سبز...

من با سبزی تو وعده دیداری دارم
آنگاه که جناغ سینه من با مکرری درد میشکافد از هم
و فرزند دیوانه تو پا به درون میگذارد
س. پریازانی
برگرفته از مجموعه شعر «اطلسیهای در هم نپیچیده»، چاپ زمستان 1381

من با سبزی تو وعده دیداری دارم
آنگاه که جناغ سینه من با مکرری درد میشکافد از هم
و فرزند دیوانه تو پا به درون میگذارد
س. پریازانی
برگرفته از مجموعه شعر «اطلسیهای در هم نپیچیده»، چاپ زمستان 1381

دخترک و دیو گنده بدبو
دیو گنده بدبو با آن ناخنهای بلند و کثیف در اعماق جنگل فرو میرفت و همچنانکه پرندگان و حیوانات دیگر از سر راهش فرار میکردند و پنهان میشدند گریه میکرد! قدمهایش را محکم بر خاک مرطوب بهاری میکوبید و سبزهها و گلهای نو رسته را له میرد. قدش به بلندی دو فیل بود و موهای بلند و ژولیدهای داشت که مانند یال اسب تا پایین پشتش روییده بودند و در آفتاب به سرخی میگراییدند. هنوز موهای قهوهای سینه دیو از اشکهای دخترک خیس بود. کلمات بریدهبریده دخترک زیبا را به یاد میآورد و نمیتوانست گریه نکند. چند وقتی بود که پنهانی با این دخترک زیبا که با عمه عبوس و ازدواجناکرده خود زندگی میکرد، دوست شده بود. پدر و مادرش در تصادفی مرگبار کشته شده بودند و عمهاش او را برای زندگی نزد خودش در دهکده سبز و زیبای کنار جنگلی رازآلود آورده بود. از همان ابتدا دیو گنده که بعضی وقتها به لانه مرغهای عمه دستبرد میزد دخترک را دیده بود که با سگ پیرش در اتاقی تنها نشسته بود و برای او کتاب میخواند و سگ با چشمان نیمهباز به صدای محزون صاحبش گوش میداد و یا نمیداد. تخممرغی که دزدیده بود از گوشه دهانش شره کرده بود و خود غرق صدای دخترک شده بود. آن شب را پایین پنجره او به شنیدن داستانهای پریان گذرانده بود و چندی بعد با یکدیگر دوستان جانجانی شده بودند. شبها پشت پنجره مینشست و به داستانهای پریان گوش میداد و غرق زندگی شاهزادههای افسانهای میشد و گاه از تصور خودش در نقش شاهزادهای بلندبالا و زیبا ابایی نداشت و وقتی به خود میآمد غرق زیبایی دخترک میشد که شمردهشمرده و بلند برای او و سگش که به سختی میشنید داستان میخواند و گاه انگشتان سفید و کوچکش را روی خطوط میگذارد و آرامآرام آن را روی صفحه حرکت میداد. این شبها ادامه داشت تا اینکه آن اتفاقی که دخترک از آن میترسید به سرش آمد. سگ پیر به حال احتضار افتاد. سگی که تمام زندگی همراهش آمده بود ترکش میکرد. دو چشم آبی دخترک سرخ و خاموش، تنها میگریستند. دست آخر راز دلش را برای دیو گفته بود. گفته بود قادر به دیدن لحظه مرگ سگش نیست. هر ساعتی که میگذشت سگ بیشتر و بیشتر به مرگ نزدیک میشد. گویی چشمان زیبایش دیگر حتی دخترک را هم نمیشناختند. چشمانش دیگر چندان حرکتی نمیکرد و نیمهباز خیره به نقطهای دور مانده بود و شاید تا صبح زنده نمیماند. دیو به صورت سرخ شده دخترک با آن بینی قلمی و کوچک و لبهای عنابیاش که از فرط گریه خشک شده بودند خیره شده بود و تصمیمش را گرفته بود. در غیبت کوتاه دخترک برای آوردن جرعهای آب برای سگش آن را به یک اشاره بلعیده بود و به جنگل زده بود. میدانست در نظر دخترک زیبا دیو زشت و بدسیرتی خواهد بود و تا آخر جهان هنگامیکه میبالد و بانوی دلفریبی میشود در میهمانیها به شاهزادههای بلندبالای خوشسیما که دستش را برای رقص میفشارند خواهد گفت که دیوی بدخو روزی سگ عزیزش را خورده است! از این فکر گلویش بیشتر به هم فشرده میشد و اشکهای درشتش بیشتر فرو میریختند. آفتاب به نیمه رسیده بود و سرمای زمستان مرده را در خود ذوب میکرد. سگ کوچک در آرامش تمام در شکم بزرگ دیو جان میداد و دیو خود را در اعماق جنگل گم میکرد و بیآنکه خود بداند به سوی کوههای بلند و بنفش کشیده میکشد.
سحر پریازانی
با تواني زيبا
توان از بين بردن تمامي موانع و فرو ريختن تارهاي مسموم تنهايي
فرياد
اين لحظه را با تو مي جويم
چنان توانا و مست كه ياراي بودنم با هيچكس نيست
با عرياني پستانهايم از فراز تپه فرود ميآيم
با دامن سبز بلند و اسبي از پيام روان و رها
كسي كه فراز تپه را فرود ميآيد،
من است
تويي
و هيچكس نيست
همچنان در وهم و گمگشتهگي غرق ميشوم
همچنان كه عرصه هستي اينچنين
ناشناخته و سرد
خود را براي شناساندن عرضه ميكند
تنها تو را
تنها حضور تو را
تنها هسته شكفتنده سبز از گياهان خودروي وحشي و داغ با بخار مرطوب از هسته بويناك عطرآگين عشق تو كه تمام هستي و حضور و وحشت و فنا و كفر و ايمان مرا
از هم ميكاود، آرزوست
برادر خوني هزاران هزار ساله رها در اوجها
سحر پریازانی
هم چون روحي معلق در ميان فضا
به درون سياه چاله عظيم گذشته كشيده مي شوم
و در ميان انبوه تصاوير و برگريزان خاكستري پاييز
به ناچار از سنگيني آنچه قلبم را مي فشارد
و خلايي كه بي پايان مي نمايد
نامت را فرياد مي زنم
آنجلا
آنجلا
آنجلا
سحر پریازانی

باز غروب چون بارانی فرو میریزد سرخ برلبههای فصلی که مادرانه سینههای سرد خود را برای شیردادن به زمان جاری برون میآورد.
خواب میبینم مردهام با گیسی سیاه و روان کنار رود به کار بازگشت به زمینم.
بیدار میشوم و میدانم مردهام...
فریادهای من آسمان درونم را به لرزه درآوردهاند و بیرون تنها نسیمها آرام آرام بر برگهای خزانی سلامم میدهند.
بیرون ابرهای الهامبخش ابدیام به آسمان کهن درونم راه باز میکنند...
