صحنه آخر نمایشنامه مهرانگیز
فراز بيستوپنجم
[مهرانگيز و شاهرخ كنار قنات]
شاهرخ: چيزي بگو؟
مهرانگيز: چه گويم شاهرخ؟
شاهرخ: چگونه در اين كوته زمان اینچنين بیگانه مينمايي؟
مهرانگيز: بيگانه نيستم. ... مرا به عروسي قناتم ميبرند و بايدم كه حال خوش عروس داشته باشم...
شاهرخ: خوشي مهرانگيز؟
مهرانگيز: بر آنم كه باشم و خويش آرام کنم.
شاهرخ: چون توانستي با مهرمان چنين كني؟
مهرانگيز: هرگز بد نكردم و گر عروس قنات ميشوم از آن روست كه نتوانستم ببینم برادران خون یکدگر میریزند.
شاهرخ: مهرانگيز عروسي قنات راه آن نبود!
مهرانگيز: راه ديگر نبود شاهرخ. من توان ديدن آن شمشير خونريز ميان آن انگشتان كه زخمه به ساز ميزنند، ندارم! شاهرخ من و تو در برابر تمامي اين ده چه ميتوانستيم بکنیم؟ اينان كه همه اشوييات ميخواندند يك شبه ميخواستند خونت بريزند. من چگونه ميگذاردم خونت بريزند؟
شاهرخ: كاش خونم ميريختند و چنين شبي به زندگانيام نميديدم. ... مهرانگيزم، بسيار اندوهگينم.
مهرانگيز: اندوهگین مباش شاهرخ. كيومرث در سرداب چنان خون از دو چشمش ميبارید كه من هراسم درگرفت. حال خوش است و من ميدانم از خونت سير است و اين کيهاني ميارزد. پس با شادمانيام شاد باش!
شاهرخ: نميتوانم! گوش دار من بر آنم تا آب اين قنات بخشكانم و رهايت كنم!
مهرانگيز: اين چيست كه ميگويي؟ آب چه ميشود؟ باور داري گر براي آب نبود خود زنده نگاه ميداشتم شاهرخ؟ نگاهش كن! اين پاك آب است!
شاهرخ: آري، اين مهر تو بر اين قنات بود كه شيفتهاش كرد!
مهرانگيز: ... چه ميگويي؟
شاهرخ: تو كه هماره از دل مردمان آگاه بودي بگوي! ديدي رشك ميبردم و روي در ميكشيدي مهرانگيز؟ ديدي گفتم اين قنات را تو ميخشكاني؟ ... حال به من ميگويي مخشكانش؟
مهرانگيز: شاهرخ مجنون شدهای؟ گويي نميشناسمت! مهربان شاهرخي كه دست در آب ميكرد تا اين پرندگان آب بنوشند، آب ميخشكاند تا همهگان بميرند؟ اين سوگند ما نبود! ما به نام مهر سوگند ياد كرديم! من رفتنيام شاهرخ، مرنجانم!
شاهرخ: شرمم باد مهرانگيز! تو نمیدانی چگونه این زندگی بر من تنگ آمده است!
مهرانگيز: آن دِهان ديدهاي كه روان آب از خاكشان رفته است؟ من تا كنون از اين ده گام برون نگذاشتهام! ميگويند چنان اين باد خشك به خانهاشان ميتازد و روي مرده بر آن مينشاند، آنچنان که گویی هرگز زندهای در آن نبوده است. زندگی میمیرد و نشانی از آن کودکی روشنمان باقی نمیماند. من نمیخواهم این خاک بمیرد. من آن کس نیستم كه اين همه دهم تا به تو رسم و از من مخواه تا با تو بيايم. اين در دو چشمت ميبينم. شاهرخ اگر من بتوانم به اين خاكي كه ميرود تا بميرد زندگاني دهم زيباتر نیستم؟
شاهرخ: آه، مهرانگيز من بي تو ميميرم! ... چيزي بگو! از من ميگيرندت و من به آب نميتوانم بیندیشم! من ... من با اين نگاه به روي زيبا چشمانت پا گرفتم و گر نيكم ميشناسند براي تو بوده است. ... آري، هر آينه به تو ميانديشيدم نميتوانستم نيك نباشم و نيكي نكنم. مهرانگيز من ...
