Animaluality Kills...
The Stunning Wisdom Through it Will Lead You to Another One...
The Animaluality Experience Will Lead You to Another Dimension of Understanding...
To Another State of Conciseness And Mind...
Turn You to Herself...

Washima Wila Shesa... 🐳🐺

In Memory of Martyred Metas Benoni Imanamasa...

📸 Taken from the Page: @thewolf_jewelry on Instagram

Back to innocence...

نوک تیز بال‌های افراشته‌ی تو...

تو بر بلنداي كدامين سروِ كوهي
بال
بال
بال مي زني؟
كه ترنم سوت فرشته سانِ بال هايت،
بوي شيرينِ دمادمِ پرهايت،
عقل و جان و تن با هم
در دم
به در برد...

ما بر فراز اين توده ي تيره ي غمين،
اين خواب كهنه ي هزاران ساله،
سينه هاي سوخته ي خويش برايت چونان رشيدان سرخپوست راست
راست
راست مي كنيم...

چنان زني كه با تمام روحش
چرخان و گردان
تن نياسوده مي فرسايد خويش در نبردي بي پايان
رقصان
رقصان
رقصان ميانه ي تاريكي ها...
چنان مرداني كه شاخ هاي آبيِ نورِ تو بر دندان
پنجه در پنجه در سنگ هايِ صعب
كوه ها راه مي پيمايند...

ما با تو مي رقصيم
در رقصي چنان در ميانه ي جان...
ما با تو مي باليم
چنان داردوستي پير
كه بي پايان از دارِ بلند دادارِ تو بالا
بالا
بالا مي آيد...

ما توايم
وراي زمان ها و مكان ها به تو در مي رسيم...
ما توايم
شمشير برانِ تو كه تيرگي را ميان مي درد...
ما توايم
روز چنان 'هورشيدِ تيزپاي' مي جهيم از اقصاي نور...
ما توايم
و شب چنان قابله اي كه دست بر پيشاني
عرق در مي چيند
به آتشي و ستاره اي تا فرداي نور خيره مي مانيم...

بنوني

Dedicated to Archangel Michael...

مرده‌ی رفته...

بر دار رنگ باخته‌ی کوهی رفته بر دار هجران سنگ‌فرشی،
خرخاکیِ مادر در برکه‌ی رفته بر درد، جان باخته است
زنی مظهر نیکی ناب
دردانه‌ای انباشته از فرزانگی ناب...
داغ کودک بر سینه‌ی در هم پیچیده‌ی آفریده‌اش...
تنها
خیس
بر جای مانده
لویسا...
ترزا...
الوییس...
مدوسا...
کاساندرا...
رودابه...
ایفی‌ژنیا...
مریسا...
هلنِ تنها...
تو دیگر بر نخواهی خواست
و اشکال حیات را با شاخک‌های دانایی‌ات در نخواهی نورد
هیچ زمانی یارای تکرار تو را نخواهد داشت
زنی مظهر شیر و کودک و صبر و مادرانگی و زیستن با تمام وجود، ناب

زمان چون موجی بر سنگِ سندانِ زهدانِ ذهنِ مطلق ابدی‌ پس پس می‌خورد
بر دار رنگ باخته‌ی فرزندان تکه تکه جدا شده‌ی کوهی ستبر، رنگ باخته و خیس خرخاکی به کبودی رفته برای ابد در خود پیچیده و تنها چنان مرگ که سر می‌رسد، جان باخته است...
آری، تنها آنچنان که مرگ در می‌رسد و در می‌گیرد...

بنونی گرگ تنها...

From above of all Vegetable's Creation
I fly away at onece and all coming moments,
Forever...
You speak...
You feel...
You dance...
And it's all the heaven I feel...
When I lay myself down on flies flying everlasting voice all among each other...
Doll calmly and calmly surround the world,
As a surrender they have been...
All I remain is the dews
The happiness tears of our Only God for the graceful greatest of the moment
Your moment not his grandeur glorious Suns...
Thirteenth's is coming back...
You are my Queen...
You are my King...

Washima Wil Shesa...

A Poem for Nebiro...

ببر مرا نبیرو...
در ژرفنای‌ آب‌های مرموز و دست‌نیافتنی درونم
ببر مرا ای تنها
در کشاکش موج‌هایی که به دست‌هامان بوسه می‌زنند و به قلب‌هاشان بوسه می‌زنیم...
ببره مرا نبیرو؛ ای بازگشته از رنج‌ دوران
ببر مرا به آغاز خزانی
که محبوبم میان خش و خش برگ‌ها مرا می‌جوید...
روزی دوباره در فوران نور آفتاب‌های نو عشق کهن‌مان را دگرباره دیدار خواهیم کرد...