فرو میریزم
میدانم مردهام
میدانم باز به درون زهدان تو کشیده میشوم
به انتظار بارانی که فرو بشویدم در جهان تو همه ابرهای عاشق را درون کشیدهام
و میگذارم موران و کرمها به روی پیکرم بخزند و به توام بازگردانند
پرندگان گیس سیاهم را به شیرینی خانه عشقشان میبرند و آن چشمها که گمان میکردم هماره و تا به ابد تو را خواهند نگریست حال به درون گشوده شدهاند.
میدانم مردهام
میدانم تا پاییز به سر آید در درون تو باز آرام چون گذشته نفس میکشم و تا بهار در هزاران هزار برگ به رقص در خواهم آمد.
سحر پریازانی

نوشته اوريپيد
«چگونه چهرههاي شرم و پرهيزگاري توانايي نجات دادنت را دارند،
هنگام كه گناه بر اورنگ فرمانروايي نشسته است؟
هنگام كه چهر تقوا را انسان فرو پوشيده است،
و براي آن ذهني فراز نمينهد؟
هنگام كه بيقانوني قانون ميگذارد و قانون فرو ميميرد،
و انسان ديگر از خشم خدايان نميهراسد؟»[1]
نمايشنامه ايفيژني در اوليس، تراژدياي قهرمانپرورانه است. دختر بچهشانزده سالهاي چنان درون معبد مرگ ميشود كه شاهان سياهچشم را ياراي آن نيست و اين تحول از عروس سراي آشيل بودن تا قربانياي كه براي یونان پاي به درون معبد آرتميس ميگذارد، تحولي قدرتمند و در گرو درونمايه خود ايفيژني است.
«ابتدا با چشمان خود ميبيند كه ارتش چه بيطاقتي براي مرگ وي دارد. سربازان خستهاند. مدت طولانياي است كه در اوليس سرگردانند و ميبيند كه جان آشيل چگونه براي زندگي او به خطر افتاده است. آشيل در برابر تمام ارتش يونان. او به اين نكته توجه ميكند كه چشمان یونان چگونه به او خيره شده است و همه چيز به مرگ او بستگي دارد و با مرگ او گذر از بندر اوليس چه آسان خواهد بود. ناگهان در مييابد كه از كف دادن زندگياش براي او چه نام نيكي باقي خواهد گذارد و در نهايت ميانديشد كه اين سربازان كه اكنون بر مرگ او پاي ميفشارند خود آماده جانفشاني به پاي دروازههاي تروا هستند و در پايان اينچنين اذعان ميدارد كه اگر آرتميس تصميم به گرفتن بدن من دارد، من ميرا چگونه برابر آن بايستم.»[2]
[1] اوریپید: ایفیژنی در اولیس، برگرفته از سرود همسرایان، ص 55.
[2] مقاله مجازی. www.pantheon.org/articles/i/iphigenia
«تندر توفنده زئوس اختیارات انسان را در همه چیزی در دست دارد و آن را آنگونه که خواستار آن است بنیان مینهد.
انسان هیچ عاقبت اندیشی ندارد و روز از پس روز چون رمهای زندگی به سر میآورد،
ناآگاه از اینکه خدایان چگونه بر داستانها نقطه پایان مینهند؛
همچنان که به همهگان خوراک امید و اطمینان از رگانشان میخورانند.
شماری به انتظار فردا نشستهاند
شماری دیگر به انتظار تغییر فصلها
و هیچکس نمیاندیشد که آیا سالی که میرود را نو خواهد کرد؟...»[2]
[1] شاعر یونانی، متعلق به قرن هفتم پیش از میلاد.
[2] (Too Many): Greek Lyric Poetry, a new translation by M. L. West, New York, Oxford University Press, 1994.

... «ب» میگوید: نمیتوانم پیشینه آبایی را نادیده بگیرم. جغرافیایی که در آن بار آمدهام اما نمیدانم... در حال حاضر؛ در این دوره از زندگیام احساسی به این پیشینه ندارم و ترجیح میدهم هر روز هر چه بیشتر به لبههای آن آزادی نزدیک شوم. هر لحظه بیشتر تا زمانیکه در آن محو شوم. وقتی میگویم انسان واقعا از انسان حرف میزنم. واقعا از انسان... از انسان... از زمین و تمام آنچه در آن است. احساس میکنم تعصب و اعتقاد و باورهای بومی و قومی لایهلایه از پیکر ذهنیتم که حتی بدان هم گاه احساس تعلقی نمیکنم فرو میریزند... گاه آنقدر عمیق میشوم که راه بازگشتی ندارم. فضا سنگین است. همهچیز آینه میشود. تا دنیا دنیا است همهچیز بیکرانه است. ته ندارد. گاه در کرانه این تجربه به خود میآیم و در آن ظلمات فکر میکنم آیا به زندگی عادی بازخواهم گشت؟ آیا میتوانم برگردم یا تمام شد؟ و هر بار ترسم کمتر از پیش است! به لبههای جنون و دیوانگی دست میکشم و چند روز در رختخواب میافتم بیآنکه کسی بداند و باز زنده و شاید سالم از آن تجربه بر میگردم... گاه فکر میکنم که نمیتوانم ادامه دهم و این جهان برای من تجربه هولناکی است و از تصور مرگ روحم عاشقانه پرپر میزند. بهخصوص لحظاتی که مرگ را که همیشه در آغوشم است نزدیکتر از پوستم حس میکنم. تجربه تصادفی که تقدیر به دور میراندش. قلبی که ناگاه بیخبر از درد بر زمین میاندازدت و این همه آدم که از کنارت و از میان دستانت چون شن بزیر میغلطند... من نمیتوانم به این فکر کنم که ایرانیام یا عربم یا غربی... دیگر نمیتوانم. جنس من فرو ریخته است. آن لایهها حالا به پای تنهام ریختهاند و به زودی به زیر خاک میروند و من با ریشههایم درونشان میکشم. ما اینجا ایستادهایم. در این نقطه از زمان که هرچند برای هر کدام طول عمری دارد: 60 سال، 70 سال 30 سال و ... لحظهای است. فقط دمی است. یک چشم بستن و گشودن خداوند هم نیست! هزارهها از روی ما گذر کردهاند! و حتی نمیتوانیم بگوییم که در هزاره چندم این جهان قرار داریم که آنهم تنها دمی است و به جرات میگویم چون زمان جاریای وجود ندارد و زندگی ابدی است! من چگونه میتوانم بر آن عرب بتازم که هزاروچهارصد سال پیش به پدران من تاخته است؟ مگر او خود پدر من هم نیست؟ مگر او خود مقهور جهان نیست؟ من چگونه میتوانم با یک روند با کمالی که در روح تاریخ است بجنگم؟ چگونه میتوانم؟ وقتی همه ما در چنگ یک فرایندیم! چه احساس برادری بکنم چه دشمنی این آن چیزی نیست که در دستان من باقی میماند. چه بجنگم چه نجنگم آن چیزی که باید خواهد شد. چه بدرم چه ندرم خودم نیز خوراک لذیذی برای کرمها و ... خواهم بود و یا حتی موجوداتی بسیار بزرگتر از من گوشتم را حلال میدانند و قبل از سر بریدنم قدری آب به من مینوشانند و یا بیرحمانه تشنه و گرسنه در یک مراسم کهنه و آیینی و در گرما و هرم عقایدی که پوست و استخوان میدرد ذرهذره و دردناک قربانی میشوم. ذرهذره و دردناک اما عقیم در اعماق... انسان بیچاره .... انسان گمراه بیچاره ... آری، شاید این جهان تجربه هولناکی است. اما هر چه هست من در این نقطه و عمق نمیتوانم به تعلق آبایی و پیشینه خود ببالم من از تمام آن هر روز بیشتر تهی میشوم به انسان عریان نزدیک میشوم و هیچ نیرویی را توان گسستن آن نیست.