مهرانگيز: شاهرخ ... تو نيكيات از من نبودست. خود ميداني.
شاهرخ: نه، مهرانگيزم. ميميرم ... بيتو نميتوانم.
مهرانگيز: ميتواني. باید بتوانی و هماره در راه نیکی گام برداری.
شاهرخ: چون ميتواني در چنين شبي اينچنينم پند دهي؟!
مهرانگيز: ...
شاهرخ: مهرانگيز با من بمان!
مهرانگيز: شاهرخ من عروس اين آبم! ... مرا اين ننگ است تا به شوي خويش ناراستي كنم! نميتوانم.
شاهرخ: ... خانه اندوه ويران باد! يادت ميآيد؟
مهرانگيز: آري! خانه اندوه هماره ويران باد!
شاهرخ: تو آن مهرانگيز كه ميشناختم نيستي.
مهرانگيز: هستم. همانم شاهرخ! ... مگذار بيش از اين ... نمیتوانم.
شاهرخ: هماره بار اندوهم به دوش ميكشيدي و كنون ميبينم چگونه ناتوانم از به دوش كشیدن آن همه اندوهت. مهرانگيز من هر چه خوبي كردم به مهر تو بود ورنه من كه بودم؟ تو با مهرت جانم دادي!
مهرانگيز: اينچنين سخن مران! تو مهر ورزيدن به من آموختي!
شاهرخ: مهرانگيز؟
مهرانگيز: جان مهرانگيز؟
شاهرخ: اين بدرود است؟
مهرانگيز: ...
شاهرخ: ... من بيش از اين به آزارت نميكوشم. نيك ميدانم چون در این کشاکش رنج كشيدهاي. نميدانستم كيومرث اينچنين دوستت ميدارد. گر ميدانستم چنين خواهان توست از همان كودكي رهايت ميكردم ... نميدانم.
مهرانگيز: شاهرخ ما هر دو مهر وي ميدانستيم.
شاهرخ: آه، كاش هرگز بدين قريه گام ننهاده بودم ... شرمم باد باز چنين ميگويم. مهرانگيز من نميدانستم كيومرث را اینچنین آزردهام! باری گر باز پدر در كارزار با تازيان بمیرد من خود برهنه پاي بدين قريه به شور بازديدن و بازشناختنت گام مينهم!
مهرانگيز: ... هرگز نتوانستم بگويم چگونه ميستايمت! چگونه از مهرت سراپا شور زندگاني میشوم! چگونه هنگامی که ساز در دست میگرفتی روانم از این تن رها میشد و پر میکشیدم به اوج آسمان، به اوج هورمزد. بهرخ هماره ميگفت تو ميدانستي. تو این همه میدانستی؟
شاهرخ: ... هرگز اینچنین نمیدانستم... مهرانگیز بگذار نزديكت آيم!
مهرانگيز: روز دامن میگسترد ...
شاهرخ: ... بايد بدرودت گويم؟
مهرانگيز: ... من خود نیز لرزانم.
شاهرخ: ... هماره سر آن داشتم تا در كارزار با تازيان بهسان پدر كشته شوم. ... اكنون روي وي نيز به ياد نميآورم باري آن شور جنگ که وی در آن بمرد در من فریاد ميكشد. ميدانم از خون هراست ميگيرد باری گر به رزم با تازیان روم خشمگین ميشوي؟
مهرانگيز: ... نه، ميدانم اين خون آن ايرانويج است.
شاهرخ: به آن گيس سياهت سوگند ميخورم كه هرگز از راه كين خون نريزم!
مهرانگيز: من ميدانم، من ميشناسم تو را شاهرخ.
شاهرخ: پس چرا در هم كشيدي باز آن روي بهتر از ماهت را؟
مهرانگيز: شاهرخ هر كارزاري برادركشي است باري ميدانم اين تازیان گر به خاكمان دست يازند، با خونمان ايران آبياري ميكنند. ... ترسم دیگر نبينمت.