Dedicated to Nebiro the Freed Moving Planet...
Wasima Wila Hesa...

به نبیرو...

ببر مرا نبیرو...
در ژرفنای‌ آب‌های مرموز و دست‌نیافتنی درونم
ببر مرا ای تنها
در کشاکش موج‌هایی که به دست‌هامان بوسه می‌زنند و به قلب‌هاشان بوسه می‌زنیم...
ببره مرا نبیرو؛ ای بازگشته از رنج‌ دوران
ببر مرا به آغاز خزانی
که محبوبم میان خش و خش برگ‌ها مرا می‌جوید...
روزی دوباره در فوران نور آفتاب‌های نو عشق کهن‌مان را دگرباره دیدار خواهیم کرد...

Dedicated to Nebiro the Freed Moving and Swinging Planet..

Wasima Wila Shesa...

در یک سرداب نمور

گونی فاسد جویی

آماسیده با دانه‌های جوانه زده

 

ریچارد رایت

ترجمه سحر پریازانی

«دو نمایشنامه از اوریپید»، نشر قطره، اسفند ۹۳.

رمان «رتیل»

«رتیل» منتشر شده در نشر گردون، آلمان، برلین، ۲۰۱۲.

 

ندانستم

آن هنگام که زادم

جهان دار بی‌آونگ گرفته‌ای است

دار رنج دوران که چون تاری می‌تند خویش ابدی

که چون قاصدکی به ژرفای لحظه پر می‌کشد

به نهایت هستی بی‌پایان

و در رنج خاموش می‌شود...

 

 

انگار تنها منم که کرگردن نشدم! صحنه ای که از اجتماع روبروم می بینم ... چیزی جز تصویری از انسان های مسخ شده نیست.  اما من انسان خواهم ماند! برای آن می جنگم و استخوان هایم را به دندان می خایم! برای آن عرق می ریزم. عرق ریزان روح و تسلیم نمی شوم! حتی اگر در این تنهایی محکوم به زندگی باشم... حتی اگر همه را از دست بدهم. همه آن ها که زمانی می توانستند عشق بورزند...  و اکنون غریبانه در تو می‌نگرند...

دو پرنده

دو پرنده

به زیر آفتاب بی‌جان ظهر زمستانی، از بلندای بلندترین چنار پیر که شاخه‌های عریانش ناگهان بیرون افتاده‌اند و پیچ‌در‌پیچ و تودرتو به فضا تنیده شده‌اند دو کبوتر چسبیده به هم پر می‌کشند. پایین انبوه قدم‌های برگشت‌ناپذیر عابران تنها گرد خاطره‌ای بر پیکر خیابان بر جای می‌گذارد. روسپی زیبا چشمان تهی‌اش را که چون دو پرنده‌ی خمیده و مغمومند از دست‌های مردی که پول می‌شمارد بر می‌دارد و گنگ به نقطه‌ای دور خیره می‌شود. جوانک تکیده بیشتر خود را به دیوار می‌فشارد.

باغ کلاغ های پاییز

دست بر جناغ سینه‌ام می‌کشم با ناخن‌های برنده‌ای که بر فراز انگشتان استخوانی‌ام روییده‌اند و رگ‌هایی که مرموز و آبی به پیچ و خم دستان نیازم پیچیده‌اند...

شعری در من می‌زید

شعری که هوای برون ریختن دارد

چون روحی که قصد ترک تن می‌کند

چون نوری که دیوار را سوراخ می‌کند و درون می‌ریزد

و چون تو که سال‌ها است درون زندان سینه من خود را به دیوار زندگی‌ام می‌کوبی

پاییز باز فرا می‌رسد

کلاغ‌ها از اعماق روز برون می‌ریزند و انحنای صوتشان خاکستری این روز پاییزی را در مه و سرما و خطوط تن‌هاشان به روی چنارهای لرزان به اوج می‌برد

من حضور تو را

حضور کهنه تو را به زیر انگشت‌هایم احساس می‌کنم

چون مادری که از احساس فرزند در اعماق درونش شگفت می‌شود ناگاه

و جناغ سینه‌ام می‌سوزد برای پاره شدن و برون فکندن تو به فضای حقیقی ناب

به این روزی که به دشواری صدای انسانی را بازتاب می‌دهد

به گنگی انگاره‌ای که زندگی نام دارد

و هم‌چنان که مرموز و تنها در وسوسه برون کشاندن تو از رگ و پی این جسم دیوانه در برابر دریچه باغ کلاغهای پاییز ایستاده‌ام

ذره‌ذره خطوط پیکرت را آرام‌آرام به یاد می‌آورم

و قلبم از احساس گرمای بدنت به زیر صلیب سینه‌ام به وجد و حیرت می‌آید

احساس خطوط دوست‌داشتنی رگ‌های بدنت که چون کولیان برکه پایین‌دست ابدی و عریان به کار دست‌افشانی‌اند

