پرندگان در مه...

(به برگی از تاریخ این سرزمین که امروز ورق می‌خورد،

به آنان که در خون خویش غلتیدند

و به تاریخ انسان پیوستند)

 

و ای کاش این شعر

به کوتاهی زندگی تو می‌بود

به ناتمامی آن

وحشی لحظه‌ای که بی‌پروا زمان را می‌درد برای مرگ

با دست‌های از هم گشوده‌ات چون عیسایی جاری

و مرگ که در باور نمی‌گنجد

به‌سان هجوم ترانه‌ای در ذهن

دری که ناگاه فرو کوفته می‌شود

سیلی که بر گودال زندگی مورچگان فرو می‌بارد سهم‌گین

سهم‌گین و تیره

و دستان تو که ذره‌ذره در دستان من جان می‌دهند

و هنوز مرگ آسمان خاکستری چشمان تو را فرا نگرفته است،

من از سکون فضایی می‌هراسم

که خاکستری و سرد پرندگان را چنان خطوطی پاک، چنان بیرقی باستانی در آسمانه معلق مه و اثیر به ارتعاش در می‌آورد

من اگر بگویم خواهم درید از هم

از جگر مادرانه خویش

من اگر بگریم گلوگاه خواهم دراند در هوایت ابدی

و این شعر را مجال پایان نخواهد بود

هم‌چنان‌که آرام‌آرام خطوط پیروز پرندگان در دوردستان کوه‌های عبوس مه‌گرفته پیدا می‌شود

هم‌چنان‌که خاطره من و تو را مرگ به ابدیت کیهانی خویش می‌برد

و عظمت آن تصاویری که گنگ و مهجور خانه‌های ذهنمان را پر کرده‌ بودند

در ابدیت آواز وحشی کولی‌ای سرگردان گم می‌شود

هم‌چنان‌که من هنوز در هوای پروازی سرد و اثیری در چشم‌هایت مانده‌ام و می‌مانم برای ابد

و این شعر را آرام چون گریز قطره‌ای در درون برکه کهن چشم‌هایت رها می‌کنم فرزند.

آن‌جا که تو آرمیده‌ای من به نماز ایستاده‌ام

تقدیم به شهیدان جنبش سبز آزادی‌خواهی ایران

 

آن‌جا که تو آرمیده‌ای من به نماز ایستاده‌ام

فرو می‌بارد از طاق‌نماهای آبی آسمان باران فرشتگان رقصان

چونان انبوه پرهای کبوتری که ناگاه منفجر می‌شود

آهسته و نرم، رقص‌رقصان چون پرهای سپید کبوترکی دریده فرو می‌بارند فرشتگان هوری‌وش بر پیکر به خاک نشسته تو

بر پیکر مادران مویه‌های ابدی

مادران گیسو دریده‌ی مست

روز در اذهان چاک خورده به دو نیمه می‌شود

نور چنگ می‌زند بر تیرگی مخوف و تیره‌وش چنگ خونین از جگر پاره تو بر می‌کشد و نور را از گلو می‌فشارد و بی‌نور می‌کند

تمام خون‌های جهان به سوی تو جاری است

تمام دست‌های جهان به سوی تو راهی است

و چشم‌ها دریده و وحشی در چشم‌خانه‌ها وحشت پوزه اهریمنان را بر جگر چاکیده‌ات بر نمی‌تابند و حتی اشک نیز با آن جوشش روانش دیده را سد نمی‌کند

ادامه نوشته

بخشی از رمان «رتیل»

بخشی از رمان «رتیل»

