دو صحنه از نمایشنامه مهرانگیز
مهرانگیز
فراز هشتم
[بهرخ و مهرانگيز به پاي سرو كهن]
مهرانگيز: بهرخ من به نيايش مينشينم، تو چشم بدوز ببين از اين بلندا شاهرخ را ميبيني؟ هر آينه وي را ديدي به من بگو، گرم بر سر نيايش باشم.
بهرخ: بر سر نيايش؟
مهرانگيز: آري، هورمزد خواهد بخشيد. من آن روان پاك هورمزدی در او ميبينم. همه روان ايزدان در او ميبينم.
بهرخ: باشد.
مهرانگيز: «درود به اهورا مزدا، درود به امشاسپندان، درود به مهر دارنده دشتهاي فراخ، درود به خورشيد تيز اسب، درود به اين ديدگان هورمزد، درود به فروهر زرتشت اسپنتمان، درود به سراسر آفرينش پاك كه هست و بوده و خواهد بود. ...فراز ستايم پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را آنچه را كه در انديشيدن و گفتن و كردن است من ميپذيرم همه پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك را من فرو گذارم همه پندار زشت و گفتار زشت و كردار زشت را. ...آه، تيشتر را ما ميستاييم. تيشتر درشت چشمان را ما ميستاييم، تيشترينيها را ما ميستاييم، تيشتر فرهمند را ما ميستاييم. زروان بيكرانه را ما ميستاييم، زروان جاودانه را ما ميستاييم، باد مقدس نيك كنش را ما ميستاييم. ...هريك از ايزدان مقدس مينويي را ما ميستاييم، هر يك از ايزدان مقدس جهاني را ما ميستاييم، روان خود را ما ميستاييم، فروهر خود را ما ميستاييم.»[1]
بهرخ: ميبينمش!
مهرانگيز: …
بهرخ: آنجا را خوب بنگر! خود اوست! به زمين پشت قنات ميرود.
مهرانگيز: «من اقرار دارم كه مزدا پرست زرتشتي، دشمن ديوها، اهورايي كيشم. ...خانخداي پاك، سرور پاكي خانواده را ما ميستاييم. دهخداي پاك، سرور پاكي ده را ما ميستاييم. جوان نيك پندار، نيك گفتار، نيك كردار، بهدين پاك و سرور پاكي را ما ميستاييم.»[2]
بهرخ: از ديده پنهان ميشود. هنوز ميبينياش؟
مهرانگيز: «هنگامي كه خورشید برآيد پاكيزگي رسد به زمين اهورا آفريده، پاكيزگي به آب روان، پاكيزگي به آب چشمه، پاكيزگي به آب دريا، پاكيزگي به آب ايستاده، پاكيزگي رسد به آفرينش پاكي كه از خرد مقدس است.»[3] و من آن پاكيزگي را ميجويم اي اهورا مزدا … تو را به فروهر پاك مردمان سوگند ميدهم تا آب بدين ده بازگرداني. اي اهورامزدا ستايش و نيايش و نيرو و زورمندم از براي اهورامزدا و امشاسپندان …
بهرخ: مهرانگيز ميگریی؟!
مهرانگيز: آب پاك را ما ميستاييم اي اهورامزدا، باران پاك را، آب پاك مزدا داده را …
بهرخ: برخيز مهرانگيز!
مهرانگيز: «از شما آبهاي آبادكننده، زنده كننده و سودبخش كه دايه فقرا و از ميان شما آشاميدنيها بهترين و خوبترين هستيد خواستاريم كه براي كمك كردن به بينوايان و بركت دادن به آفريدگان به سوي پايين بشتابيد …»[4]
بهرخ: مهرانگيز؟
مهرانگيز: «تشتر دارنده چشمان تيزبين را ميستاييم، تشتر ستاره نوراني و با شكوه را ميستاييم، تشتر را ميستاييم، ستارههاي گرد تشتر را ميستاييم، تشتر نوراني و با شكوه را ميستاييم»[5] … به زمين پس قنات رفت؟
بهرخ: به گمانم چنين است. … برخيز و سرشكت پاك كن مردمان بدين سوي ميآيند!