خطوط لبخندت که به عمیق‌ترین خطوط اندوه من پیوند می‌خورد

و غرور ابدی نگاهت که همواره به زیردستان می‌نگرد

من زخم کهنه ناخن‌های تو را خستگی‌ناپذیر بر سینه دارم

آرزوی به بر گرفتن تو را چون نوزادی که از جهان درون خویش برون کشیده‌ام عمری است که بر دوش می‌کشم

و تمام جان من از هوس دوباره در آغوش کشیدن تو چون کودکی ازلی به مرگی پاییزی آرام‌‌آرام می‌لرزد فرزند

 و هراس

هراس پرواز تو سبک به اقصای دور

چون خطوط پرندگانی که در اعماق افق گم می‌شوند

هراس پرواز بی‌رحمانه‌ات چون پسری ناسپاس‌ که مادر را بدرود می‌گوید

و حقیقتی که خون‌فشان و رسوا جناغ سینه مرا می‌رود تا بگشاید به روز خاکستر پاییز و خاموشی پرندگان و پادشاهی کلاغان

من آن‌چه که رخ خواهد داد را می‌بینم

لحظه شگفت‌آور چشمان عسل تو در برابر نور...

لحظه‌ای که تو چون گنجشکی تیزپر خانه را ترک می‌کنی

و باور کالبدی که آرام و زیبا در برابر پنجره فرو افتاده است

با گیسی سیاه و ژولیده و رها

با دست‌هایی استخوانی و رنگ‌پریده و گشوده از هم

و سینه‌ای که تواش دریده‌ای عزیز...

 

17. شهریور.88

 

مدفون خاکستری فضا  و میان شاخه های در هم تنیده چنارهای سرخ پاییز پنجره اش را یافتم...

تهی تر از همیشه

با آن پرده های پاکیزه و دست نخورده

در می یافتم چقدر دور بوده ام

دور ...

این بار در نزدم

در را گشودم

سال هایم

سال هایم

سال هایم...

در را گشودم

مادر گفت رفته است

نگفتم

نگفتم حتی درون قلبم جستجو نکردم چقدر

چقدر

چقدر مفتون کلاغ های سیاه

سیاه در گیسوی سیاهم

چونان سوگواری ابدی

در آن اثیر سپید غرقه بوده ام...

نگفتم

نگفتم چگونه راه های بی شمار باغ را مسحور نم زده از علف های وحشی و باران

مست و سرگردان گز کرده ام

راه هایی که به زندگی های بی شمار رسیدند

راه هایی که به سه میخ تصلیب رسیدند

راه هایی که وحشیانه و صعب میان کوه های محصور و فراگیرنده گم شدند

راه های رفته

راه های باز نیامده

کسان رفته

کسان رفته ام...

راه هایی که قدم های سبک و شیرین تو پیشترک و شادمانه مرا رهنمون بودند

رهنمون روزهایی که به شیدایی و شور گذشتند...

روزهایی که گذشتند...

نگفتم من گذشته ام مادر...

و کلاغ های باغ فریاد کشیدند

فریاد

فریاد

فریاد

بیرون دیوارهای غم باد کرده خانه...

هزار چنار باغ از آتش آبان نور گرفتند

چنان لولیان مست سر در آتش خویش

سماع کنان پاییز را نغمه زدند

نغمه زدند

نغمه زدند...

تاب نمی آرم من

سر بر می گردانم به جایگاه تهی ات در دم

اولین دانه باران بر تف قلبم فرو می ریزد...

اولین دانه باران بر آن سنگفرش که رقصان

 بر آن

می گذشتی از برابرم فرو می ریزد

اولین دانه باران بر اولین قدمی که شگفت از پاییز با هم گذارده بودیم

آن اولین قدم که با هم برداشته بودیم...

نگفتم مادر می بینمش همه جای باغ

تنها روی برگرداندم به پنجره ات

اولین دانه باران

 سرد

 بسان آن پرده ها که هرگز نگشودند میان اشک هایم می دود

محصور ابرهای فراگیرنده و تیره

یکه در برابر افقی که جهان را بی‌مانند درمی‌نوردد

دریافت می‌کنم تنهایی هستی‌ای را که در خویشتن خویش سقوط می‌کند

آسمان به زمین سقوط می‌کند

زمین به آسمان

و تیغه سپید کوه‌های یخین قلب آسمان را مجروح می‌کنند

زندگی مجروح است

همیشه همین بوده است

کوه‌ها تا قیامت سپیدند و رویای نازک سبزی و زندگی در ذهن غم می‌خورد و چون مرده‌ای از تاوان اشک‌های خویش باد می‌کند

یکه در برابر افقی که در مه محو می‌شود

از هستی جز ذهنی لرزان باقی نمی‌ماند

جز نبض لرزان دستان کوچک تو که در دستان من جان دادند...

