دست بر جناغ سینه‌ام می‌کشم با ناخن‌های برنده‌ای که بر فراز انگشتان استخوانی‌ام روییده‌اند و رگ‌هایی که مرموز و آبی به پیچ و خم دستان نیازم پیچیده‌اند...

شعری در من می‌زید

شعری که هوای برون ریختن دارد

چون روحی که قصد ترک تن می‌کند

چون نوری که دیوار را سوراخ می‌کند و درون می‌ریزد

و چون تو که سال‌ها است درون زندان سینه من خود را به دیوار زندگی‌ام می‌کوبی

پاییز باز فرا می‌رسد

کلاغ‌ها از اعماق روز برون می‌ریزند و انحنای صوتشان خاکستری این روز پاییزی را در مه و سرما و خطوط تن‌هاشان به روی چنارهای لرزان به اوج می‌برد

من حضور تو را

حضور کهنه تو را به زیر انگشت‌هایم احساس می‌کنم

چون مادری که از احساس فرزند در اعماق درونش شگفت می‌شود ناگاه

و جناغ سینه‌ام می‌سوزد برای پاره شدن و برون فکندن تو به فضای حقیقی ناب

به این روزی که به دشواری صدای انسانی را بازتاب می‌دهد

به گنگی انگاره‌ای که زندگی نام دارد

و هم‌چنان که مرموز و تنها در وسوسه برون کشاندن تو از رگ و پی این جسم دیوانه در برابر دریچه باغ کلاغهای پاییز ایستاده‌ام

ذره‌ذره خطوط پیکرت را آرام‌آرام به یاد می‌آورم

و قلبم از احساس گرمای بدنت به زیر صلیب سینه‌ام به وجد و حیرت می‌آید

احساس خطوط دوست‌داشتنی رگ‌های بدنت که چون کولیان برکه پایین‌دست ابدی و عریان به کار دست‌افشانی‌اند

خطوط لبخندت که به عمیق‌ترین خطوط اندوه من پیوند می‌خورد

و غرور ابدی نگاهت که همواره به زیردستان می‌نگرد

من زخم کهنه ناخن‌های تو را خستگی‌ناپذیر بر سینه دارم

آرزوی به بر گرفتن تو را چون نوزادی که از جهان درون خویش برون کشیده‌ام عمری است که بر دوش می‌کشم

و تمام جان من از هوس دوباره در آغوش کشیدن تو چون کودکی ازلی به مرگی پاییزی آرام‌‌آرام می‌لرزد فرزند

 و هراس

هراس پرواز تو سبک به اقصای دور

چون خطوط پرندگانی که در اعماق افق گم می‌شوند

هراس پرواز بی‌رحمانه‌ات چون پسری ناسپاس‌ که مادر را بدرود می‌گوید

و حقیقتی که خون‌فشان و رسوا جناغ سینه مرا می‌رود تا بگشاید به روز خاکستر پاییز و خاموشی پرندگان و پادشاهی کلاغان

من آن‌چه که رخ خواهد داد را می‌بینم

لحظه شگفت‌آور چشمان عسل تو در برابر نور...

لحظه‌ای که تو چون گنجشکی تیزپر خانه را ترک می‌کنی

و باور کالبدی که آرام و زیبا در برابر پنجره فرو افتاده است

با گیسی سیاه و ژولیده و رها

با دست‌هایی استخوانی و رنگ‌پریده و گشوده از هم

و سینه‌ای که تواش دریده‌ای عزیز...

 

17. شهریور.88