عشاق

دانه‌های شبنم کوهی از پیکر به حال رقص رها شده‌ام تنها در کنام پاییز فرو می‌ریزند

تنها

تنها به زیر چشمان عاشقان

چشمان آرام و نافذ عاشقان

چشمان نوازشگر و خیره عاشقان به امید وصال...

دستانم بر  فراز سرم چتر کهن‌ترین سروهای ایرانی را بر می‌افرازند و گیسوان دل سوخته‌ام برگ و خاک و خاشاک و آشیان مرغان کهن می‌شوند و زیبایی هستی‌ام را در خود می‌گیرد.

هم‌چنان‌که کرم‌ها چشمان عشاق فرومانده به پیکر رقصانم در اعماق را فرو می‌خورند و لبخند گستره لبانم را چون سیلی کهن در می‌نوردد.

 

چشم‌هایم می‌گردند...

دست‌هایم می‌رقصند و

دهانم می‌خندد و عشاق بی‌چشمی که ببیند فرو می‌مانند در ابدیتی که پایانیش نیست...

 

سحر پریازانی