زندگی مهجور است و اعصار یکدیگر را درمی‌نوردند و چون عشقه‌های خاموش در سیاهی شامگاهان در درون خویش نفوذ می‌کنند

تاریخ‌ سقوط می‌کند

زمین دامن سوخته خویش را از گناه من و تو بیرون می‌کشد

زمان سقوط می‌کند هنگام که تو آن‌سان صبور و تنها در ناکجای کوه‌های سرد

در آرامش عمیق گوری میان دستان درختان خفته‌ای

جهان به تو غبطه می‌خورد

حتی زمین به تو غبطه می‌خورد

من به تو غبطه می‌خورم

در برابر افقی که در دهان سیاه ابرهای تیره هیچ می‌شود ابدی‌

هنوز دستان نور تو در برابر من می‌رقصند

نورانی میان شکوفه‌های گیلاس رویای عشقی که پاییز فروخورد...

مانند میوه‌های نارس زالزالک

سبز و زرد

هنوز چشمان تو به من خیره است

در برابر افقی که جنگ‌های خونین زخمش زده‌اند

و آفتابی که زمین را ترک کرده است

هنوز لبان شیرین تو به من می‌خندند

و سرانگشتانت به روزهایی اشاره دارند...

دختکم...

بعد از تو من مردم...

مرده است...

 

من‌ مرده‌ است

من بسی است کزین خاک رخت بربسته است

 

و هیچ تن پاییز را برکت نداد امروز

این مردمان که در هیاهوی بودند، در دور...

باری کلاغ‌های باغ

گوش‌های بی‌گوش‌وارم را دریدند

و بادهای خزانی در گیسوانم های و هوی رقصیدند

آن هنگام که من تنها درختی در باد بودم...

 

 

 

 

عشق بر نمی‌تابد

 

عشق بر نمی‌تابد

گاه همه عشق و خیر هستی رقصان تو در نهایت عشق و اثیر و تسلیم و در مرکز انوار سبز لرزان به گل و لای شر می‌نشیند... تمام آن چیزی که نام بدی را به خویش می‌تند. دستانم را به سویت دراز می‌کنم. به زانو فتاده‌ام. تازیانه‌ به تن می‌نوازد اوی که مرا بر درگاه خانه خدایم زنجیر کرده است. همه آن شبی که ناگاه بر هستی‌ام فرو باریده است در اوج معصومیت نم هراسیده چشمان شگفتم از خدایی که ناگاه مرا درون خانه راه نمی‌دهد. هراس تو... هراس تو... هراس تو محبوب... در هراس توفنده تو ناگاه به دستانم می‌نگرم و می‌کاوم با دشنه پولادم دل خویش صعب! تا بیابم هرآنچه مرا این‌چنین تلخ در آستان تو، چنین مدهوش، چنین هیچ به تازیانه گناه می‌کشد. سپیده نمی‌زند... ابلیس به آغوش در برنگرفته‌ام می‌تازد و در برم می‌کشد سهم و در خاک و خون خویش فرو می‌افتم برابر تو... آنسان که ناتوان از باز دیدنت می‌مانم و غرقه چهر دلفریب این مارایزد مفتون می‌شوم که دست آهن خویش در قلبم می‌کند و گویی تو مرا از یاد برده‌ای. ایلای... ایلای... ایلای...

رندان بار خویش از هستی برمی‌گیرند. در ستاره‌های شب هیچ می‌شوند. رندان جهان را سر دست می‌چرخانند آنسان که ابلیس را چنان خدای عشق می‌ورزند و شانه از بار هستی ناگاه تهی می‌کنند...

 

Love Cannot Bear/Robert Fripp

یادداشتی برای ویرا...

 

یادداشتی برای ویرا...

