دو پرنده

به زیر آفتاب بی‌جان ظهر زمستانی، از بلندای بلندترین چنار پیر که شاخه‌های عریانش ناگهان بیرون افتاده‌اند و پیچ‌در‌پیچ و تودرتو به فضا تنیده شده‌اند دو کبوتر چسبیده به هم پر می‌کشند. پایین انبوه قدم‌های برگشت‌ناپذیر عابران تنها گرد خاطره‌ای بر پیکر خیابان بر جای می‌گذارد. روسپی زیبا چشمان تهی‌اش را که چون دو پرنده‌ی خمیده و مغمومند از دست‌های مردی که پول می‌شمارد بر می‌دارد و گنگ به نقطه‌ای دور خیره می‌شود. جوانک تکیده بیشتر خود را به دیوار می‌فشارد.