سحر پریازانی
از دفتر یادداشتها
مهرانگیز
فراز هشتم
[بهرخ و مهرانگيز به پاي سرو كهن]
مهرانگيز: بهرخ من به نيايش مينشينم، تو چشم بدوز ببين از اين بلندا شاهرخ را ميبيني؟ هر آينه وي را ديدي به من بگو، گرم بر سر نيايش باشم.
بهرخ: بر سر نيايش؟
مهرانگيز: آري، هورمزد خواهد بخشيد. من آن روان پاك هورمزدی در او ميبينم. همه روان ايزدان در او ميبينم.
بهرخ: باشد.
مهرانگيز: «درود به اهورا مزدا، درود به امشاسپندان، درود به مهر دارنده دشتهاي فراخ، درود به خورشيد تيز اسب، درود به اين ديدگان هورمزد، درود به فروهر زرتشت اسپنتمان، درود به سراسر آفرينش پاك كه هست و بوده و خواهد بود. ...فراز ستايم پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را آنچه را كه در انديشيدن و گفتن و كردن است من ميپذيرم همه پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را من فرو گذارم همه پندار زشت و گفتار زشت و كردار زشت را. ...آه، تيشتر را ما ميستاييم. تيشتر درشت چشمان را ما ميستاييم، تيشترينيها را ما ميستاييم، تيشتر فرهمند را ما ميستاييم. زروان بيكرانه را ما ميستاييم، زروان جاودانه را ما ميستاييم، باد مقدس نيك كنش را ما ميستاييم. ...هريك از ايزدان مقدس مينويي را ما ميستاييم، هر يك از ايزدان مقدس جهاني را ما ميستاييم، روان خود را ما ميستاييم، فروهر خود را ما ميستاييم.»[1]
بهرخ: ميبينمش!
مهرانگيز: …
بهرخ: آنجا را خوب بنگر! خود اوست! به زمين پشت قنات ميرود.
مهرانگيز: «من اقرار دارم كه مزدا پرست زرتشتي، دشمن ديوها، اهورايي كيشم. ...خانخداي پاك، سرور پاكي خانواده را ما ميستاييم. دهخداي پاك، سرور پاكي ده را ما ميستاييم. جوان نيك پندار، نيك گفتار، نيك كردار، بهدين پاك و سرور پاكي را ما ميستاييم.»[2]
بهرخ: از ديده پنهان ميشود. هنوز ميبينياش؟
مهرانگيز: «هنگامي كه خورشید برآيد پاكيزگي رسد به زمين اهورا آفريده، پاكيزگي به آب روان، پاكيزگي به آب چشمه، پاكيزگي به آب دريا، پاكيزگي به آب ايستاده، پاكيزگي رسد به آفرينش پاكي كه از خرد مقدس است.»[3] و من آن پاكيزگي را ميجويم اي اهورا مزدا … تو را به فروهر پاك مردمان سوگند ميدهم تا آب بدين ده بازگرداني. اي اهورامزدا ستايش و نيايش و نيرو و زورمندم از براي اهورامزدا و امشاسپندان …
بهرخ: مهرانگيز ميگریی؟!
مهرانگيز: آب پاك را ما ميستاييم اي اهورامزدا، باران پاك را، آب پاك مزدا داده را …
بهرخ: برخيز مهرانگيز!
مهرانگيز: «از شما آبهاي آبادكننده، زنده كننده و سودبخش كه دايه فقرا و از ميان شما آشاميدنيها بهترين و خوبترين هستيد خواستاريم كه براي كمك كردن به بينوايان و بركت دادن به آفريدگان به سوي پايين بشتابيد …»[4]
بهرخ: مهرانگيز؟
مهرانگيز: «تشتر دارنده چشمان تيزبين را ميستاييم، تشتر ستاره نوراني و با شكوه را ميستاييم، تشتر را ميستاييم، ستارههاي گرد تشتر را ميستاييم، تشتر نوراني و با شكوه را ميستاييم»[5] … به زمين پس قنات رفت؟
بهرخ: به گمانم چنين است. … برخيز و سرشكت پاك كن مردمان بدين سوي ميآيند!
مهرانگيز: چه شده است؟
بهرخ: نگاه كن اين هلهله شادي است!
مهرانگيز: بشتاب و بازپرس!
بهرخ: ميروم. (و بيرون ميرود.)
مهرانگيز: هورمزدا مرا آنچنان خرد ده كه ياراي انديشيدن بدانچه به سويم باز ميشتابد بيابم. بزرگ هورمزدا ياريام ده! شاهرخ را در آن آغوش گشاده مينوييات برگير و يارياش ده و مرا همسري مهربان خان او كن! اي اشويي زرتشت اسپنتمان مرا از اين هراس فراگيرنده رهايي بخش و كيومرث پاكزاد، آن دلير مرد را از در خانم دور كن! … به او مهر و نيكويي بخش و من براي فروهر او نيز نيايش ميكنم. دلش به مهر شاهرخ آكنده كن … دلش به مهر همهكس آكنده كن … بادا …
بهرخ: مهرانگيز! مهرانگيز عروس ميآورند!
مهرانگيز: كدامين عروس؟
بهرخ: عروس قنات را!
مهرانگيز: راست ميگويي؟ آه، چه زود فرا رسيد!
بهرخ: چرا روی در کشیدی؟
مهرانگيز: شاهرخ را بايدش كه پيش از آمدن عروس به كيومرث رازمان بازگفته باشد!
بهرخ: بد به دل راه مده! بدو گفته است!
مهرانگيز: و اگر نگفته باشد؟ … كيومرث به خاستگاريام ميآيد بهرخ!
بهرخ: اي دخت نيك خسرو خان اين نيايشت بود كه هورمزد پاسخ داد. روا نيست شادمانيات فروخوري. آه مهرانگيز ببين چه زيبارو عروسي است!
مهرانگيز: آري …
بهرخ: بيوهاي نيكنام است.
مهرانگيز: بسيار برازنده است.
بهرخ: بيا تا چون ديگر مردمان به پيشوازش بشتابيم!
مهرانگيز: باشد. تو شاهرخ را بياب و بگو ديرگاهان به قنات ميروم و من در ميان مردمان چشم به راهت ميمانم.
بهرخ: مادر چه؟ خوب ميداند چه ميكني؟
مهرانگيز: بهرخ بايدم كه ببينمش!
بهرخ: باشد، برويم. (و بيرون ميروند.)