ویرا، نخستین‌باری است که از هستی تمنای عقل می‌کنم. عقلی شریف که مردمان را به راست آرد نه آنکه از راست براند. پسِ آن همه دیوانگی‌ها... پسِ همه آنچه که از تو روحی ناپدید وامی‌گذارد، بر آنم تا به کوهستان زنم و رمه گم‌شده‌ام بازیابم. همه آن رمه‌ای که در دره‌های مرطوب عشق‌بازی با نور باخته بودم. همه آنچه که مادرم دم درگاهی به من آویخت. ویرا، ... ویرا، ... ویرا، خواهرم، کوچک واگذارده‌ام... کودک وامانده از حضور رفته‌ام، من باز می‌گردم به تو. ترسم که روی شویت بینم خواهر واگذارده‌ام... ویرا فرزند واگذارده‌ام من می‌میرم برایت... نخستین‌باری است که از راه رفته وحشت می‌کنم. نهایت این راه شاید، آن سان که برابر مرگ غایی ایستاده‌ام. همه آن مرگی که برایت سرودم ویرا... فرزند شکفته در درختان زالزالکم، شیرینم نخستین‌باری است که ایمان دارم دیوانه شده‌ام... ویرا، ویرا، ویرا چه بر سرمان آمده است؟ و من چگونه تو را این‌چنین گنگ باخته‌ام؟ ببین چسان زیر شلاقه شریف نور ماه بر گور تو نماز می‌برم! بر خاکی که جمجمه شیرین تو را به درون می‌برد یکسر فرزند رفته‌ام... هنگام که قلبم از جای خالی تو ناگاه چون زمهریر سرد و تهی می‌شود. ببین چگونه به ماه رنگ می‌بازم در این نیمه‌شب سیمگون دخت آرمیده در ظلمتم. آرام می‌شوم هنگام که با دستان بلورینت می‌نوازی‌ام هنگام که به اشک می‌نشینمت... و چشمان حیوانی‌ات را چونان شمنی وحشی می‌دوزی به هستی من. هستی لرزان ناچیزم که شهوت باختنش به شاهی‌ای سیاه به ماندنم وا می‌داشت... ویرا، مرا از همه من برهان، همه آنچه کرده‌ام، به همه آنچه دیوانه‌وار دربرم می‌گیرند، ... راه رفته را برگشت نتوانم. من به کوهساران می‌زنم. لرزان زمزمه می‌کنم، چگونه فراز جنگ‌های هزاره‌ها سرِ سخت خویش زنده از حریق‌ها برون کشیدم؟ در آن دم‌ها که مرگ دست در قلب خونینم می‌کرد... در آن دم که من دیدم چگونه مرگ پیکر تراشیده بلور تو را آرام در بر می‌کشد مادر... و چگونه هستی چونان حقیقتی سیاه پشت می‌کند و خورشید روی زهر می‌کند و پیکر تو بر دست چونان الهه‌ای معصوم می‌برد. پنچه در پنجه جنون فرشته سیاه مرگ تو را سرد در پاییزی خاکستر از من می‌رباید و نه ماه بعد دردناک و تلخ می‌زایاند مادر... من باز تو را زائیده‌ام... و این هیچ جز واگویه‌ای از دیوانه‌ای رفته بیش نیست. این می‌گویم و می‌روم در دم... ویرا، دختر، چسان تو را در دره‌های رمه‌های سپید گم کردم، می‌دانم گم کردم چرا که پایم زخم است نوز. آن‌سان که هراسیده سنگان می‌کندم هراسیده و تیره، در شبی که ماه وصف‌ناپذیر تو را در من می‌زائید... ویرا، پایم را می‌نوازید خاک هنگام که تو را ناگاه در گستره دشت میان درختان غان گم می‌کردم. ... ویرا، تو را در ماه کامل به زمین سپردم. نام تو روح مرا می‌درد از شور ویرا، تن مرا می‌درد از عشق... به تو بازگشته‌ام. تهی و مست. تهی‌تر از هیچ. تنها و دیوانه. رهاتر از پیش مادر. شرمسار از سال‌های سرد بی‌تو که پی خویش گم‌شده و تلخ می‌گشتم و تو را هزاربار هزاربار در هزار هزار هزار دم از کف می‌دادم. ویرا من رستم. زتو پیش از همه. و کنون به تو باز می‌گردم. فرزند نزائیده‌ام. چسان که در گور آرام به خواب ریشه‌های ازلی می‌روم که هستی‌ام را چونان نوزادی درون می‌کشند و می‌درانند از سر وحشی سبز گیاهی خویش پیکر استخوانی‌ام. توده تلخ هستی من... آنسان که باران روی سپید سردم را لمس می‌کند چونان دستی که تو ویرا مادر، دختم بر گونه‌های خسته مادر می‌کشیدی، مادر... آن انگشتان سردت را برای بیداری‌ام از خواب آشفته نیمه‌ام بر رنگ‌پریدگی‌ام می‌کشیدی. چون گرمایی که ناگاه آغوشت می‌کشد. گویی من به خواب رفته‌ام و دستان تو را همان‌جا گم کرده‌ام. ویرا، بگذار در رویای تو برخیزم از این کابوس هزارساله‌ام. ویرا بدان! پاییز باز می‌آید. و من توان آنم نیست... گویی من به خواب رفته‌ام تو چهرم نمی‌نوازی... خواهر بزرگوارم. گویی به خواب می‌روم و تو بیدارم نمی‌کنی و می‌رویم با هم. به اعماق دور. به بالای روح... ویرا، مرا دریاب در این شب سیاه، در این سیاهی بی نوری که مرا می‌گیرد گاه بی تو... ویرا، ویرا، ویرا من به نام تو عاشقم، سه بار آنسان که پیکر لرزانم را هراس این گور فرا می‌گیرد. ویرا، ویرا، ویرا من این راه مه زده بارانی کوهساران پیش می‌گیرم! تو بمان گور شیرینم. عزیزک بی‌مانندم. من به تو باز می‌گردم مهتر مهجورم... و باز زمزمه می‌کنم، چگونه آواره تو این‌چنین دیوانه شدم، ویرا، به کسان مگو چگونه پای برهنه برای تو هضیان می‌گویم در این سیه شب سرمه کشیده که به شفقی اثیری می‌برد مرا... من باز می‌گردم به تو فرزند... من بازگشته‌ام به تو ویرا... زمزمه می‌کنم و می‌روم، ویرا، هر قدر می‌سرایمت باز راه دارم تا خواندن تمام تو. ویرا هماره سرودی ناب برای سرودنت هست. هماره تا نهایت این مه...

