مدفون خاکستری فضا  و میان شاخه های در هم تنیده چنارهای سرخ پاییز پنجره اش را یافتم...

تهی تر از همیشه

با آن پرده های پاکیزه و دست نخورده

در می یافتم چقدر دور بوده ام

دور ...

این بار در نزدم

در را گشودم

سال هایم

سال هایم

سال هایم...

در را گشودم

مادر گفت رفته است

نگفتم

نگفتم حتی درون قلبم جستجو نکردم چقدر

چقدر

چقدر مفتون کلاغ های سیاه

سیاه در گیسوی سیاهم

چونان سوگواری ابدی

در آن اثیر سپید غرقه بوده ام...

نگفتم

نگفتم چگونه راه های بی شمار باغ را مسحور نم زده از علف های وحشی و باران

مست و سرگردان گز کرده ام

راه هایی که به زندگی های بی شمار رسیدند

راه هایی که به سه میخ تصلیب رسیدند

راه هایی که وحشیانه و صعب میان کوه های محصور و فراگیرنده گم شدند

راه های رفته

راه های باز نیامده

کسان رفته

کسان رفته ام...

راه هایی که قدم های سبک و شیرین تو پیشترک و شادمانه مرا رهنمون بودند

رهنمون روزهایی که به شیدایی و شور گذشتند...

روزهایی که گذشتند...

نگفتم من گذشته ام مادر...

و کلاغ های باغ فریاد کشیدند

فریاد

فریاد

فریاد

بیرون دیوارهای غم باد کرده خانه...

هزار چنار باغ از آتش آبان نور گرفتند

چنان لولیان مست سر در آتش خویش

سماع کنان پاییز را نغمه زدند

نغمه زدند

نغمه زدند...

تاب نمی آرم من

سر بر می گردانم به جایگاه تهی ات در دم

اولین دانه باران بر تف قلبم فرو می ریزد...

اولین دانه باران بر آن سنگفرش که رقصان

 بر آن

می گذشتی از برابرم فرو می ریزد

اولین دانه باران بر اولین قدمی که شگفت از پاییز با هم گذارده بودیم

آن اولین قدم که با هم برداشته بودیم...

نگفتم مادر می بینمش همه جای باغ

تنها روی برگرداندم به پنجره ات

اولین دانه باران

 سرد

 بسان آن پرده ها که هرگز نگشودند میان اشک هایم می دود

محصور ابرهای فراگیرنده و تیره

یکه در برابر افقی که جهان را بی‌مانند درمی‌نوردد

دریافت می‌کنم تنهایی هستی‌ای را که در خویشتن خویش سقوط می‌کند

آسمان به زمین سقوط می‌کند

زمین به آسمان

و تیغه سپید کوه‌های یخین قلب آسمان را مجروح می‌کنند

زندگی مجروح است

همیشه همین بوده است

کوه‌ها تا قیامت سپیدند و رویای نازک سبزی و زندگی در ذهن غم می‌خورد و چون مرده‌ای از تاوان اشک‌های خویش باد می‌کند

یکه در برابر افقی که در مه محو می‌شود

از هستی جز ذهنی لرزان باقی نمی‌ماند

جز نبض لرزان دستان کوچک تو که در دستان من جان دادند...

زندگی مهجور است و اعصار یکدیگر را درمی‌نوردند و چون عشقه‌های خاموش در سیاهی شامگاهان در درون خویش نفوذ می‌کنند

تاریخ‌ سقوط می‌کند

زمین دامن سوخته خویش را از گناه من و تو بیرون می‌کشد

زمان سقوط می‌کند هنگام که تو آن‌سان صبور و تنها در ناکجای کوه‌های سرد

در آرامش عمیق گوری میان دستان درختان خفته‌ای

جهان به تو غبطه می‌خورد

حتی زمین به تو غبطه می‌خورد

من به تو غبطه می‌خورم

در برابر افقی که در دهان سیاه ابرهای تیره هیچ می‌شود ابدی‌

هنوز دستان نور تو در برابر من می‌رقصند

نورانی میان شکوفه‌های گیلاس رویای عشقی که پاییز فروخورد...

مانند میوه‌های نارس زالزالک

سبز و زرد

هنوز چشمان تو به من خیره است

در برابر افقی که جنگ‌های خونین زخمش زده‌اند

و آفتابی که زمین را ترک کرده است

هنوز لبان شیرین تو به من می‌خندند

و سرانگشتانت به روزهایی اشاره دارند...

دختکم...

بعد از تو من مردم...