... «ب» می‌گوید: نمی‌توانم پیشینه آبایی را نادیده بگیرم. جغرافیایی که در آن بار آمده‌ام اما نمی‌دانم... در حال حاضر؛ در این دوره از زندگی‌ام احساسی به این پیشینه ندارم و ترجیح می‌دهم هر روز هر چه بیشتر به لبه‌های آن آزادی نزدیک شوم. هر لحظه بیشتر تا زمانی‌که در آن محو شوم. وقتی می‌گویم انسان واقعا از انسان حرف می‌زنم. واقعا از انسان... از انسان... از زمین و تمام آن‌چه در آن است. احساس می‌کنم تعصب و اعتقاد و باورهای بومی و قومی لایه‌لایه از پیکر ذهنیتم که حتی بدان هم گاه احساس تعلقی نمی‌کنم فرو می‌ریزند... گاه آن‌قدر عمیق می‌شوم که راه بازگشتی ندارم. فضا سنگین است. همه‌چیز آینه می‌‌شود. تا دنیا دنیا است همه‌چیز بی‌کرانه است. ته ندارد. گاه در کرانه این تجربه به خود می‌آیم و در آن ظلمات فکر می‌کنم آیا به زندگی عادی بازخواهم گشت؟ آیا می‌توانم برگردم یا تمام شد؟ و هر بار ترسم کمتر از پیش است! به لبه‌های جنون و دیوانگی دست می‌کشم و چند روز در رخت‌خواب می‌افتم بی‌آن‌که کسی بداند و باز زنده و شاید سالم از آن تجربه بر می‌گردم... گاه فکر می‌کنم که نمی‌توانم ادامه دهم و این جهان برای من تجربه هولناکی است و از تصور مرگ روحم عاشقانه پرپر می‌زند. به‌خصوص لحظاتی که مرگ را که همیشه در آغوشم است نزدیک‌تر از پوستم حس می‌کنم. تجربه تصادفی که تقدیر به دور می‌راندش. قلبی که ناگاه بی‌خبر از درد بر زمین می‌اندازدت و این همه آدم که از کنارت و از میان دستانت چون شن‌ بزیر می‌غلطند... من نمی‌توانم به این فکر کنم که ایرانی‌ام یا عربم یا غربی... دیگر نمی‌توانم. جنس من فرو ریخته است. آن لایه‌ها حالا به پای تنه‌ام ریخته‌اند و به زودی به زیر خاک می‌روند و من با ریشه‌هایم درونشان می‌کشم. ما اینجا ایستاده‌ایم. در این نقطه از زمان که هرچند برای هر کدام طول عمری دارد: 60 سال، 70 سال 30 سال و ... لحظه‌ای است. فقط دمی است. یک چشم بستن و گشودن خداوند هم نیست! هزاره‌ها از روی ما گذر کرده‌اند! و حتی نمی‌توانیم بگوییم که در هزاره چندم این جهان قرار داریم که آن‌هم تنها دمی است و به جرات می‌گویم چون زمان جاری‌ای وجود ندارد و زندگی ابدی است! من چگونه می‌توانم بر آن عرب بتازم که هزاروچهارصد سال پیش به پدران من تاخته است؟ مگر او خود پدر من هم نیست؟ مگر او خود مقهور جهان نیست؟ من چگونه می‌توانم با یک روند با کمالی که در روح تاریخ است بجنگم؟ چگونه می‌توانم؟ وقتی همه ما در چنگ یک فرایندیم! چه احساس برادری بکنم چه دشمنی این آن چیزی نیست که در دستان من باقی می‌ماند. چه بجنگم چه نجنگم آن چیزی که باید خواهد شد. چه بدرم چه ندرم خودم نیز خوراک لذیذی برای کرم‌ها و ... خواهم بود و یا حتی موجوداتی بسیار بزرگ‌تر از من گوشتم را حلال می‌دانند و قبل از سر بریدنم قدری آب به من می‌نوشانند و یا بی‌رحمانه تشنه و گرسنه در یک مراسم کهنه و آیینی و در گرما و هرم عقایدی که پوست و استخوان می‌درد ذره‌ذره و دردناک قربانی می‌شوم. ذره‌ذره و دردناک اما عقیم در اعماق... انسان بیچاره .... انسان گم‌راه بیچاره ... آری، شاید این جهان تجربه هولناکی است. اما هر چه هست من در این نقطه و عمق نمی‌توانم به تعلق آبایی و پیشینه خود ببالم من از تمام آن هر روز بیشتر تهی می‌شوم به انسان عریان نزدیک می‌شوم و هیچ نیرویی را توان گسستن آن نیست.

سحر پریازانی

از دفتر یادداشت‌ها