اثیر می‌بافم از مرگ خویش

 

به خویش چنان پیکر مرده‌ای می‌نگرم

در خاکستری تصویری بر بلندای کوه‌های غریب، رها

بسان چوپانی از دِهان فرا دست...

سرازیر از گردنه‌ها، سبکبال

از بوی تازه گوسپندان بهار، گلگون

و اکنون

رنگ‌پریده در چاه‌های تو در تو و پیچ در پیچ درون

رها شده و مست این سوی تیرگی‌ها

اثیر انوار روز

برکرانه‌ی دیوارهای مرطوب با خویشتن

ابدی بر زمینی که نفس وحشی‌اش مرا به میرندگی خویش آلوده است...

زمین می‌خورم و می‌پیچم چونان جنینی تا انتهای قلب خویش، در هم

می‌نگرم روی به نورِ خیره

به عشق‌بازی گلدان‌های ایوان با نور

به رویای خویشتنم آزاد درکوهساران

و من اینجا اسیر یک روز

پنجه در پنجه جنون

اثیر می‌بافم از مرگ خویش

 

سحر پریازانی

بیوه سفید...

دایره ازلی

هنگام که بمیرم

هنگام که روح نوزادم از قفس خسته درون برون بخرامد

به آن بهار گم‌شده باز خواهم گشت

به آن باغی که رها و تابناک چون پیچکی وحشی بازگذارده بودم

تنها و آرام بر تخته‌سنگی سبز و مرطوب از بهار ابدی می‌نشینم و نگاهِ صدای غرقه شده در اعصار مانده می‌شوم

در جهان‌هایی که راست به سوی ما در حرکتند

و صدای آن نغمه‌سرایی که تا اعماق روح می‌خرامد

و آوای آن پرندگانی که با هر چهچه وحشی ناب به چهار میخ ابدیتم می‌کشند

سبز شده‌ام تا مرز هیچ شدن‌ها

تا مرز استخوان ابدیتی که پرده می‌درد ناگهان

سبز

سبز

سبز چونان بانویی که جهان را ناگاه در زهدان می‌کشد در آوای چکاوکی که در فردایی پنهان آرام چون لحظه‌ای که می‌رمد فرو می‌بارد بر زمین بی‌نیاز و پاک

مرا در این بهار ابدی به مادر عریانم می‌سپارند

من به زهدان تو باز می‌گردم

به آن دایره ازلی

و چون چکاوکی در جنگلی که دستان نور را به آغوش می‌کشد در ظلمانی سبز خود، به گردش در می‌آیم در زهدان سبز گردان تو

تو

و نیروی کیهانی تو را می‌تنم در توده رونده دستانم که آرام و پنهان در تن لغزان تو فرو می‌روند

فرو می‌روند و سفر می‌کنند به اعماق تو

به آن عمقی که هراس‌آورترین اعماق جهان است

و آن راهی که سبک و سرد به قلبت می‌رسد

بلبل و چکاوک و زهدان

و صدایی که ابدی

تکرار می‌شود در باغی که همیشه بودست

همیشه هست

و شاخه زرینش اکنون و درست به زیر این بید لرزان بهار نو

می‌شکافد آن میعادگاهی را که پیشتر پیامبران به من نشان داده بودند...

شعری برای زمین...

پیش از آن‌که

سرانگشتان گرمم به دستانت برسند

خود در مرگی ابدی و سرد

بی‌انتها و تیره

فرو افتاده بودی ای زمین

مادر سوخته در تاریکی‌ها...

