شعری از بورخس
سکه آهنین
اینک سکه آهنین. بپرسیم
دو روی متخالف را که پاسخ چیست
سئوال مبرمی را که هیچکس از خود نپرسیده:
چرا مرد میخواهد که زنی دوستش بدارد؟
ببینیم. بر سپهر بلند در هم تنیدهاند
فلک چارلایه استوار بر آب
و سیارههای تغییر ناپذیر.
آدم، پدر جوان، و بهشت.
شام و بام. خدا در هر مخلوق.
در این هزارتوی محض بازتاب تو هست.
باز بالا بیندازیم سکه آهنین را
که نیز آیینهای جادویی است. روی دیگرش
هیچکس و هیچچیز است و تاریکی و کوری. آن تویی.
دو روی سکه تک پژواکی آهنین را میسازند.
دستان تو و زبان تو شاهدانی منافقند.
خدا مرکز فرار حلقه است.
نه عزت مینهد و نه خوار میدارد. کاری بهتر میکند: فراموش میکند.
ای که به ناحق به رسوایی شهرهای، چرا نباید دوستت بدارند؟
در ظلمت غیر، ظلمت خویش میجوییم؛
در آیینه غیر، آیینه مقدر خود را.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ توسط سحر پریازانی
|
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،