«جلويم با چشم‎هاي گريان نشسته بود و سعي مي‎كرد بگويد چه بلايي به سرش آمده بود. نمي‎توانستم به نگاه پرسانش كه گدايي ذره‎اي توجه مرا مي‎كرد پاسخي بدهم. شروع شده بود. رتيلم مثل كاليگولايي در درونم جولان مي‎داد و گاه به ديواره‎هاي درونم مي‎پريد و چيزي كه نمي‎توانم تشريحش كنم از وجودش به زخم روحم مي‎خورد و درد حيرت‎انگيزي سراسر وجودم را مي‎گرفت و حس مي‎كردم ذهنم دوپاره مي‎شود و با ديوانگي فاصله‎اي ندارم و ترس از ديوانگي بدتر از دردي بود كه مي‎كشيدم. حس كردم رنگ و رويم خیلی پريده است. صداي هم‎اتاقي‎ام را ديگر نمي‎شنيدم به دهانش خيره شده بودم و درونم نفير مي‎كشيد دارم ديوانه مي‎شوم. رتيلم بزرگ مي‎شد و شكمش را به زخم روحم مي‎كشيد. تهوع تمام راه گلويم را بسته بود و سرم گیج می‌رفت. مي‎ديدم هم‎اتاقي‎ام مي‎گريد و صدايش در فضاي مغزم طنين‌افكن شده بود و انگار از جای بسیار بسیار دوری به من می‌رسید. ناگهان به خود آمدم. چه مي‎گفت؟ اما باز موجي از عميق‎ترين درد‎ها و نفرت‎ها مرا به زير كشيد و بر سرش فرياد كشيدم: «چه گهی داری می‌خوری؟ من خودم دارم می‌میرم!» و ناگهان بالا آوردم و غلتيدم روي زمين و باز بالا آوردم. ديگر هيچ‎چيز نمي‎ديدم تنها  ميان استفراغ و درد فرياد مي‎كشيدم. تمام شكمم را بالا مي‎آوردم. تمام وجودم را بالا مي‎آوردم. تمام سال‎هايم از دهانم به بيرون فوران مي‎كرد. تمام زندگي‎ام … وقتي به خود آمدم يك طرف صورتم به طرز دردناكي به گل‎هاي قالي چسبيده بود. سعي كردم دندان‎هايم را كه به هم كليد كرده بودند باز كنم. صورتم را از گل‎هاي قالي كندم و تن خشكيده‎ام را از ميان گندابي از استفراغ بلند كردم. فكم را به تلخي از هم گشودم و چشم‎هايم شروع به ديدن كرد. هم‎اتاقي‎ام عريان در آغوش بانوي درون آينه كه جلوي آينه نشسته بود، آراميده بود.»

نوشته  سحر پریازانی

هم‎زيستي (یک نمایشنامک)

هم‎زيستي

 

(زن، مرد، فاسق)

خانه، زن وارد مي‎شود. دو مرد در حال روزنامه خواندن هستند.

شوهر: سلام، اومدي؟

زن: سلام، خيلي تو راه بودم! سلام كردن بلد نيستي؟

فاسق: سلام! حالت چطوره؟

زن: خوبم! براي چي اينجا رو اينقدر به هم ريختين؟

شوهر: همه جا كه خيلي تميزه.

زن: تو اينجوري فكر مي‎كني.

فاسق: بي‎خيال!

زن: چي‎رو بي‎خيال؟

فاسق: همينجوري…

شوهر: منظورش اينه كه اين‎و پيرهن عثمان نكن!

زن: معلومه خوب با هم اختلاط كردين ما نبوديم!

فاسق: مي‎گه تمام مدتي كه ما با هم بوديم، مي‎دونسته!

زن: نه!؟

شوهر: دير يا زود مي‎فهميدم ديگه!

زن: من فكر مي‎كردم تو اين يه سال آخري رو فهميدي!

شوهر: نه، امروز اعتراف كردم كه من همه رو از اولِ اول مي‎‏دونستم.

فاسق: البته منم بهش گفتم من اون اولا خيلي فكريش بودم.

زن: خوب چرا حالا اينا رو دارين برا من مي‎گين؟…مي‎دونين كه من همون روش اول رو ترجيح مي‎دم! زياد به نظرم جالب نمي‎ياد شما دو تا تو يه خونه با دهن وامونده منو نگاه كنين. از طرفيم من زياد خوشم نمي‎ياد براي بيشتر از دو نفر غذا بپزم!

فاسق: منظورت چيه؟

زن: بايد همه چي‎رو برگردونيم سر جاي اولش كه نظم زندگيمون به هم نخوره!

شوهر: آخه من ديگه همه چيو فهميدم!

زن: همه چيو از اولم فهميده بودي! فقط كافيه ديگه به رو خودت نياري! مي‎دوني چي مي‎گم؟

شوهر: سختمه!

زن: چرا؟ چيش سخته؟

شوهر: آخه ما تازه با هم آشنا شديم!

زن: به‎به! ديگه چي؟ خودت از خودت خجالت نمي‎كشي؟

فاسق: به اين چه ربطي داره ما نبايد درو وامي‎ذاشتيم! ببين ديگه داري حرفاي آن‎چناني مي‎زنيا! مگه خره خودشو بزنه اون راه!

زن: تا الان چيكار مي‎كرد؟

فاسق: مواظبِ…

شوهر: دعوا نكنين! راست مي‎گه من همرو از اول مي‎دونستم! خودمو مي‎زدم اون راه!

زن: چقدر سخته كه دوباره مثل هميشه منو تو زندگيمونو بكنيم و خودتو بزني اون راه ها؟

شوهر:…

فاسق:…

زن: چيه؟… چرا منو اينجوري نگاه مي‎كنين؟

فاسق: ما يه تصميمايي گرفتيم!