فراز نهم
[شاهرخ و مهرانگيز كنار قنات.]
مهرانگيز: حال من چه بايد بكنم؟ تو سوگند ياد كردي!
شاهرخ: مهرانگيز گفتم دي وي را مست شراب يافتم!
مهرانگيز: شراب … در مستي به وي ميگفتي!
شاهرخ: نه! اين شيوه راستكاران نيست و ما بنا بر آن نهاديم كه راستي را بر وي تمام كنيم. …
مهرانگيز: دیشب ميگفتي!
شاهرخ: …
مهرانگيز: … بگو!
شاهرخ: مرگِ روز ره خانه زدم و يافتمش. شادان بود و به من گفت فردا به خانت آيم و بگويم كه …
مهرانگيز: اي داد بر من! فردا باز ميآيد؟! … اي داد بر من! ميگفتي!
شاهرخ: نتوانستم … به روان پدر ميخواستم. عروس كه آمد بر آن شدم تا زود به خانه بازگردم و كار تمام كنم ديدم كه چشم به راه آمدنم در بستان راه ميرود و دانستم … دانستم و بهتر آن ديدم كه راه خاموشي گزينم. …
مهرانگيز: … چه نيكو! ديگر چه ميگفت؟
شاهرخ: گفت چنين نميماند و عروس كه برگيرد نيكو دختي برايم ميستاند.
مهرانگيز: بسيار نيكوست!
شاهرخ: چنين نيست!
مهرانگيز: به بيش رنجاندنم كوشش ميكني؟
شاهرخ: مهرانگيز من ميميرم بي تو!
مهرانگيز: نميميري شاهرخ! تو به آن ميداني كه برادري كني و من اين را در تو ميبينم.
شاهرخ: نه! چنين مپندار! … من تو را خواهانم، تو بگو چه كنم؟
مهرانگيز: تو بگو چگونه وي باز برانم؟ چگونه پدر را شرمسار كنم؟ … فردا روز بدو بازگو! شاهرخ نه مگو، فردا وي را آگاه كن! مگذار اين كينِ رانده شدنش فرا گيردمان. اين كين زدودن را دشواري در ميگيرد.
شاهرخ: او كينورز نيست!
مهرانگيز: هست! ميدانم هست! كژ انديشيده بودم. فردا روز بيابش و …
شاهرخ: نميتوانم مهرانگيز! اگر خواهان مني، اگر به من مهر میورزي از من چنين مخواه من ناتوانم از شكستن آن شادي كه در او ديدم!
مهرانگيز: نميدانستم چنين با من تواني كرد!
شاهرخ: هرآنچه تو گويي ميكنم، باري دل برادر شكستن نميتوانم!
مهرانگيز: بهرخ ميگفت به مادر گفته است دل من به دست خواهد آورد. … اگر چنين باشد چه؟ … اگر پدر مرا به عروسياش درآورد چه؟
شاهرخ: دل تو چون ميتواند به دست كند؟!
مهرانگيز: زود بر ميآشوبي! همه را من كنم؟ چگونه؟ دوستي برادرانم با او نميبيني؟ به چه ميانديشي؟ چگونه ميتواني رهايم کني كه با تني لرزان او را برانم؟ گمان ميبرند كودكم و رام خواهم شد. گمان ميبرند نازپروردهام و بايدم بهتريني چون او برگزينم!
شاهرخ: شرم بر من!
مهرانگيز: همين؟
شاهرخ: …
مهرانگيز: همين و بس؟ شرمناكي؟ باري گامي به ياريام بر نميداري؟ كارگري خان او تو را بسنده مينمايد؟
شاهرخ: بس كن ديگر! اگر نبودي دي از اين ديار رفته بودم!
مهرانگيز: كجا رفته بودي؟ اينجا خان و خوراكت به راه است و دخت نيك برايت ميستانند!
شاهرخ: به هرآنجا كه پدر رفت رفته بودم. چگونه ميتواني مرا چنين خوار ببيني؟
مهرانگيز: ...
شاهرخ: ميداني تازيان همان پاي برهنهگان پيشين بدين خاك ميتازند باز؟
مهرانگيز: كيست كه نداند؟
شاهرخ: همه ميدانند! باري يك تن را نيست تا بدان انديشه كند! اگر تو نبودي مرا سر آن بود كه چون پدر به راه ايران كشته شوم!
مهرانگيز: دستآويزي نيكوست شاهرخ. … باشد هرآنچه تو بخواهي من عروس وي خواهم شد و تو نیز تواني بدان كارزاري كه…
شاهرخ: مهرانگيز چگونه چنين تلخي؟
مهرانگيز: همه روزگار ما بدين تلخي ميگذرد. ميانديشم تو را اين بس مينمايد تا مرا گاه كنار اين قنات ببيني و ديگر هيچ!
شاهرخ: شرمم باد كه چنين به رويت نماياندهام.
مهرانگيز: …
شاهرخ: باورم دار مرا مرگ بهتر از اين است تا شادي وي بر درم، مرگ مرا گواراتر از آن است! من نان او ميخورم و وي برادرم است.
مهرانگيز: اين برادر مرا ميستاند شاهرخ! نميارزيدم به آن برادري كه بوي ريايش ميآيد؟
شاهرخ: …
مهرانگيز: آري، بوي ريايش ميآيد! آن چشمان عقابگون بوي گستاخي و بيشرميشان خشمگینم ميكند و تو درنمييابيشان! امروز به زير سرو كهن وي را نيايش كردم و باز نيايشش ميكنم باشد كه نيكويي را كه تو را شايسته است روايت دارد و پوستين كهنه خويش در برت نكند! از من مخواه تا دگرباره گستاخمنشانه پدر را شرمسار كنم. بدرود! (بيرون ميرود.)
[1] پورداوود: خرده اوستا.
[2] همان.
[3] همان.
[4] همان.
[5] همان.
سحر پریازانی
اي روح حامي
بگذار دو غار بيپايان بينيام را
به گريبان چون دُر تو بفرسايم
شايد كه شمهاي از روح تو
دم كشم به شهر درون
و چون دراويش قونوي
از سرانگشتان خويش
ببارانم بر سر ياران
كه بس تنها و پريشان مينمايند.
سحر پریازانی

Saint
Hot milk was ready. A saint’s very food! She glanced at the mug and thought there’s a small difference in things today! Saint walked through the crossed Jesus in the pray room and slightly fell on her knees and while praying looked at Christ like always and everyday but he didn’t seem to be sacrificed today! She looked carefully! Yes, she was right! He was smiling at her!
The fresh smell of milk had covered the dining room which she hadn’t experienced it before. Saint looked at other nuns one by one to be sure of their lifeless faces. Seems she was looking at herself in their mirror.
Saint found herself next to crossed Jesus again, begging for a word but just received his smile spreading into the atmosphere.
Happy to take off her uniform, saint washed her face in the cozy bowl and drowned in her thoughts while staring at small waves. “Where’s my halo!?” She almost shouted and rushed to the mirror. “Where has it gone?” She had lost her halo forever. That’s why she felt slightly happy. Saints are quite dependent on their halos. She though Jesus was always smiling at me but weight of my halo didn’t let me see it!