مهرانگيز: چه شده است؟
بهرخ: نگاه كن اين هلهله شادي است!
مهرانگيز: بشتاب و بازپرس!
بهرخ: ميروم. (و بيرون ميرود.)
مهرانگيز: هورمزدا مرا آنچنان خرد ده كه ياراي انديشيدن بدانچه به سويم باز ميشتابد بيابم. بزرگ هورمزدا ياريام ده! شاهرخ را در آن آغوش گشاده مينوييات برگير و يارياش ده و مرا همسري مهربان خان او كن! اي اشويي زرتشت اسپنتمان مرا از اين هراس فراگيرنده رهايي بخش و كيومرث پاكزاد، آن دلير مرد را از در خانم دور كن! … به او مهر و نيكويي بخش و من براي فروهر او نيز نيايش ميكنم. دلش به مهر شاهرخ آكنده كن … دلش به مهر همهكس آكنده كن … بادا …
بهرخ: مهرانگيز! مهرانگيز عروس ميآورند!
مهرانگيز: كدامين عروس؟
بهرخ: عروس قنات را!
مهرانگيز: راست ميگويي؟ آه، چه زود فرا رسيد!
بهرخ: چرا روی در کشیدی؟
مهرانگيز: شاهرخ را بايدش كه پيش از آمدن عروس به كيومرث رازمان بازگفته باشد!
بهرخ: بد به دل راه مده! بدو گفته است!
مهرانگيز: و اگر نگفته باشد؟ … كيومرث به خاستگاريام ميآيد بهرخ!
بهرخ: اي دخت نيك خسرو خان اين نيايشت بود كه هورمزد پاسخ داد. روا نيست شادمانيات فروخوري. آه مهرانگيز ببين چه زيبارو عروسي است!
مهرانگيز: آري …
بهرخ: بيوهاي نيكنام است.
مهرانگيز: بسيار برازنده است.
بهرخ: بيا تا چون ديگر مردمان به پيشوازش بشتابيم!
مهرانگيز: باشد. تو شاهرخ را بياب و بگو ديرگاهان به قنات ميروم و من در ميان مردمان چشم به راهت ميمانم.
بهرخ: مادر چه؟ خوب ميداند چه ميكني؟
مهرانگيز: بهرخ بايدم كه ببينمش!
بهرخ: باشد، برويم. (و بيرون ميروند.)
فراز نهم
[شاهرخ و مهرانگيز كنار قنات.]
مهرانگيز: حال من چه بايد بكنم؟ تو سوگند ياد كردي!
شاهرخ: مهرانگيز گفتم دي وي را مست شراب يافتم!
مهرانگيز: شراب … در مستي به وي ميگفتي!
شاهرخ: نه! اين شيوه راستكاران نيست و ما بنا بر آن نهاديم كه راستي را بر وي تمام كنيم. …
مهرانگيز: دیشب ميگفتي!
شاهرخ: …
مهرانگيز: … بگو!
شاهرخ: مرگِ روز ره خانه زدم و يافتمش. شادان بود و به من گفت فردا به خانت آيم و بگويم كه …
مهرانگيز: اي داد بر من! فردا باز ميآيد؟! … اي داد بر من! ميگفتي!
شاهرخ: نتوانستم … به روان پدر ميخواستم. عروس كه آمد بر آن شدم تا زود به خانه بازگردم و كار تمام كنم ديدم كه چشم به راه آمدنم در بستان راه ميرود و دانستم … دانستم و بهتر آن ديدم كه راه خاموشي گزينم. …
مهرانگيز: … چه نيكو! ديگر چه ميگفت؟
شاهرخ: گفت چنين نميماند و عروس كه برگيرد نيكو دختي برايم ميستاند.
مهرانگيز: بسيار نيكوست!
شاهرخ: چنين نيست!
مهرانگيز: به بيش رنجاندنم كوشش ميكني؟
شاهرخ: مهرانگيز من ميميرم بي تو!
مهرانگيز: نميميري شاهرخ! تو به آن ميداني كه برادري كني و من اين را در تو ميبينم.
