هنگام که بمیرم

هنگام که روح نوزادم از قفس خسته درون برون بخرامد

به آن بهار گم‌شده باز خواهم گشت

به آن باغی که رها و تابناک چون پیچکی وحشی بازگذارده بودم

تنها و آرام بر تخته‌سنگی سبز و مرطوب از بهار ابدی می‌نشینم و نگاهِ صدای غرقه شده در اعصار مانده می‌شوم

در جهان‌هایی که راست به سوی ما در حرکتند

و صدای آن نغمه‌سرایی که تا اعماق روح می‌خرامد

و آوای آن پرندگانی که با هر چهچه وحشی ناب به چهار میخ ابدیتم می‌کشند

سبز شده‌ام تا مرز هیچ شدن‌ها

تا مرز استخوان ابدیتی که پرده می‌درد ناگهان

سبز

سبز

سبز چونان بانویی که جهان را ناگاه در زهدان می‌کشد در آوای چکاوکی که در فردایی پنهان آرام چون لحظه‌ای که می‌رمد فرو می‌بارد بر زمین بی‌نیاز و پاک

مرا در این بهار ابدی به مادر عریانم می‌سپارند

من به زهدان تو باز می‌گردم

به آن دایره ازلی

و چون چکاوکی در جنگلی که دستان نور را به آغوش می‌کشد در ظلمانی سبز خود، به گردش در می‌آیم در زهدان سبز گردان تو

تو

و نیروی کیهانی تو را می‌تنم در توده رونده دستانم که آرام و پنهان در تن لغزان تو فرو می‌روند

فرو می‌روند و سفر می‌کنند به اعماق تو

به آن عمقی که هراس‌آورترین اعماق جهان است

و آن راهی که سبک و سرد به قلبت می‌رسد

بلبل و چکاوک و زهدان

و صدایی که ابدی

تکرار می‌شود در باغی که همیشه بودست

همیشه هست

و شاخه زرینش اکنون و درست به زیر این بید لرزان بهار نو

می‌شکافد آن میعادگاهی را که پیشتر پیامبران به من نشان داده بودند...