دخترک و دیو گنده بدبو

دخترک و دیو گنده بدبو
دیو گنده بدبو با آن ناخنهای بلند و کثیف در اعماق جنگل فرو میرفت و همچنانکه پرندگان و حیوانات دیگر از سر راهش فرار میکردند و پنهان میشدند گریه میکرد! قدمهایش را محکم بر خاک مرطوب بهاری میکوبید و سبزهها و گلهای نو رسته را له میرد. قدش به بلندی دو فیل بود و موهای بلند و ژولیدهای داشت که مانند یال اسب تا پایین پشتش روییده بودند و در آفتاب به سرخی میگراییدند. هنوز موهای قهوهای سینه دیو از اشکهای دخترک خیس بود. کلمات بریدهبریده دخترک زیبا را به یاد میآورد و نمیتوانست گریه نکند. چند وقتی بود که پنهانی با این دخترک زیبا که با عمه عبوس و ازدواجناکرده خود زندگی میکرد، دوست شده بود. پدر و مادرش در تصادفی مرگبار کشته شده بودند و عمهاش او را برای زندگی نزد خودش در دهکده سبز و زیبای کنار جنگلی رازآلود آورده بود. از همان ابتدا دیو گنده که بعضی وقتها به لانه مرغهای عمه دستبرد میزد دخترک را دیده بود که با سگ پیرش در اتاقی تنها نشسته بود و برای او کتاب میخواند و سگ با چشمان نیمهباز به صدای محزون صاحبش گوش میداد و یا نمیداد. تخممرغی که دزدیده بود از گوشه دهانش شره کرده بود و خود غرق صدای دخترک شده بود. آن شب را پایین پنجره او به شنیدن داستانهای پریان گذرانده بود و چندی بعد با یکدیگر دوستان جانجانی شده بودند. شبها پشت پنجره مینشست و به داستانهای پریان گوش میداد و غرق زندگی شاهزادههای افسانهای میشد و گاه از تصور خودش در نقش شاهزادهای بلندبالا و زیبا ابایی نداشت و وقتی به خود میآمد غرق زیبایی دخترک میشد که شمردهشمرده و بلند برای او و سگش که به سختی میشنید داستان میخواند و گاه انگشتان سفید و کوچکش را روی خطوط میگذارد و آرامآرام آن را روی صفحه حرکت میداد. این شبها ادامه داشت تا اینکه آن اتفاقی که دخترک از آن میترسید به سرش آمد. سگ پیر به حال احتضار افتاد. سگی که تمام زندگی همراهش آمده بود ترکش میکرد. دو چشم آبی دخترک سرخ و خاموش، تنها میگریستند. دست آخر راز دلش را برای دیو گفته بود. گفته بود قادر به دیدن لحظه مرگ سگش نیست. هر ساعتی که میگذشت سگ بیشتر و بیشتر به مرگ نزدیک میشد. گویی چشمان زیبایش دیگر حتی دخترک را هم نمیشناختند. چشمانش دیگر چندان حرکتی نمیکرد و نیمهباز خیره به نقطهای دور مانده بود و شاید تا صبح زنده نمیماند. دیو به صورت سرخ شده دخترک با آن بینی قلمی و کوچک و لبهای عنابیاش که از فرط گریه خشک شده بودند خیره شده بود و تصمیمش را گرفته بود. در غیبت کوتاه دخترک برای آوردن جرعهای آب برای سگش آن را به یک اشاره بلعیده بود و به جنگل زده بود. میدانست در نظر دخترک زیبا دیو زشت و بدسیرتی خواهد بود و تا آخر جهان هنگامیکه میبالد و بانوی دلفریبی میشود در میهمانیها به شاهزادههای بلندبالای خوشسیما که دستش را برای رقص میفشارند خواهد گفت که دیوی بدخو روزی سگ عزیزش را خورده است! از این فکر گلویش بیشتر به هم فشرده میشد و اشکهای درشتش بیشتر فرو میریختند. آفتاب به نیمه رسیده بود و سرمای زمستان مرده را در خود ذوب میکرد. سگ کوچک در آرامش تمام در شکم بزرگ دیو جان میداد و دیو خود را در اعماق جنگل گم میکرد و بیآنکه خود بداند به سوی کوههای بلند و بنفش کشیده میکشد.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،