عشاق
عشاق
دانههای شبنم کوهی از پیکر به حال رقص رها شدهام تنها در کنام پاییز فرو میریزند
تنها
تنها به زیر چشمان عاشقان
چشمان آرام و نافذ عاشقان
چشمان نوازشگر و خیره عاشقان به امید وصال...
دستانم بر فراز سرم چتر کهنترین سروهای ایرانی را بر میافرازند و گیسوان دل سوختهام برگ و خاک و خاشاک و آشیان مرغان کهن میشوند و زیبایی هستیام را در خود میگیرد.
همچنانکه کرمها چشمان عشاق فرومانده به پیکر رقصانم در اعماق را فرو میخورند و لبخند گستره لبانم را چون سیلی کهن در مینوردد.
چشمهایم میگردند...
دستهایم میرقصند و
دهانم میخندد و عشاق بیچشمی که ببیند فرو میمانند در ابدیتی که پایانیش نیست...
سحر پریازانی
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۳:۴۵ ق.ظ توسط سحر پریازانی
|
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،