودنش باز می‌آید.

[4] دختر دمتر و زئوس است و به او لقب کوره نیز داده‌اند. زئوس بدون آگاهی دمتر او را برای برادرش هادس (فرمان‌روای جهان زیرین) در نظر گرفته بود. روزی دختر جوان با همراهان خود و پریان سبکبال به چیدن گل مشغول بود که چشمش به نرگس زیبایی افتاد. نزدیک رفت تا آن را بچیند. در همین لحظه، زمین دهان باز کرد، هادس از شکاف آن بیرون جست و برادرزاده‌اش را بر ارابه خود نشانده و با خود برد. دمتر از اندوه و درد در آستانه دیوانگی قرار گرفت، زیرا نمی‌دانست دخترش را چه کسی ربوده است و به جستجوی پرسه‌فونه سراسر زمین را به زیر پا گذاشت تا این‌که ایزد خورشید به حالش رقت آورد و نام رباینده پرسه‌فون را فاش کرد و دمتر برای انتقام‌جویی اولمپ را ترک کرد و از بارور کردن زمین خودداری نمود تا این‌که با دخالت زئوس قرار بر این شد که پرسه‌فون را شش ماه نزد عمو و شوهرش هادس و شش ماه نزد مادر بر زمین نگاه دارند. پرسه‌فونه را سمبول دانه گندم می‌دانند و این اسطوره ریشه در آیین‌های باروری دارد که به زیبایی تمام لباس اسطوره بر تن کرده است.

*نقاشی از ویلیام بلیک نقاش- شاعر انگلیسی متعلق به قرن هجده است که هکات سه‌گانه را نشان می‌دهد.

[5] كه به هويت او اشاره‎اي نشده است.

سحر پریازانی

بی‌تابی...

بی‌تابی...

