عشق بر نمی‌تابد

 

عشق بر نمی‌تابد

گاه همه عشق و خیر هستی رقصان تو در نهایت عشق و اثیر و تسلیم و در مرکز انوار سبز لرزان به گل و لای شر می‌نشیند... تمام آن چیزی که نام بدی را به خویش می‌تند. دستانم را به سویت دراز می‌کنم. به زانو فتاده‌ام. تازیانه‌ به تن می‌نوازد اوی که مرا بر درگاه خانه خدایم زنجیر کرده است. همه آن شبی که ناگاه بر هستی‌ام فرو باریده است در اوج معصومیت نم هراسیده چشمان شگفتم از خدایی که ناگاه مرا درون خانه راه نمی‌دهد. هراس تو... هراس تو... هراس تو محبوب... در هراس توفنده تو ناگاه به دستانم می‌نگرم و می‌کاوم با دشنه پولادم دل خویش صعب! تا بیابم هرآنچه مرا این‌چنین تلخ در آستان تو، چنین مدهوش، چنین هیچ به تازیانه گناه می‌کشد. سپیده نمی‌زند... ابلیس به آغوش در برنگرفته‌ام می‌تازد و در برم می‌کشد سهم و در خاک و خون خویش فرو می‌افتم برابر تو... آنسان که ناتوان از باز دیدنت می‌مانم و غرقه چهر دلفریب این مارایزد مفتون می‌شوم که دست آهن خویش در قلبم می‌کند و گویی تو مرا از یاد برده‌ای. ایلای... ایلای... ایلای...

رندان بار خویش از هستی برمی‌گیرند. در ستاره‌های شب هیچ می‌شوند. رندان جهان را سر دست می‌چرخانند آنسان که ابلیس را چنان خدای عشق می‌ورزند و شانه از بار هستی ناگاه تهی می‌کنند...

 

Love Cannot Bear/Robert Fripp

یادداشتی برای ویرا...

 

یادداشتی برای ویرا...

