
تمام گذشته چون کشوری خاکستری در من میزید. تمام روزهای رفته، تمام عزیزان از دست داده و دورانهایی که زندگی چون خاطرهای غبارآلود از درون آن گذر میکرد. تمام ساعاتی که ذهن فرشتهگون من به عشقی نورانی چشم دوخته بود و اکنون، اکنون همهچیز اینجا است. درست در برابر من. در برابر من و در من. تمام این کهکشان درون تو است، درون من است و ما در خویشتن خویش میمیریم. میمیریم پیش از آنکه بدانیم مرگی وجود ندارد و این زندگی ابدی است. میمیریم و تمام آن حضور مهجور گذشته را نیمی در دستان دیگران و نیمی در اعماق درون با خویشتن دور میبریم. دور شاید خیلی خیلی دور...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۳ ب.ظ توسط سحر پریازانی
|

و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،