ابر‎ها در سراسر شب مي‎چرخند

در چنين شبي

تو با قدم‎هاي سرد و دل گرمت دور مي‎شوي و دور مي‎شوي

و رفتن تو حس دل‎انگيز مهجوري است

من بر جايگاه ديگري فرو افتادم

بر سرزميني ديگر

هر چيز مرا تكاني مي‎دهد

و اندرونم از عشق و از رحم مي‎سوزد

تو با ابر‎ها در نهايت شب مي‎رقصي

تو مي‎گردي

نفس مي‎كشي

و بازتاب نفس تو تن‎پوش ناچيزي بر اندام عشق من است

من در ابديت شاعرانه‎ها و حقيقت‎ها گام مي‎نهم

و دستان من تراژدي تو را نغمه مي‎سرايند

من به اندرون رز‎هاي گرم بهاري فرو مي‎روم چونان حشره‎اي مست

گيسوان من به لانه‎هاي زنبوران وحشي مبدل مي‎آيند

و دستانم را چونان حجم لزجي از ميان دستانت مي‎سرانم و به ابديت خويش فرو مي‎افتم

فرو افتادني طولاني و نمناك

من در اوج موسيقايي ايراني‎ام

ناي ني مرا به آتش مي‎كشد

من دم ني‎ام

سكوت به صدا مبدل شده

آن‏چنان هست

آن‎چنان يكي با هست كه توان گفتنم نيست …

تو دور مي‎شوي و دور مي‎شوي و من حجم تنهايي سرشارم را در آغوش نمناكم مي‎فشرم

و آبستن مي‎شوم از مفهوم عشق

تو يكپارچه‎اي

و من معناي تو را مي‎سرايم با گردش چشمانم به ابديت هست

و به چشم‎هاي تو كه ميان تاريكي مي‎درخشند و مي‎خواهند مرا

عاري از همه چيز و از هيچ

مرگم را آرزوست

و رهايي مست شبانگاهان پس از باراني سه روزه

گرمم

مي‎سوزم

مشتاقم

بلوغ مي‎پذيرم

سخت مي‎شوم و آب مي‎شوم

و از تو به ديگري ژرف مي‎رسم

جامه‎هايم را مي‎پوسانم

و در خاك مي‎شوم

خاك نرم باران خورده

رستاخيز مي‎يابم و زير پنجه‎هاي يخ‎زده گربه‎هاي گرسنه

خاك مي‎شوم

آب مي‎شوم

گياه مي‎شوم

خوراك مي‎شوم

و باز به نفس نازنين تو باز مي‎گردم

حيات مي‎يابم

و خود را سرخ در ميان دست‎هايت خفته و ناچار مي‎يابم

نگاه مي‎كنم و پر مي‎كشم و از روزنه كوچك پنجره در فضاي بي‎نهايت شب وجود مي‎يابم

مرا عدمي نيست

و من مستانه‎ام

مستانه‎ام

مستانه‎ام

در غروب پايان‎ناپذير دستان گشوده تو و سر خورشيدت

چونان پرنده‎اي پر مي‎كشم به سويت در منظره بي‎چون سرخ و نارنجي و زرد

در عظمت صخره‎هاي سترگي كه پاهايت مي‎نمايند

و شاخه‎گان مژه‎گانت

و عشق

عشق

عشق

ميان توده نازك چشمت

پر مي‎كشم به سوي تو و باز مي‎گردم از تو

مي‎ميرم و زنده مي‎شوم و تمام هستي‎ام را به يك لحظه با تو در او هيچ شدن فرا مي‎دهم.

 

سحر پریازانی

فروغ ابدی...

 

دیگر نمی‌توانم به ظهیرالدوله بروم...

چند شب پیش مامان زنگ زد و به اصرار خواست بی‌بی‌سی فارسی را نگاه کنم. «داره یه مستند از زندگی فروغ فرخ‌زاد می‌ده.» علارغم میلم تلویزیون را روشن کردم. هزار تا فکر ذهنم را درگیر کرده بودند و نمی‌خواستم هیچ‌چیز از خودم بیرون بکشدم. متوجه شدم بی‌بی‌سی از فیلم سرد سبز استفاده کرده که سال‌ها پیش دیده بودمش و یک لحظه از این فیلم را می‌پرستم که پسر گلستانه حال پدرش را از مرگ فروغ وصف می‌کند و اضافه می‌کند پدرش بعد از فروغ هر چند نوشت اما مرد...

آن کلاغی که پرید

از فراز سرما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

و صدایش هم‌چون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر ما را خواهد برد به شهر

 

همه می‌دانند

همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

بی‌خیال نگاه می‌کنم و شیرینی تصویر مادر فروغ را که شاید حالا بین ما نباشد را درون می‌کشم و ناگاه صدای خود فروغ را پس از سال‌ها می‌شنوم و تکان می‌خورم. این صدای بی‌نظیر قادر است مرا پس از سال‌ها تکان دهد؛ بیدار کند و به گذشته و عشق پیشین نقب زند!