ادامه نوشته

دایره زهدان

دایره زهدان

آرام در خلاء زهدان چرخی می‌‌خورد و قدری به زیر گرمای دست مادر که از لگد فرزند درد می‌کشد باقی می‌ماند. دست‌هایش چون حرکت نامحسوس نباتات بالا می‌آیند و بیشتر روی صورتش را می‌گیرند و بیشتر در خود خم می‌شود. صداها با طنینی اساطیری به گوش‌هایش می‌رسند. طنینی که از جو گذرناپذیر زهدان می‌گذرد. صدای ضربات سم‌های اسبان که پرچمی خونین را بر افراشته‌اند و جنگ تن به تنی که ناگاه آغاز می‌شود، دایره زهدان را در خود می‌گیرد. دستان بسیار کوچکش بیشتر مشت می‌شوند. صدای ضربه‌های شمشیرهای آخته به یکدیگر و نعره‌های هولناک آن‌که دیگری را در فریادی جگرخراش می‌درد. طنین خشک و خفه شمشیر که رگ پای اسبان را می‌شکافد و شیهه‌ و سقوطی که ابدی تکرار می‌شود. جنین بیشتر در خود فرو می‌رود. بیشتر دست‌ها و پاهایش در یکدیگر فرو می‌روند و بیشتر در گرمای دست‌های مادر باقی می‌ماند. دو هفته دیگر به زمین می‌آید. پنجاه و شش سال بعد در حالی‌که شیهه دردناک اسب‌هایی با چشم‌های دریده و پاهای قطع شده که تعظیم‌کنان صاحبانشان را به مرگ تسلیم می‌کنند در گوش‌هایش طنین می‌افکند، پس از کشتن و سوزاندن میلیون‌ها انسان در جنگ‌ها و کوره‌های آدم‌سوزی به زندگی خود پایان می‌دهد.

دریای رحم آرام‌تر شده است. آفتاب سرخ‌تر از پیش غروب می‌کند. شماری از سپاهیان در حال جستن زنده‌ها میان فرسنگ‌ها زمینی هستند که در سرخی نور با اجساد به دقت آرایش شده‌ است. آن سوی این رزم‌گاه خونین عده‌ای دیگر بازمانده‌های اجساد را حریصانه در جیب‌های گشاد و بی‌ته خود سرازیر می‌کنند. جنین ناگهان چرخی آسوده در رحم می‌زند و دریای آرامش را عمق می‌بخشد و مادر را غرقه در عهد عتیق، کتاب یوشع، شکست پادشاهان شمالی به خود می‌آورد تا دستش را اندیشناک و در حالی‌که زبانه‌های آتش شهر سوزان صورتش را گرم کرده‌اند باز برای نوازش پیش ‌آورد.

 این داستان در گلستانه خرداد ۸۸ چاپ شده است.

سحر پریازانی

تاریخ

تاریخ

من لرزش آهنگين صداي عيسي را مي‎شنوم

كه قرون را در مي‎نوردد چنان پر سنجاقك باد آورده‎اي و نيز مي‎بينم كه چگونه ذره‎وار مي‎پراكند خويش را در ابديت آن‎چه زمان مي‎ناميم و مي‎خلد در هزاره‎هاي تازه …

من ابديت تاريخي را مي‎انديشم كه چنان غباري كهربايي، شناورمان مي‎كند و بي‎نوايي واژه‎اي كه براي آن نمي‎يابم

هزاران بار به تو كين ورزيده‎ام

به اندازه نفس‎نفس‎هاي تني‎ام تو را مهر ورزيده‎ام

به قدر رگبار گيسوانت به روي تنم با تو در آميخته‎ام

و به اندوهناكي ايزدي كه پاييزوار پرهايش چنان چناري كهن فرو مي‎ريزند تا به هيئت بي‎چوني انسان درآيد، تو را زاييده‎ام مادرانه، مادرانه و كهن

به وسعت دستان گشوده خداي كه هزاران هزار هزاره‎ايست تو را خون ريزانده‎ام و ميرانده‎ام

لرزش قلب كهن بودا چنان رايحه‎اي كه پير دختي در معبد مي‎آويزد و به همان وسعت تو را پرستيده‎ام

من كودكان تو را به خاك سپاريده‎ام با همين دست‎هاي كهن خويش كه موي بر نمي‎دارند

هزاران بار، هزاران هزار بار سبز و پاك جوشيده‎ام از وحشي نيرويي كه نامش زندگي است

نمناكي نگاه زرتشت را به روي آتش زيسته‎ام كه چنان بارقه‎اي از اعصار مرده به ما باز مي‎رسد

و مردماني را كه جان جوشان خويش را بر بلنداي كوه‎ها مي‎افروختند تا سنگ‎پاره‎اي را درخشش بخشند، كوه‎واره‎اي را و هراس ميرنده‎گي خويش را منتشر كنند آن‌سان كه دهان پاك شاهي باز مي‎شود از هم و كتيبه‎اي گمنام چونان پرتاب يكي زلزله به قرني ديگر وانهاده مي‎شود

ادامه نوشته