سحر پریازانی

نمی‌گذاریم جنگل ابر را آسفالت کنند!

جنگل ابر در 45 كیلومتری شمال شاهرود در مسیر جاده شاهرود به آزاد شهر با مختصات جغرافیایی 57 و 54 تا 12 و 55 شرقی و 42 و 36 تا 50 و 36 عرض شمالی قرار دارد.

از طرف شمال محدود است به جنگلهای استان گلستان و از طرف شرق به منطقه اولنگ از طرف جنوب به كوه قاسم و كوه ابر و قطری و از طرف غرب محدود به كوه یخام و تكیانو است.

میزان بارندگی دراین ناحیه بیش از 400 میلیمتر بوده و متوسط دما 20 درجه سانتیگراد است.

بر اساس این گزارش، منطقه جنگل ابر در بیشتر فصول سال پوشیده از ابر است و وجه تسمیه این جنگل وجود همین ابرها است كه در كرانه‌های خزر توسط جریان باد به ارتفاعات كوهستان هدایت می شوند.

غلظت ابر در اغلب فصول سال در این جنگل باعث پوشش گیاهی جالب و متبوع شده است. وجود ابر در قسمتهای پایین دست در آبخیز شمالی، زیبایی این جنگل را دو چندان كرده است.

در این منطقه در قسمت شرقی و غربی به دلیل ارتفاعات بلند باعث شده تا ابرها كه بوسیله باد به سمت ارتفاعات رانده می شوند، در قسمت میانی فشرده شده و از این كریدور اصلی و چند كانال فرعی ابرها به سمت جنوب رشته كوه البرز هدایت شده و ضمن ایجاد جنگلهای پراكنده با تنوع گونه‌های درختی و درختچه‌های آب و هوای شهرستان را نیز به نحو مطلوبی پاكیزه و پراكسیژن و مرطوب كرده است.

این منطقه در حد فاصل بین دو كلان اقلیم خشك و نیمه خشك و مرطوب و نیمه مرطوب واقع شده كه این امر باعث ایجاد تنوع گیاهی و جانوری شده است.

از گیاهان درختی می توان بلوط ، ممرز افرا، شیردار، توسكا ، آزاد داغداغان و از گیاهان مرتعی گونه‌های كلاه میر حسن، چوبك، اسپرس، دم روباهی، آویشن و شبدر را نام برد.

این منطقه از معدود مناطقی است كه رشته كوه البرز در این ناحیه به حداقل عرضی خود رسیده و تقریباً از یك شاخه اصلی تشكیل شده است.

از جانوران این منطقه می توان خرس قهوه‌ای، گرك، پلنگ، خوك وحشی، شغال، روباه، خرگوش كل و بز، شوكا، و از پرندگان كبك، كبوتر جنگلی، بلدرچین، عقاب جنگلی، كركس، شاهین، فاخته، قرقاول را نامبرد.

جنگل ابر دارای چشمه سارهای متعددی است كه از آن جمله می توان به چشمه آلوچال، آب شرش، آبشار و چشمه مورد نظر اشاره كرد.

وسعت منطقه جنگلی ابر و قطری بیش از 13 هزار هكتار بوده و از نوع جنگل‌های خزری یا هیركانی است.
ارتفاع از سطح دریایی این جنگل از 800 متر واقع در روستای شیرین‌آباد در حوزه آبخیز شمالی و به ارتفاعات كوه قاسم با 2 هزار و 650 متر ارتفاع در شرق منطقه كوه تكیانو با ارتفاع 2 هزار و 896 متر از غرب منطقه امتداد یافته و تا قسمت میانی دامنه جنوبی البرز به صورت جنگلهای پراكنده و در ختچه‌زارها به همراه سوزنی برگهای بومی منطقه مانند ارس و پیرو ادامه دارد.

طرح جنگل‌كاری احیاء و غنی سازی جنگلهای مخروبه ابر و قطری از سال 1370 به اجراء در آمد كه وسعتی برابر 11216 هكتار از دامنه های شمالی را شامل می شود.

تاكنون بیش از 200 هكتار از مناطق فوق قرق و عملیات نهال‌كاری با كاشت گونه‌هایی مانند بلوط ، افرا، شیردار، توسكا، ون، اقاقیا، گلابی وحشی، ممرز وتعدادی سوزنی برگ از جنس لاریكس، كاج جنگلی انجام شده و بذركاری با گونه های ون، ممرز، بلوط، گلابی وحشی و نیز انجام شده و عملیات فوق همچنان ادامه دارد.

