پرندگان در مه...

(به برگی از تاریخ این سرزمین که امروز ورق میخورد،
به آنان که در خون خویش غلتیدند
و به تاریخ انسان پیوستند)
و ای کاش این شعر
به کوتاهی زندگی تو میبود
به ناتمامی آن
وحشی لحظهای که بیپروا زمان را میدرد برای مرگ
با دستهای از هم گشودهات چون عیسایی جاری
و مرگ که در باور نمیگنجد
بهسان هجوم ترانهای در ذهن
دری که ناگاه فرو کوفته میشود
سیلی که بر گودال زندگی مورچگان فرو میبارد سهمگین
سهمگین و تیره
و دستان تو که ذرهذره در دستان من جان میدهند
و هنوز مرگ آسمان خاکستری چشمان تو را فرا نگرفته است،
من از سکون فضایی میهراسم
که خاکستری و سرد پرندگان را چنان خطوطی پاک، چنان بیرقی باستانی در آسمانه معلق مه و اثیر به ارتعاش در میآورد
من اگر بگویم خواهم درید از هم
از جگر مادرانه خویش
من اگر بگریم گلوگاه خواهم دراند در هوایت ابدی
و این شعر را مجال پایان نخواهد بود
همچنانکه آرامآرام خطوط پیروز پرندگان در دوردستان کوههای عبوس مهگرفته پیدا میشود
همچنانکه خاطره من و تو را مرگ به ابدیت کیهانی خویش میبرد
و عظمت آن تصاویری که گنگ و مهجور خانههای ذهنمان را پر کرده بودند
در ابدیت آواز وحشی کولیای سرگردان گم میشود
همچنانکه من هنوز در هوای پروازی سرد و اثیری در چشمهایت ماندهام و میمانم برای ابد
و این شعر را آرام چون گریز قطرهای در درون برکه کهن چشمهایت رها میکنم فرزند.
.jpg)


و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،