Her new day was shining. She just couldn’t wear her uniform. Step by step walked slowly towards a window she had never cared about. Yes, there was a different life going on. She looked down at people’s routine life and smiled; Saint was free!
Sahar Paryazani
سکه آهنین
اینک سکه آهنین. بپرسیم
دو روی متخالف را که پاسخ چیست
سئوال مبرمی را که هیچکس از خود نپرسیده:
چرا مرد میخواهد که زنی دوستش بدارد؟
ببینیم. بر سپهر بلند در هم تنیدهاند
فلک چارلایه استوار بر آب
و سیارههای تغییر ناپذیر.
آدم، پدر جوان، و بهشت.
شام و بام. خدا در هر مخلوق.
در این هزارتوی محض بازتاب تو هست.
باز بالا بیندازیم سکه آهنین را
که نیز آیینهای جادویی است. روی دیگرش
هیچکس و هیچچیز است و تاریکی و کوری. آن تویی.
دو روی سکه تک پژواکی آهنین را میسازند.
دستان تو و زبان تو شاهدانی منافقند.
خدا مرکز فرار حلقه است.
نه عزت مینهد و نه خوار میدارد. کاری بهتر میکند: فراموش میکند.
ای که به ناحق به رسوایی شهرهای، چرا نباید دوستت بدارند؟
در ظلمت غیر، ظلمت خویش میجوییم؛
در آیینه غیر، آیینه مقدر خود را.

با نگاهي كوتاه به اساطير يونان از وجود دو هكاته آگاه ميشويم، يكي كه الهه دوراهيها خوانده ميشود و گفته ميشود بر سر هر دو راهي (يا سهراهي) كه به يكديگر ميرسند، هكات به انتظار نشسته است و ديگر الههاي سهگانه است كه به شكل بدن (به هم چسبيده) سه زن (عجوزه يا زن فرتوت، زن و باكره) نشان داده شده است و الههاي زميني و از سرچشمه الهههاي مادر است كه «خاستگاهي آسياي ميانهاي دارد و باز بعدها تبديل به الهه جادو، ماه، شب، فرمانده ارواح (قانونگذار ارواح)، الهه متعلق به دنياي زيرين و در نهايت حامي و پشتيبان جادوگران و پيشگويان شده است.
«علارغم اينكه ممكن است تصور شود كه هكات الههاي بخشنده نيست، هكات در اصل الهه مادر و زمين شناخته شده است اما تصوير حمايتگر مادرانهاش فراموش شده و در نهايت تنها قسمتي از طبيعت او پرستش ميشده است.»[1]
هكاته و آرتميس گاه با يكديگر آميخته ميشوند و هكات الهه شكارگري نيز شناخته شده است و گاه او را سگ - زن كه در ميانه سگهاي شكاري آرتميس و به همراه او به شكار ميرفته شناختهاند.
كدامين جنبه از ذهن يوناني مرگ ايفيژنيا يا قرباني شدنش را به زندگي مرموز الهه هكات پيوند زده است؟ كدامين انديشهاي ياراي خلاقيتي چنين را دارد؟
دانشنامه آزاد مجازی ويكيپديا اينچنين هكات را تعريف میكند:
«هكات يا هكاته اصالتا الهه وحش (سرزمينهاي بكر) و زايمان است كه توسط ميسنهايهاي كهن و در ميان مردمان آناتولي پرستيده ميشده است.
«نامهايي كه هكاته را بدانان ميخواندند مانند هكاتئوس (Hecataesus) يا هكاتومنوس (Hecatomnus) از نياي خود يعني مائوسولوس (Mausollus) بر آمدهاند و در نهايت هكاته الههاي است كه قدرت خود را در دوران تاريخي نيز حفظ كرده است. ... نشانها و يادبودهاي هكات در فينيقيه و سوريه بسيارند اما متعلق به دوران تاريخي هستند. سنتهاي عامهتر وي را بيشتر به عنوان الهه مادر ميپرستيدهاند كه جنبههاي شخصياش با فرهنگ يوناني يكي شده است.
«تصاوير كهنتر هكات يك چهره و نه سهگانه هستند. از گفتههاي مسافران قرن دوم همچون پاوسانياس (Pausanias) بر ميآيد كه تصاوير هكات متعلق به عصر كلاسيك سهگانه بودهاند. ... سهگانگي هكات بيشتر متعلق به فرهنگ هلني است اما در مصر باستان تصاوير وي بر روي پاپيروسها سهگانه نقش شده است كه يك سر سگ، يك سر مار و سر ديگر اسب نمايانده شده است.
«بهترين شكل تقديم كردن به هكات گذاردن گوشت بر سر دوراهيها بود و گاه سگها را براي وي قرباني ميكردند كه نشانه خوبي براي بازشناخت عدم اصالت او به عنوان الههاي يوناني است زيرا سگها به سختي چنين نقشي را در آيينهاي قرباني یونان بازي ميكردند.
«هكات در سرودهاي هومر براي دمتر و تئوگوني[2] هزيود خود را نشان داده است. گفته ميشود كه او معابد مشخص خود را دارا بوده است. به معبدي در افهسوس اشاره ميشود كه متعلق به هكاته است و به نام معبد آرتميس شناخته ميشود» و نشان از یگانگی این دو است.
«هزيود آورده است كه او در شمار نوزادان گايا (Gaia) و اورانوس (Uranus)، زمين و آسمان بوده است ... و هزيود قدرت او را به عنوان بهترين هديه زئوس به هستي برميشمرد. هزيود تاكيد ميكند كه هكات تنها فرزند دختر آسترايا (Asteria)، ستاره- الهه كه خواهر لتو، مادر آرتميس و آپولو نيز خوانده شده بوده است. مادر بزرگ اين سه (آرتميس، آپولو و هكات) فوئبه (Phoebe) بود كه تيتاني باستاني به شمار ميرفت و ماه را از آن خود كرد. هكاته به عنوان كامل كننده فوئبه در شبهايي كه ماه نبود نمود پيدا ميكرد و در حقیقت وي را الهه نيمه تاريك ماه دانستهاند.
«دوگونه هكات در اسطورهشناسي يوناني سر بر ميآورند. نقش دونتر، هكاته را بدون محو كردن آرتميس شكل ميدهد. در اين گونه هكاته كاهنه ميرايي است كه غالبا با ايفيژنيا همراه است و دیگران را خوار و تحقير ميكند كه اين سرانجام به خودكشياش ميانجامد. سپس آرتميس بدن مرده او را با جواهرات همچنان كه پرستندگان به دورش حلقه زدهاند ميآرايد تا روح او عروج كند و به هكاته بدل آيد و براي زنان آسيب ديده دست به عمل بزند.»[3] نيازهاي انساني بسته به تلاطمها و نيازمنديهاي اجتماعي و جغرافيايي يك خدا را شكل ميدهند. بعد زنانه آرتميس و روح حمايتگرانهاش به ابعاد دیگر خود (و یا هکات) شکل داده است. «همچنان كه اسطوره گسترش پيدا ميكند، هكات به دايهاي بدل ميآيد كه زئوس را از مرگي كه توسط كرونوس پدرش به انتظارش است نجات ميدهد.