 

در این شرایط و بحران سیاسی‌ای که جامعه ما را فرا گرفته است، محیط زیست بیشتر از همیشه دارد از بین می‌رود. نابودی و انقضای گونه‌های جانوری با از بین رفتن زیست‌گاه‌ها و ده‌ها مورد دیگر که همواره در بحران‌های سیاسی این سرزمین نادیده گرفته شده‌اند.

ادامه نوشته

بیایید دنیای اطرافمان را بیشتر ببینیم و بیشتر دوست داشته باشیم!

اغلب ناآگاهیمان باعث بروز اتفاقی می شود که هیچکداممان آن را دوست نداریم!

بعضی دردها درمان ندارند و تنها باید با آن‌ها زندگی کرد. و تنها در این صورت است که جلوه‌های دیگری از زندگی را می‌توان تجربه کرد. جلوه‌هایی که هر قدر در وصف آن بکوشیم بیشتر از فاش کردنشان عاجز می‌شویم. تنها این‌که در عمق این زیستن و در نهایت تاریکی‌ها ناگاه در می‌یابیم بر گستره این زندگی رنجی وجود ندارد اما آن‌چنان در تیرگی خویش فرو رفته‌ایم که نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم آن را باور کنیم.

صحنه آخر نمایشنامه مهرانگیز

(این نمایشنامه در هشتمین جشنواره سراسری تئاتر بانوان رتبه سوم را در بخش نمایشنامه نویسی مشاهیر زنان  ایران و اسلام به دست آورد.)

 

فراز بيست‌وپنجم

 

[مهرانگيز و شاهرخ كنار قنات]

شاهرخ: چيزي بگو؟

مهرانگيز: چه گويم شاهرخ؟

شاهرخ: چگونه در اين كوته زمان این‌چنين بیگانه مي‎نمايي؟

مهرانگيز: بيگانه نيستم. ... مرا به عروسي قناتم مي‎برند و بايدم كه حال خوش عروس داشته باشم...

شاهرخ: خوشي مهرانگيز؟

مهرانگيز: بر آنم كه باشم و خويش آرام کنم.

شاهرخ: چون توانستي با مهرمان چنين كني؟

مهرانگيز: هرگز بد نكردم و گر عروس قنات مي‎شوم از آن روست كه نتوانستم ببینم برادران خون یکدگر می‌ریزند.

شاهرخ: مهرانگيز عروسي قنات راه آن نبود!

مهرانگيز: راه ديگر نبود شاهرخ. من توان ديدن آن شمشير خون‎ريز ميان آن انگشتان كه زخمه به ساز مي‎زنند، ندارم! شاهرخ من و تو در برابر تمامي اين ده چه مي‎توانستيم بکنیم؟ اينان كه همه اشويي‎ات مي‎خواندند يك شبه مي‎خواستند خونت بريزند. من چگونه مي‎گذاردم خونت بريزند؟

شاهرخ: كاش خونم مي‎ريختند و چنين شبي به زندگاني‎ام نمي‎ديدم. ... مهرانگيزم، بسيار اندوه‎گينم.

مهرانگيز: اندوه‌گین مباش شاهرخ. كيومرث در سرداب چنان خون از دو چشمش مي‎بارید كه من هراسم درگرفت. حال خوش است و من مي‎دانم از خونت سير است و اين کيهاني‎ مي‎ارزد. پس با شادماني‎ام شاد باش!

شاهرخ: نمي‎توانم! گوش دار من بر آنم تا آب اين قنات بخشكانم و رهايت كنم!

مهرانگيز: اين چيست كه مي‎گويي؟ آب چه مي‎شود؟ باور داري گر براي آب نبود خود زنده نگاه مي‎داشتم شاهرخ؟ نگاهش كن! اين پاك آب است!

شاهرخ: آري، اين مهر تو بر اين قنات بود كه شيفته‎اش كرد!

ادامه نوشته

We buried you in the full moon light. A crescent moon is passing through the sky tonight and is whirling all around to flourish a full moon again. How many full moons I would lose after  you?

تمام گذشته چون کشوری خاکستری در من می‌زید. تمام روزهای رفته، تمام عزیزان از دست داده و دوران‌هایی که زندگی چون خاطره‌ای غبارآلود از درون آن گذر می‌کرد. تمام ساعاتی که ذهن فرشته‌گون من به عشقی نورانی چشم دوخته بود و اکنون، اکنون همه‌چیز اینجا است. درست در برابر من. در برابر من و در من. تمام این کهکشان درون تو است، درون من است و ما در خویشتن خویش می‌میریم. می‌میریم پیش از آن‌که بدانیم مرگی وجود ندارد و این زندگی ابدی است. می‌میریم و تمام آن حضور مهجور گذشته را نیمی در دستان دیگران و نیمی در اعماق درون با خویشتن دور می‌بریم. دور شاید خیلی خیلی دور...