شاهرخ: نه! چنين مپندار! … من تو را خواهانم، تو بگو چه كنم؟
مهرانگيز: تو بگو چگونه وي باز برانم؟ چگونه پدر را شرمسار كنم؟ … فردا روز بدو بازگو! شاهرخ نه مگو، فردا وي را آگاه كن! مگذار اين كينِ رانده شدنش فرا گيردمان. اين كين زدودن را دشواري در ميگيرد.
شاهرخ: او كينورز نيست!
مهرانگيز: هست! ميدانم هست! كژ انديشيده بودم. فردا روز بيابش و …
شاهرخ: نميتوانم مهرانگيز! اگر خواهان مني، اگر به من مهر میورزي از من چنين مخواه من ناتوانم از شكستن آن شادي كه در او ديدم!
مهرانگيز: نميدانستم چنين با من تواني كرد!
شاهرخ: هرآنچه تو گويي ميكنم، باري دل برادر شكستن نميتوانم!
مهرانگيز: بهرخ ميگفت به مادر گفته است دل من به دست خواهد آورد. … اگر چنين باشد چه؟ … اگر پدر مرا به عروسياش درآورد چه؟
شاهرخ: دل تو چون ميتواند به دست كند؟!
مهرانگيز: زود بر ميآشوبي! همه را من كنم؟ چگونه؟ دوستي برادرانم با او نميبيني؟ به چه ميانديشي؟ چگونه ميتواني رهايم کني كه با تني لرزان او را برانم؟ گمان ميبرند كودكم و رام خواهم شد. گمان ميبرند نازپروردهام و بايدم بهتريني چون او برگزينم!
شاهرخ: شرم بر من!
مهرانگيز: همين؟
شاهرخ: …
مهرانگيز: همين و بس؟ شرمناكي؟ باري گامي به ياريام بر نميداري؟ كارگري خان او تو را بسنده مينمايد؟
شاهرخ: بس كن ديگر! اگر نبودي دي از اين ديار رفته بودم!
مهرانگيز: كجا رفته بودي؟ اينجا خان و خوراكت به راه است و دخت نيك برايت ميستانند!
شاهرخ: به هرآنجا كه پدر رفت رفته بودم. چگونه ميتواني مرا چنين خوار ببيني؟
مهرانگيز: ...
شاهرخ: ميداني تازيان همان پاي برهنهگان پيشين بدين خاك ميتازند باز؟
مهرانگيز: كيست كه نداند؟
شاهرخ: همه ميدانند! باري يك تن را نيست تا بدان انديشه كند! اگر تو نبودي مرا سر آن بود كه چون پدر به راه ايران كشته شوم!
مهرانگيز: دستآويزي نيكوست شاهرخ. … باشد هرآنچه تو بخواهي من عروس وي خواهم شد و تو نیز تواني بدان كارزاري كه…
شاهرخ: مهرانگيز چگونه چنين تلخي؟
مهرانگيز: همه روزگار ما بدين تلخي ميگذرد. ميانديشم تو را اين بس مينمايد تا مرا گاه كنار اين قنات ببيني و ديگر هيچ!
شاهرخ: شرمم باد كه چنين به رويت نماياندهام.
مهرانگيز: …
شاهرخ: باورم دار مرا مرگ بهتر از اين است تا شادي وي بر درم، مرگ مرا گواراتر از آن است! من نان او ميخورم و وي برادرم است.
مهرانگيز: اين برادر مرا ميستاند شاهرخ! نميارزيدم به آن برادري كه بوي ريايش ميآيد؟
شاهرخ: …
مهرانگيز: آري، بوي ريايش ميآيد! آن چشمان عقابگون بوي گستاخي و بيشرميشان خشمگینم ميكند و تو درنمييابيشان! امروز به زير سرو كهن وي را نيايش كردم و باز نيايشش ميكنم باشد كه نيكويي را كه تو را شايسته است روايت دارد و پوستين كهنه خويش در برت نكند! از من مخواه تا دگرباره گستاخمنشانه پدر را شرمسار كنم. بدرود! (بيرون ميرود.)
[1] پورداوود: خرده اوستا.
[2] همان.
[3] همان.
[4] همان.
[5] همان.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،