«گونه دوم كمك ميكند تا دريابيم چرا به هكاته لقب ملكه ارواح داده شده است و نقشش به عنوان الههاي جادوگر از كجا برآمده است. شبيه به توتمهاي هرمس كه به عنوان نگهبان مرزها بر ضد خطر ايستاده است، هكاته نيز به عنوان الههاي مرزي شناخته ميشود كه از قدرتي حمايتگرانه برخوردار است. نقش هكات را بر سر در شهرها زدن معمول بود و در نهايت به درهاي خانگي نيز رسيد. مفهوم برون اندازي ارواح شيطاني در به روي باور هكاته متمسخر ميگشايد.» در حقيقت هكات فرمانرواي مرزي بين دنياي مادي و روحاني است. اما مردم دنياي كهن باور داشتند كه هكات همانگونه كه قادر است از ورود شر به خانه جلوگيري كند، قادر به درون كشاندن ارواحي چنان (شر) نيز هست. «رد تغيير پيكره هكات را ميتوان در قرن پنجم پيش از ميلادِ آتن جستجو كرد. در نمايشنامه آشيل او به صورت الههاي گرانقدر ظهور پيدا ميكند و در آثار سوفوكل و اوريپيد او تبديل به بانوي جادوگري و افسونگري شده است. مدئا به عنوان كاهنه هكات شناخته ميشود كه از افسونگري براي ساختن زهر و استفاده گياهان جادويي بهره ميبرد. هكاته سنگدل را رقيقالقلب نيز خواندهاند، شايد براي تاكيد بر احترام و ارزش او به مويههاي دمتر براي از دست دادن پرسهفونه[4] (Persephone) كه به كلامي شيرين از دهان او برون ميآمدهاند بوده است. او بعدها به رابط پرسهفونه (با دنياي زندگان) و همدم نزديك (آنجهانياش) بدل آمد. علارغم اينكه او حقيقتا هرگز ميان خدايان اولمپنشين نيامد، يك ادراك مدرن از هكات گوياي اين است كه او از فرهنگ تلفيق شده هلنيهاي آلكساندريا (Alexandria) برون آمده است. همانطور كه آورده شد، در مصر او را الههسگ (ماده سگ) ميشناسند كه صداي پارس سگها در شب نشانگر حضور او است و بعدها تصوير دو سگ همراه نيز در كنار او شناخته شده است.
«هكات الههاي متعلق به دوران پيش از شكلگيري خدايان اولمپ است و براي همين نيز به آساني در كنار خدايان پانتئوني يونان عصر كلاسيك قرار نميگيرد. گاه وي را از تيتانها و حامي انسان دانستهاند و حتي او را دختر دمتر و در شمار خدايان باروري دانستهاند. گاه نيز وي را دختر زئوس دانستهاند و بسياري بدين نيز آگاه نیستند كه هكاته خود مادر و صاحب دختري[5] بوده است.
«هزيود هكاته را خواهر لتو و فرزند پرسس (Perses) و آستريا، دو تيتان پيش اولمپي در نظر گرفته است. تيتانها خداياني بودند كه در فرهنگهاي كهن يوناني پرستش ميشدهاند، در حاليكه خدايان اولمپي خداياني بودند كه توسط قبیلههاي مهاجم به يونان آمدند. او را هماره به عنوان الههاي كه قدرت توجه زئوس را با خود داشته است، شناختهاند و همين مهم سبب شده كه در دورههاي بعدي و با هجوم قبايل مهاجم و اديان متفاوت چهره او همچنان قدرتمند باقي بماند.
او را گاه باكره خواندهاند و گاه مادر یک دختر و گاه او را مادر بسياري از غولها دانستهاند كه نمايانگر جنبههاي ترسناك زندگي هستند.»
همانطور كه گفته شد او را الهه سه راهيها و يا دوراهيهايي كه به هم ميرسيدند خواندهاند. «جنبه سهگانه و دوگانه هكات از روح وحشي و رامناشدني وي برون ميآيد.
«از ديگر حيواناتي كه با هكات همراه ميشوند قورباغه است و در پيكره سهگانهاش به جز سر سگ و اسب، سر خرس نيز نشان داده شده است. كه بيشباهت به خرس آرتميس نيز نيست. گاه نيز شيري بر يكي از پیکرههاي سهگانه نقش شده است. تصوير هكات به عنوان الههاي مخوف پس از مسيحيت نيز شكل گرفته است چرا كه مؤمنان صدر مسيحيت او را نمونهاي آماده براي نشان دادن مخلوقي دوزخي در دست گرفتند. بدين معنا كه ميتوان تصور كرد كه بر جنبههاي مخوف و تاريك هكات تاكيد شده و يا حتي شكل آن تغيير كرده است.
«مناطق بكر و وحشي، جنگلهاي انبوه، مرزها، ديوارهاي بلند شهرها و درگاهيها، دوراهيها (يا سهراهيها) و قبرستانها در دورانهاي مختلف جايگاهاي ويژه هكات بودهاند. ماه نيز براي هكات مقدس بوده است.
«سه جادوگر در نمايشنامه مكبث (Macbeth) اثر شكسپير در حقيقت همان هكات هستند كه بر مكبث ظاهر ميشوند و گفته ميشود كه اين صحنه اصالتا توسط خود شكسپير نگاشته نشده است.»
هكات بارها نيز در اشعار ويليام بليك ديده شده است و نقاشياي از هكات نيز در شمار نقاشيهاي اين نقاش- شاعر انگليسي به چشم ميخورد.
اين اندكي از خوي و خاستگاه و پيشينه هكات بود كه بنا بر آن بتوانيم ايفيژني را به ساحت مخوف و در عين حال اثيري او نزديك كنيم حتي اگر در آن به آگاهي نرسيم.
