وقتی خاطره رها شدهای در اعماق کهکشان بیش نیستم چگونه میتوانم عظمت وجود وصفناشدنی و بیبازگشت تو را که ناب و بیپایان در من میدرخشد در زندان خاطرات جای دهم؟
بی تو...
خاطرهای بیش نیستیم حتی آن هنگام که در اوج زندگی و جوانی خوش میخرامیم.
بی تو جهان
در کدامین رنگ کاهی چشمانت
انعکاس خواهد یافت
و پنجههای ملولت چگونه شب
زمین بلور را
چنگ خواهد زد
و چنگ خواهد زد
بر تارهای اندوهآلوده تن من
دستان تو
بی تو صبح
در کدامین خمیازه کشدار گس دهانت
تداوم خواهد یافت

Every moment which arises from depth of eternity, intertwines with Literature in me...
خيره به خيزرانهاي مانده از اعصار رفته
و سنگهايي كه هرم روز را وا ميدهند در ملايمت يك غروب اثيري غرقه در صداي پرندگان،
به ياد ميآورم تا دستهايم را از تارهاي كهنه تنيدهام به دور خويش بر دارم و پرده از پنجره زنگار گرفتهام بركشم و صورت خيره تو را در شبي كه فرو ميگيردت نگاه كنم.
نگاه كنم آنسان كه ناتوانم از شناختن و شناسانيدنت
نگاه، غرقه در گسي و چسبناكي اين همه تار كه به دور خويش تنيدهام و دردي كه از آگاهيام فراز ميآيد؛ آنهنگام كه خويشتن را در هزار آينه درونت چنان كه هستم ديدار ميكنم …
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،