اثیر می‌بافم از مرگ خویش

 

به خویش چنان پیکر مرده‌ای می‌نگرم

در خاکستری تصویری بر بلندای کوه‌های غریب، رها

بسان چوپانی از دِهان فرا دست...

سرازیر از گردنه‌ها، سبکبال

از بوی تازه گوسپندان بهار، گلگون

و اکنون

رنگ‌پریده در چاه‌های تو در تو و پیچ در پیچ درون

رها شده و مست این سوی تیرگی‌ها

اثیر انوار روز

برکرانه‌ی دیوارهای مرطوب با خویشتن

ابدی بر زمینی که نفس وحشی‌اش مرا به میرندگی خویش آلوده است...

زمین می‌خورم و می‌پیچم چونان جنینی تا انتهای قلب خویش، در هم

می‌نگرم روی به نورِ خیره

به عشق‌بازی گلدان‌های ایوان با نور

به رویای خویشتنم آزاد درکوهساران

و من اینجا اسیر یک روز

پنجه در پنجه جنون

اثیر می‌بافم از مرگ خویش

 

سحر پریازانی