فروغ آن‌قدر ارزش دارد که من نمی‌خواهم و نمی‌توانم از او بنویسم. و نمی‌خواهم به درون خاطرات منم بخُلم. تنها باورم نمی‌شود... شوری که مثل شتک‌های دم عظیم نهنگ‌های غول‌پیکر در رگان اقیانوس ما بود چگونه این‌چنین به اعماق رفته است. آن شاعران پرشور و عاشقان کجایند؟! ما دسته‌جمعی پشت در ظهیرالدوله بست می‌نشستیم تا در را برایمان باز کنند و هیچ‌گاه بی‌جواب نماندیم. جیب‌هامان راجلوی پیرزنی که حالا استخوان‌هایش به زندگی لبخند می‌زنند خالی می‌کردیم و می‌گفتیم برای زیارت حضرت ظهیرالدوله آمده‌ایم. از قبر ظهیرالدوله زیارت می‌کردیم تا به فروغ برسیم. وقتی از در مقبره سنگین ظهیرالدوله قبر عشوه‌گر فروغ را می‌دیدم به یگانگی با خویش می‌رسیدیم. وحشی درست به‌سان کودکی. من اولین قدم‌های عاشقم که بر قبرستان غریب ظهیرالدوله فرود می‌آمد را بر آن خاک فرسوده نم‌ناک به یاد می‌آورم. عشقی که آن‌چنان در من ته‌نشین شده که مسیر زندگی‌ام را برای همیشه در چنگ گرفته است! یادم می‌آید روی قبرش می‌خوابیدم و می‌گذاشتم فوج حشرات سنگ قبر مرمری‌اش روی بدنم راه بروند و با آن ذهن کودکانه او را تصور می‌کردم. یادم می‌آید طنین کلمات را درست مانند او وقتی مهجور و برگشت‌ناپذیر شعرهایش می‌خواند تکرار می‌کردم و دیگران را در نشئه‌گی‌اش بیشتر غرق می‌کردم. پس از در هم شکستن آن دوستی‌ها و پاشیدن گروه تئاتر ما از هم دیگر خیلی کم آن آدم‌ها را دیدم و گاه که یکدیگر را در تئاتر شهر یا پاتوق‌های معمول می‌دیدیم می‌دانستیم که عظمت یک راز بین ماست. شاید عظمت یک راز... زیارتی وصف‌ناشدنی... باری هر کدام غرق زندگی خود شدیم و برخی‌مان از کشور برای همیشه مهاجرت کردیم و حتی سال‌ها بعد یکدیگر را نشناختیم... من تنها یک‌بار و شاید دو بار به ظهیرالدوله رفتم. نمی‌دانم اما تنها این به یادم می‌آید. تنها با سایه‌ای که بعد از ظهر سوت‌وکور را بیشتر نمایان می‌کرد زنگ قدیمی را فشردم و به یاد نمی‌آورم آن درویش معتاد پاسخم داد یا پیرزنی که مرده بود و نوه‌هایش. دست‌هایم را برکیفم می‌فشردم تا پولی به پیرزن بدهم و داخل شوم اما من تنها به درون خوانده نشدم. پشت در بسته ظهیرالدوله ماندم. چندی سرم را به کلمات فلزی عربی که حفاظ در نیز بودند  فشار دادم و سردر قبرستان را خواندم و فرم سمبولیک انسان یکی دو قبر را دیدم که شاید از کاشی‌های آبی ایرانی بودند و برای همیشه از آن‌جا رفتم تا در توده عظیم زندگی به عنوان بزرگ‌سال خودم را به جهان ذهن‌ها معرفی کنم. حالا پس از شنیدن صدای نازش آن‌قدر تشنه ظهیرالدوله‌ام که باورم نمی‌شود. گویی این تشنگی همواره در تمام این سال‌ها با من بوده است... گویی شبح ما هنوز میان آن قبرها، بازمانده‌های زندگی‌ها و عشق‌های رفته می‌لولند و تنها چیزی که وجود ندارد خود مرگ است...

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عظیمت

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتیم

و به صدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا بر می‌خواست

وبه صدای سوت کارخانه‌های اسلحه‌سازی، دل بستیم.

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری‌ها را

با تکه‌های سرب، و با قطره‌های منفجر شده‌ی خون

از گیج‌گاه‌های گچ‌گرفته دیوار‌ها زدودیم...

از دفتر یادداشت‌ها

عشاق

عشاق

دانه‌های شبنم کوهی از پیکر به حال رقص رها شده‌ام تنها در کنام پاییز فرو می‌ریزند

تنها

تنها به زیر چشمان عاشقان

چشمان آرام و نافذ عاشقان

چشمان نوازشگر و خیره عاشقان به امید وصال...

دستانم بر  فراز سرم چتر کهن‌ترین سروهای ایرانی را بر می‌افرازند و گیسوان دل سوخته‌ام برگ و خاک و خاشاک و آشیان مرغان کهن می‌شوند و زیبایی هستی‌ام را در خود می‌گیرد.

هم‌چنان‌که کرم‌ها چشمان عشاق فرومانده به پیکر رقصانم در اعماق را فرو می‌خورند و لبخند گستره لبانم را چون سیلی کهن در می‌نوردد.

 

چشم‌هایم می‌گردند...

دست‌هایم می‌رقصند و

دهانم می‌خندد و عشاق بی‌چشمی که ببیند فرو می‌مانند در ابدیتی که پایانیش نیست...

 

سحر پریازانی