ویرا، نخستین‌باری است که از هستی تمنای عقل می‌کنم. عقلی شریف که مردمان را به راست آرد نه آنکه از راست براند. پسِ آن همه دیوانگی‌ها... پسِ همه آنچه که از تو روحی ناپدید وامی‌گذارد، بر آنم تا به کوهستان زنم و رمه گم‌شده‌ام بازیابم. همه آن رمه‌ای که در دره‌های مرطوب عشق‌بازی با نور باخته بودم. همه آنچه که مادرم دم درگاهی به من آویخت. ویرا، ... ویرا، ... ویرا، خواهرم، کوچک واگذارده‌ام... کودک وامانده از حضور رفته‌ام، من باز می‌گردم به تو. ترسم که روی شویت بینم خواهر واگذارده‌ام... ویرا فرزند واگذارده‌ام من می‌میرم برایت... نخستین‌باری است که از راه رفته وحشت می‌کنم. نهایت این راه شاید، آن سان که برابر مرگ غایی ایستاده‌ام. همه آن مرگی که برایت سرودم ویرا... فرزند شکفته در درختان زالزالکم، شیرینم نخستین‌باری است که ایمان دارم دیوانه شده‌ام... ویرا، ویرا، ویرا چه بر سرمان آمده است؟ و من چگونه تو را این‌چنین گنگ باخته‌ام؟ ببین چسان زیر شلاقه شریف نور ماه بر گور تو نماز می‌برم! بر خاکی که جمجمه شیرین تو را به درون می‌برد یکسر فرزند رفته‌ام... هنگام که قلبم از جای خالی تو ناگاه چون زمهریر سرد و تهی می‌شود. ببین چگونه به ماه رنگ می‌بازم در این نیمه‌شب سیمگون دخت آرمیده در ظلمتم. آرام می‌شوم هنگام که با دستان بلورینت می‌نوازی‌ام هنگام که به اشک می‌نشینمت... و چشمان حیوانی‌ات را چونان شمنی وحشی می‌دوزی به هستی من. هستی لرزان ناچیزم که شهوت باختنش به شاهی‌ای سیاه به ماندنم وا می‌داشت... ویرا، مرا از همه من برهان، همه آنچه کرده‌ام، به همه آنچه دیوانه‌وار دربرم می‌گیرند، ... راه رفته را برگشت نتوانم. من به کوهساران می‌زنم. لرزان زمزمه می‌کنم، چگونه فراز جنگ‌های هزاره‌ها سرِ سخت خویش زنده از حریق‌ها برون کشیدم؟ در آن دم‌ها که مرگ دست در قلب خونینم می‌کرد... در آن دم که من دیدم چگونه مرگ پیکر تراشیده بلور تو را آرام در بر می‌کشد مادر... و چگونه هستی چونان حقیقتی سیاه پشت می‌کند و خورشید روی زهر می‌کند و پیکر تو بر دست چونان الهه‌ای معصوم می‌برد. پنچه در پنجه جنون فرشته سیاه مرگ تو را سرد در پاییزی خاکستر از من می‌رباید و نه ماه بعد دردناک و تلخ می‌زایاند مادر... من باز تو را زائیده‌ام... و این هیچ جز واگویه‌ای از دیوانه‌ای رفته بیش نیست. این می‌گویم و می‌روم در دم... ویرا، دختر، چسان تو را در دره‌های رمه‌های سپید گم کردم، می‌دانم گم کردم چرا که پایم زخم است نوز. آن‌سان که هراسیده سنگان می‌کندم هراسیده و تیره، در شبی که ماه وصف‌ناپذیر تو را در من می‌زائید... ویرا، پایم را می‌نوازید خاک هنگام که تو را ناگاه در گستره دشت میان درختان غان گم می‌کردم. ... ویرا، تو را در ماه کامل به زمین سپردم. نام تو روح مرا می‌درد از شور ویرا، تن مرا می‌درد از عشق... به تو بازگشته‌ام. تهی و مست. تهی‌تر از هیچ. تنها و دیوانه. رهاتر از پیش مادر. شرمسار از سال‌های سرد بی‌تو که پی خویش گم‌شده و تلخ می‌گشتم و تو را هزاربار هزاربار در هزار هزار هزار دم از کف می‌دادم. ویرا من رستم. زتو پیش از همه. و کنون به تو باز می‌گردم. فرزند نزائیده‌ام. چسان که در گور آرام به خواب ریشه‌های ازلی می‌روم که هستی‌ام را چونان نوزادی درون می‌کشند و می‌درانند از سر وحشی سبز گیاهی خویش پیکر استخوانی‌ام. توده تلخ هستی من... آنسان که باران روی سپید سردم را لمس می‌کند چونان دستی که تو ویرا مادر، دختم بر گونه‌های خسته مادر می‌کشیدی، مادر... آن انگشتان سردت را برای بیداری‌ام از خواب آشفته نیمه‌ام بر رنگ‌پریدگی‌ام می‌کشیدی. چون گرمایی که ناگاه آغوشت می‌کشد. گویی من به خواب رفته‌ام و دستان تو را همان‌جا گم کرده‌ام. ویرا، بگذار در رویای تو برخیزم از این کابوس هزارساله‌ام. ویرا بدان! پاییز باز می‌آید. و من توان آنم نیست... گویی من به خواب رفته‌ام تو چهرم نمی‌نوازی... خواهر بزرگوارم. گویی به خواب می‌روم و تو بیدارم نمی‌کنی و می‌رویم با هم. به اعماق دور. به بالای روح... ویرا، مرا دریاب در این شب سیاه، در این سیاهی بی نوری که مرا می‌گیرد گاه بی تو... ویرا، ویرا، ویرا من به نام تو عاشقم، سه بار آنسان که پیکر لرزانم را هراس این گور فرا می‌گیرد. ویرا، ویرا، ویرا من این راه مه زده بارانی کوهساران پیش می‌گیرم! تو بمان گور شیرینم. عزیزک بی‌مانندم. من به تو باز می‌گردم مهتر مهجورم... و باز زمزمه می‌کنم، چگونه آواره تو این‌چنین دیوانه شدم، ویرا، به کسان مگو چگونه پای برهنه برای تو هضیان می‌گویم در این سیه شب سرمه کشیده که به شفقی اثیری می‌برد مرا... من باز می‌گردم به تو فرزند... من بازگشته‌ام به تو ویرا... زمزمه می‌کنم و می‌روم، ویرا، هر قدر می‌سرایمت باز راه دارم تا خواندن تمام تو. ویرا هماره سرودی ناب برای سرودنت هست. هماره تا نهایت این مه...