بارزترين نكتهاي كه ايفيژني را به هكات نزديك ميكند همان نگاه خيالپردازانه انسان باستان است. در حقيقت هويت هكات آسياي ميانهاي در ميان خدايان اولمپنشين كه شماري از آنان نيز اصالتي يوناني ندارند، چونان روحي سرگردان بيجايگاه مانده است. نه كاملا اولمپي است و نه مشخصا ریشههای هويت او بازشناخته ميشود. گويي پيكره ترس انساني است كه تمام انرژي اضطرابهاي باستانياش را در درون وي ريخته است. هكاته بيجايگاه در دورهاي از زمان با آرتميس يكي انگاشته شده است و يا كسي نميداند شاید هنگاميكه بار خود را از سرزمينهاي آسيايي به غرب ميگشوده باكرهاي شكارچي بوده است. در آنجا نيز چون خميري در ذهن انسان ورز داده شده چنانكه گاه او را دختر دمتر و گاه مادري كه خود صاحب دختري است انگاشتهاند. باري هكات هر كه باشد، دوراني كه با آرتميس يكي انگاشته شده (و يا شايد نمونه آسيايي آرتميس باشد) با ايفيژني نيز پيوند خورده است. اين حقيقت انكارناپذير است كه ايفيژني آنچنان چون پيچكي به پيكره آرتميس پيوند خورده است كه خواه نا خواه قسمتي از او شده است. ايفيژني كه در تمام دانشنامههاي و فرهنگهاي اساطير به عنوان دختر آگاممنون شناخته ميشود ميتواند پيشينهاي بسيار كهنتر از خود آرتميس به عنوان الههاي شكاگر داشته باشد يا قرباني شدنش در سفری با زمانی اسطورهای به آرتميس تبديلش کرده باشد. اينكه در برخي آثار باستانشناسي به مقبرهاي كه آن ايفيژني است اشاره ميشود برهان قدرتمندي براي اثبات اين نظريه است كه كاهنه شدن ايفيژني وي را به آرتميس پيوند زده است اما در اينجا شبهاي وجود دارد كه آيا يكي انگاشته شدن يا تبديل شدن او به هكات از درونمايه خودش برآمده است يا ارتباط آرتمیس است با هكات؟ در اينكه چرا كاهنه آرتميس آنقدر در تمسخر كردن و تلخزباني به پيش ميتازد تا اينكه دست به خودكشي ميزند هيچ روايتي وجود ندارد. اما اين كاهنه را ايفيژني خواندهاند و پس از مرگش آرتميس وي را با جواهرات ميآرايد و انبوه پرستندگان به عروج او جلوهاي آييني ميدهند. اين مستقيما به برگذاري آييني در برحهاي از زمان اشاره دارد و چنين آييني به قدرت اسطوره ايفيژني به عنوان كاهنهاي كه شايد به يكي از همان آيينهاي قدرتمند باروري (مرگ كاهنه و عروج او) اشاره دارد و تكرار تبديل او به هكاته اشارهاي مستقيم دارد. خود ايفيژني به عنوان دختر آگاممنون كه قرباني شد ميتواند شكل سمبوليكي يكي از آيينهاي باروري و حتي تشرف باشد.
نيروي خواستن اساطير را شكل ميدهد. ذهن يوناني روح سرگردان هكات را بر جزاير اساطيرياش آرام ميداده است. هكات و آرتميس و ايفيژني ميتوانند هر سه الهههاي شكار باشند كه در اساطير دنياي كهن جايگاه ويژه خود را دارند و یا اشکال تخفیف یافته یک اله مادر باشند.
آنچنان راهها در دريافت و ادراك يك اسطوره به هم پيوند ميخورند و يكي ميشود كه باز درنهايت به وادي اطمينان رسيدن دشوار مينمايد. حقيقت اين است كه ايفيژني چون مسيحي درون هكات تجلي پيدا كرده است و گاه او را از شكل مخوف خويش برون ميآورد و ناگفته نماند كه اين تنها تصويري شعرگونه از پيوند اين دو در هم است و در آخر اينكه اساطير ذرات بيشكلي هستند كه در دورههاي خاص زماني به شكل تودهاي به هم فشرده هيئت انساني يا فرا انساني به خود ميگيرند. پس اين در هم تنيدنها بيراه نمينمايد كه ذات او ذرهوار گشتن بر گستره زمان است.
[1] دانشنامه میتیکا، هکات. www.encyclopediamythica.com
[2] يكي از آثار منظوم هزيود.
[3] اشاره به نقش حمایتگرانه هکاته دارد که از پیشینه الهه مادر بودن و از آسیای میانه بودنش باز میآید.
[4] دختر دمتر و زئوس است و به او لقب کوره نیز دادهاند. زئوس بدون آگاهی دمتر او را برای برادرش هادس (فرمانروای جهان زیرین) در نظر گرفته بود. روزی دختر جوان با همراهان خود و پریان سبکبال به چیدن گل مشغول بود که چشمش به نرگس زیبایی افتاد. نزدیک رفت تا آن را بچیند. در همین لحظه، زمین دهان باز کرد، هادس از شکاف آن بیرون جست و برادرزادهاش را بر ارابه خود نشانده و با خود برد. دمتر از اندوه و درد در آستانه دیوانگی قرار گرفت، زیرا نمیدانست دخترش را چه کسی ربوده است و به جستجوی پرسهفونه سراسر زمین را به زیر پا گذاشت تا اینکه ایزد خورشید به حالش رقت آورد و نام رباینده پرسهفون را فاش کرد و دمتر برای انتقامجویی اولمپ را ترک کرد و از بارور کردن زمین خودداری نمود تا اینکه با دخالت زئوس قرار بر این شد که پرسهفون را شش ماه نزد عمو و شوهرش هادس و شش ماه نزد مادر بر زمین نگاه دارند. پرسهفونه را سمبول دانه گندم میدانند و این اسطوره ریشه در آیینهای باروری دارد که به زیبایی تمام لباس اسطوره بر تن کرده است.
*نقاشی از ویلیام بلیک نقاش- شاعر انگلیسی متعلق به قرن هجده است که هکات سهگانه را نشان میدهد.
[5] كه به هويت او اشارهاي نشده است.
سحر پریازانی

تو با قدمهاي سرد و دل گرمت دور ميشوي و دور ميشوي
و رفتن تو حس دلانگيز مهجوري است
من بر جايگاه ديگري فرو افتادم
بر سرزميني ديگر
هر چيز مرا تكاني ميدهد
و اندرونم از عشق و از رحم ميسوزد
تو با ابرها در نهايت شب ميرقصي
تو ميگردي
نفس ميكشي
و بازتاب نفس تو تنپوش ناچيزي بر اندام عشق من است
من در ابديت شاعرانهها و حقيقتها گام مينهم
و دستان من تراژدي تو را نغمه ميسرايند
من به اندرون رزهاي گرم بهاري فرو ميروم چونان حشرهاي مست
گيسوان من به لانههاي زنبوران وحشي مبدل ميآيند
و دستانم را چونان حجم لزجي از ميان دستانت ميسرانم و به ابديت خويش فرو ميافتم
فرو افتادني طولاني و نمناك
من در اوج موسيقايي ايرانيام
ناي ني مرا به آتش ميكشد
من دم نيام
سكوت به صدا مبدل شده
آنچنان هست
آنچنان يكي با هست كه توان گفتنم نيست …
تو دور ميشوي و دور ميشوي و من حجم تنهايي سرشارم را در آغوش نمناكم ميفشرم
و آبستن ميشوم از مفهوم عشق
تو يكپارچهاي
و من معناي تو را ميسرايم با گردش چشمانم به ابديت هست
و به چشمهاي تو كه ميان تاريكي ميدرخشند و ميخواهند مرا
عاري از همه چيز و از هيچ
مرگم را آرزوست
و رهايي مست شبانگاهان پس از باراني سه روزه
گرمم
ميسوزم
مشتاقم
بلوغ ميپذيرم
سخت ميشوم و آب ميشوم
و از تو به ديگري ژرف ميرسم
جامههايم را ميپوسانم
و در خاك ميشوم
خاك نرم باران خورده
رستاخيز مييابم و زير پنجههاي يخزده گربههاي گرسنه
خاك ميشوم
آب ميشوم
گياه ميشوم
خوراك ميشوم
و باز به نفس نازنين تو باز ميگردم
حيات مييابم
و خود را سرخ در ميان دستهايت خفته و ناچار مييابم
نگاه ميكنم و پر ميكشم و از روزنه كوچك پنجره در فضاي بينهايت شب وجود مييابم
مرا عدمي نيست
و من مستانهام
مستانهام
مستانهام
در غروب پايانناپذير دستان گشوده تو و سر خورشيدت
چونان پرندهاي پر ميكشم به سويت در منظره بيچون سرخ و نارنجي و زرد
در عظمت صخرههاي سترگي كه پاهايت مينمايند
و شاخهگان مژهگانت
و عشق
عشق
عشق
ميان توده نازك چشمت
پر ميكشم به سوي تو و باز ميگردم از تو
ميميرم و زنده ميشوم و تمام هستيام را به يك لحظه با تو در او هيچ شدن فرا ميدهم.
