بیتابی...
بیتابی...
ابرها در سراسر شب ميچرخند
در چنين شبي
تو با قدمهاي سرد و دل گرمت دور ميشوي و دور ميشوي
و رفتن تو حس دلانگيز مهجوري است
من بر جايگاه ديگري فرو افتادم
بر سرزميني ديگر
هر چيز مرا تكاني ميدهد
و اندرونم از عشق و از رحم ميسوزد
تو با ابرها در نهايت شب ميرقصي
تو ميگردي
نفس ميكشي
و بازتاب نفس تو تنپوش ناچيزي بر اندام عشق من است
من در ابديت شاعرانهها و حقيقتها گام مينهم
و دستان من تراژدي تو را نغمه ميسرايند
من به اندرون رزهاي گرم بهاري فرو ميروم چونان حشرهاي مست
گيسوان من به لانههاي زنبوران وحشي مبدل ميآيند
و دستانم را چونان حجم لزجي از ميان دستانت ميسرانم و به ابديت خويش فرو ميافتم
فرو افتادني طولاني و نمناك
من در اوج موسيقايي ايرانيام
ناي ني مرا به آتش ميكشد
من دم نيام
سكوت به صدا مبدل شده
آنچنان هست
آنچنان يكي با هست كه توان گفتنم نيست …
تو دور ميشوي و دور ميشوي و من حجم تنهايي سرشارم را در آغوش نمناكم ميفشرم
و آبستن ميشوم از مفهوم عشق
تو يكپارچهاي
و من معناي تو را ميسرايم با گردش چشمانم به ابديت هست
و به چشمهاي تو كه ميان تاريكي ميدرخشند و ميخواهند مرا
عاري از همه چيز و از هيچ
مرگم را آرزوست
و رهايي مست شبانگاهان پس از باراني سه روزه
گرمم
ميسوزم
مشتاقم
بلوغ ميپذيرم
سخت ميشوم و آب ميشوم
و از تو به ديگري ژرف ميرسم
جامههايم را ميپوسانم
و در خاك ميشوم
خاك نرم باران خورده
رستاخيز مييابم و زير پنجههاي يخزده گربههاي گرسنه
خاك ميشوم
آب ميشوم
گياه ميشوم
خوراك ميشوم
و باز به نفس نازنين تو باز ميگردم
حيات مييابم
و خود را سرخ در ميان دستهايت خفته و ناچار مييابم
نگاه ميكنم و پر ميكشم و از روزنه كوچك پنجره در فضاي بينهايت شب وجود مييابم
مرا عدمي نيست
و من مستانهام
مستانهام
مستانهام
در غروب پايانناپذير دستان گشوده تو و سر خورشيدت
چونان پرندهاي پر ميكشم به سويت در منظره بيچون سرخ و نارنجي و زرد
در عظمت صخرههاي سترگي كه پاهايت مينمايند
و شاخهگان مژهگانت
و عشق
عشق
عشق
ميان توده نازك چشمت
پر ميكشم به سوي تو و باز ميگردم از تو
ميميرم و زنده ميشوم و تمام هستيام را به يك لحظه با تو در او هيچ شدن فرا ميدهم.
سحر پریازانی

و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،