دیگر نمی‌توانم به ظهیرالدوله بروم...

چند شب پیش مامان زنگ زد و به اصرار خواست بی‌بی‌سی فارسی را نگاه کنم. «داره یه مستند از زندگی فروغ فرخ‌زاد می‌ده.» علارغم میلم تلویزیون را روشن کردم. هزار تا فکر ذهنم را درگیر کرده بودند و نمی‌خواستم هیچ‌چیز از خودم بیرون بکشدم. متوجه شدم بی‌بی‌سی از فیلم سرد سبز استفاده کرده که سال‌ها پیش دیده بودمش و یک لحظه از این فیلم را می‌پرستم که پسر گلستانه حال پدرش را از مرگ فروغ وصف می‌کند و اضافه می‌کند پدرش بعد از فروغ هر چند نوشت اما مرد...

آن کلاغی که پرید

از فراز سرما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

و صدایش هم‌چون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر ما را خواهد برد به شهر

 

همه می‌دانند

همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

بی‌خیال نگاه می‌کنم و شیرینی تصویر مادر فروغ را که شاید حالا بین ما نباشد را درون می‌کشم و ناگاه صدای خود فروغ را پس از سال‌ها می‌شنوم و تکان می‌خورم. این صدای بی‌نظیر قادر است مرا پس از سال‌ها تکان دهد؛ بیدار کند و به گذشته و عشق پیشین نقب زند!

فروغ آن‌قدر ارزش دارد که من نمی‌خواهم و نمی‌توانم از او بنویسم. و نمی‌خواهم به درون خاطرات منم بخُلم. تنها باورم نمی‌شود... شوری که مثل شتک‌های دم عظیم نهنگ‌های غول‌پیکر در رگان اقیانوس ما بود چگونه این‌چنین به اعماق رفته است. آن شاعران پرشور و عاشقان کجایند؟! ما دسته‌جمعی پشت در ظهیرالدوله بست می‌نشستیم تا در را برایمان باز کنند و هیچ‌گاه بی‌جواب نماندیم. جیب‌هامان راجلوی پیرزنی که حالا استخوان‌هایش به زندگی لبخند می‌زنند خالی می‌کردیم و می‌گفتیم برای زیارت حضرت ظهیرالدوله آمده‌ایم. از قبر ظهیرالدوله زیارت می‌کردیم تا به فروغ برسیم. وقتی از در مقبره سنگین ظهیرالدوله قبر عشوه‌گر فروغ را می‌دیدم به یگانگی با خویش می‌رسیدیم. وحشی درست به‌سان کودکی. من اولین قدم‌های عاشقم که بر قبرستان غریب ظهیرالدوله فرود می‌آمد را بر آن خاک فرسوده نم‌ناک به یاد می‌آورم. عشقی که آن‌چنان در من ته‌نشین شده که مسیر زندگی‌ام را برای همیشه در چنگ گرفته است! یادم می‌آید روی قبرش می‌خوابیدم و می‌گذاشتم فوج حشرات سنگ قبر مرمری‌اش روی بدنم راه بروند و با آن ذهن کودکانه او را تصور می‌کردم. یادم می‌آید طنین کلمات را درست مانند او وقتی مهجور و برگشت‌ناپذیر شعرهایش می‌خواند تکرار می‌کردم و دیگران را در نشئه‌گی‌اش بیشتر غرق می‌کردم. پس از در هم شکستن آن دوستی‌ها و پاشیدن گروه تئاتر ما از هم دیگر خیلی کم آن آدم‌ها را دیدم و گاه که یکدیگر را در تئاتر شهر یا پاتوق‌های معمول می‌دیدیم می‌دانستیم که عظمت یک راز بین ماست. شاید عظمت یک راز... زیارتی وصف‌ناشدنی... باری هر کدام غرق زندگی خود شدیم و برخی‌مان از کشور برای همیشه مهاجرت کردیم و حتی سال‌ها بعد یکدیگر را نشناختیم... من تنها یک‌بار و شاید دو بار به ظهیرالدوله رفتم. نمی‌دانم اما تنها این به یادم می‌آید. تنها با سایه‌ای که بعد از ظهر سوت‌وکور را بیشتر نمایان می‌کرد زنگ قدیمی را فشردم و به یاد نمی‌آورم آن درویش معتاد پاسخم داد یا پیرزنی که مرده بود و نوه‌هایش. دست‌هایم را برکیفم می‌فشردم تا پولی به پیرزن بدهم و داخل شوم اما من تنها به درون خوانده نشدم. پشت در بسته ظهیرالدوله ماندم. چندی سرم را به کلمات فلزی عربی که حفاظ در نیز بودند  فشار دادم و سردر قبرستان را خواندم و فرم سمبولیک انسان یکی دو قبر را دیدم که شاید از کاشی‌های آبی ایرانی بودند و برای همیشه از آن‌جا رفتم تا در توده عظیم زندگی به عنوان بزرگ‌سال خودم را به جهان ذهن‌ها معرفی کنم. حالا پس از شنیدن صدای نازش آن‌قدر تشنه ظهیرالدوله‌ام که باورم نمی‌شود. گویی این تشنگی همواره در تمام این سال‌ها با من بوده است... گویی شبح ما هنوز میان آن قبرها، بازمانده‌های زندگی‌ها و عشق‌های رفته می‌لولند و تنها چیزی که وجود ندارد خود مرگ است...

ای هفت سالگی

ای لحظه شگفت عظیمت

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتیم

و به صدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا بر می‌خواست

وبه صدای سوت کارخانه‌های اسلحه‌سازی، دل بستیم.

 

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری‌ها را

با تکه‌های سرب، و با قطره‌های منفجر شده‌ی خون

از گیج‌گاه‌های گچ‌گرفته دیوار‌ها زدودیم...

از دفتر یادداشت‌ها