سحر پریازانی

دیگر نمیتوانم به ظهیرالدوله بروم...
چند شب پیش مامان زنگ زد و به اصرار خواست بیبیسی فارسی را نگاه کنم. «داره یه مستند از زندگی فروغ فرخزاد میده.» علارغم میلم تلویزیون را روشن کردم. هزار تا فکر ذهنم را درگیر کرده بودند و نمیخواستم هیچچیز از خودم بیرون بکشدم. متوجه شدم بیبیسی از فیلم سرد سبز استفاده کرده که سالها پیش دیده بودمش و یک لحظه از این فیلم را میپرستم که پسر گلستانه حال پدرش را از مرگ فروغ وصف میکند و اضافه میکند پدرش بعد از فروغ هر چند نوشت اما مرد...
آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
بیخیال نگاه میکنم و شیرینی تصویر مادر فروغ را که شاید حالا بین ما نباشد را درون میکشم و ناگاه صدای خود فروغ را پس از سالها میشنوم و تکان میخورم. این صدای بینظیر قادر است مرا پس از سالها تکان دهد؛ بیدار کند و به گذشته و عشق پیشین نقب زند!

فروغ آنقدر ارزش دارد که من نمیخواهم و نمیتوانم از او بنویسم. و نمیخواهم به درون خاطرات منم بخُلم. تنها باورم نمیشود... شوری که مثل شتکهای دم عظیم نهنگهای غولپیکر در رگان اقیانوس ما بود چگونه اینچنین به اعماق رفته است. آن شاعران پرشور و عاشقان کجایند؟! ما دستهجمعی پشت در ظهیرالدوله بست مینشستیم تا در را برایمان باز کنند و هیچگاه بیجواب نماندیم. جیبهامان راجلوی پیرزنی که حالا استخوانهایش به زندگی لبخند میزنند خالی میکردیم و میگفتیم برای زیارت حضرت ظهیرالدوله آمدهایم. از قبر ظهیرالدوله زیارت میکردیم تا به فروغ برسیم. وقتی از در مقبره سنگین ظهیرالدوله قبر عشوهگر فروغ را میدیدم به یگانگی با خویش میرسیدیم. وحشی درست بهسان کودکی. من اولین قدمهای عاشقم که بر قبرستان غریب ظهیرالدوله فرود میآمد را بر آن خاک فرسوده نمناک به یاد میآورم. عشقی که آنچنان در من تهنشین شده که مسیر زندگیام را برای همیشه در چنگ گرفته است! یادم میآید روی قبرش میخوابیدم و میگذاشتم فوج حشرات سنگ قبر مرمریاش روی بدنم راه بروند و با آن ذهن کودکانه او را تصور میکردم. یادم میآید طنین کلمات را درست مانند او وقتی مهجور و برگشتناپذیر شعرهایش میخواند تکرار میکردم و دیگران را در نشئهگیاش بیشتر غرق میکردم. پس از در هم شکستن آن دوستیها و پاشیدن گروه تئاتر ما از هم دیگر خیلی کم آن آدمها را دیدم و گاه که یکدیگر را در تئاتر شهر یا پاتوقهای معمول میدیدیم میدانستیم که عظمت یک راز بین ماست. شاید عظمت یک راز... زیارتی وصفناشدنی... باری هر کدام غرق زندگی خود شدیم و برخیمان از کشور برای همیشه مهاجرت کردیم و حتی سالها بعد یکدیگر را نشناختیم... من تنها یکبار و شاید دو بار به ظهیرالدوله رفتم. نمیدانم اما تنها این به یادم میآید. تنها با سایهای که بعد از ظهر سوتوکور را بیشتر نمایان میکرد زنگ قدیمی را فشردم و به یاد نمیآورم آن درویش معتاد پاسخم داد یا پیرزنی که مرده بود و نوههایش. دستهایم را برکیفم میفشردم تا پولی به پیرزن بدهم و داخل شوم اما من تنها به درون خوانده نشدم. پشت در بسته ظهیرالدوله ماندم. چندی سرم را به کلمات فلزی عربی که حفاظ در نیز بودند فشار دادم و سردر قبرستان را خواندم و فرم سمبولیک انسان یکی دو قبر را دیدم که شاید از کاشیهای آبی ایرانی بودند و برای همیشه از آنجا رفتم تا در توده عظیم زندگی به عنوان بزرگسال خودم را به جهان ذهنها معرفی کنم. حالا پس از شنیدن صدای نازش آنقدر تشنه ظهیرالدولهام که باورم نمیشود. گویی این تشنگی همواره در تمام این سالها با من بوده است... گویی شبح ما هنوز میان آن قبرها، بازماندههای زندگیها و عشقهای رفته میلولند و تنها چیزی که وجود ندارد خود مرگ است...

ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عظیمت
بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو ما صدای زنجرهها را کشتیم
و به صدای زنگ، که از روی حرفهای الفبا بر میخواست
وبه صدای سوت کارخانههای اسلحهسازی، دل بستیم.
بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
بعد از تو ما تمام یادگاریها را
با تکههای سرب، و با قطرههای منفجر شدهی خون
از گیجگاههای گچگرفته دیوارها زدودیم...

از دفتر یادداشتها
عشاق
دانههای شبنم کوهی از پیکر به حال رقص رها شدهام تنها در کنام پاییز فرو میریزند
تنها
تنها به زیر چشمان عاشقان
چشمان آرام و نافذ عاشقان
چشمان نوازشگر و خیره عاشقان به امید وصال...
دستانم بر فراز سرم چتر کهنترین سروهای ایرانی را بر میافرازند و گیسوان دل سوختهام برگ و خاک و خاشاک و آشیان مرغان کهن میشوند و زیبایی هستیام را در خود میگیرد.
همچنانکه کرمها چشمان عشاق فرومانده به پیکر رقصانم در اعماق را فرو میخورند و لبخند گستره لبانم را چون سیلی کهن در مینوردد.
چشمهایم میگردند...
دستهایم میرقصند و
دهانم میخندد و عشاق بیچشمی که ببیند فرو میمانند در ابدیتی که پایانیش نیست...
سحر پریازانی