عشق بر نمی‌تابد

گاه همه عشق و خیر هستی رقصان تو در نهایت عشق و اثیر و تسلیم و در مرکز انوار سبز لرزان به گل و لای شر می‌نشیند... تمام آن چیزی که نام بدی را به خویش می‌تند. دستانم را به سویت دراز می‌کنم. به زانو فتاده‌ام. تازیانه‌ به تن می‌نوازد اوی که مرا بر درگاه خانه خدایم زنجیر کرده است. همه آن شبی که ناگاه بر هستی‌ام فرو باریده است در اوج معصومیت نم هراسیده چشمان شگفتم از خدایی که ناگاه مرا درون خانه راه نمی‌دهد. هراس تو... هراس تو... هراس تو محبوب... در هراس توفنده تو ناگاه به دستانم می‌نگرم و می‌کاوم با دشنه پولادم دل خویش صعب! تا بیابم هرآنچه مرا این‌چنین تلخ در آستان تو، چنین مدهوش، چنین هیچ به تازیانه گناه می‌کشد. سپیده نمی‌زند... ابلیس به آغوش در برنگرفته‌ام می‌تازد و در برم می‌کشد سهم و در خاک و خون خویش فرو می‌افتم برابر تو... آنسان که ناتوان از باز دیدنت می‌مانم و غرقه چهر دلفریب این مارایزد مفتون می‌شوم که دست آهن خویش در قلبم می‌کند و گویی تو مرا از یاد برده‌ای. ایلای... ایلای... ایلای...

رندان بار خویش از هستی برمی‌گیرند. در ستاره‌های شب هیچ می‌شوند. رندان جهان را سر دست می‌چرخانند آنسان که ابلیس را چنان خدای عشق می‌ورزند و شانه از بار هستی ناگاه تهی می‌کنند...

 

Love Cannot Bear/Robert Fripp