شاهرخ: ... مهرانگيز گر تو ندا دهيام نميروم!
مهرانگيز: من براي باروري اين خاك بايد بدين آب مهر ورزم! تو نيز آن راه رو كه ندايت ميدهد. شاهرخ من همه روز و شب براي تن پاكت نيايش ميكنم!
شاهرخ: و من به ياد تو همه تازيان از خاك ميرانم باشد كه يزدگرد را فر باز آيد!
مهرانگيز: نميدانستم كه رزم ميداني!
شاهرخ: نميدانم مهرانگيز! باري هر آينه كه تازيان و دژخيمان بدين خاك بتازند هر مرد و هر زن رزم ميدانند و من بر اين باور دارم.
مهرانگيز: كاش كيومرث مردي را كه من ميستايم ميديد. ... شاهرخ كينش از دل بران! اين سرنوشت ما بود. زمان كه در ميگذرد، بیش در مييابم كه اين نَفَس پاك اهورايي بود.
شاهرخ: ميدانم ...
مهرانگيز: رام میگیرم هنگام که در مییابم هر چه شد، هر چه رفت تمام خواست آن نور جاودان بود. گويي این مهر مرا و تو را یکسر در خویش میکشد و با خود به فرا سو میبرد ...
شاهرخ: من ژرفاي دلم از اين مهر ميسوزد ...
مهرانگيز: شاهرخ من همه تن و جانم از اين مهر ميسوزد و اين مهر مرا و تو را والا ميبرد. من اين ميبينم!
شاهرخ: هرگز چنين زيبا و بزرگ نيافته بودمت مهرانگیز.
مهرانگيز: ... شاهرخ ميبيني اين اسب زمان چون ميگذرد؟
شاهرخ: آري، ... از مرگ مادرم هنگام كه به جهانم آورد و از خبر ناشناخته مرگ پدري كه تازيان دريدهاند و از كودكي كه به تو پيوست گویی تنها دمی درگذشته است. ... من كيومرث دوست ميداشتم مهرانگيز!
مهرانگيز: حال نيز كينش از دل بران! ببین خود اوی چون بیمار و رنجه خشم و کین خویش است. نيايشش كن و هنگام رفتن بدرودش گو! چنين ميكني؟
شاهرخ: ... نميدانم توانم چنين كنم هنگامی كه تو را به آب ميدهند ... باري كه را بهتر از تو براي اين آب مييافتند؟ ... نگاه كن! روان آب شاد ميبينم.
مهرانگيز: شگفتا من نيز!
شاهرخ: آن موجكها ميبيني از ژرفاي آب؟
مهرانگيز: ... ميبينم.
شاهرخ: تو آب باز میگردانی مهرانگيز ... اين شگفتم نميکند.
مهرانگيز: نبايد كيومرث چنين ميراندم و آزار ميدادم. بايد بيش مهر ميورزيدیم شاهرخ. اين به او بگوي ... بگو گر رنجاندمش...
شاهرخ: مهرانگيز؟
مهرانگيز: جان مهرانگيز؟
شاهرخ: تو را آيندگان مينگارند!
مهرانگيز: آيندگان؟ در اين خاك عروس به چاه و رود و قنات ميدهند و خواهند داد. من تنها يك از هزارانم.
شاهرخ: من چنين به دلم آمد و گفتم. ... من به عروسيات نميآيم.
مهرانگيز: ميدانم.
شاهرخ: فردا سر رفتن دارم يا همین حالا نميدانم ... باري توان آنم نيست تا چنان زيبا در سپيد رخت عروسی که آن من بود به شوي روي مهرانگيز.
مهرانگيز: من نمیروم شاهرخ. همینجا گسترده میشوم در روان آب و در خاکها و زندگیها میشوم و با سر سبز گیاهی برون میآیم باز. همیشه هستم. همیشه هر کجا که بنگری. آرام از برگهای سرو کهن در بهاران برون میآیم و هزار لبخند میشوم برایت ...
شاهرخ: ... گویی دیگر نمیبینمت... گویی هزارهزار بار باید دریغ این شب رفته را در زندگانیام خورم ...
مهرانگيز: اين چهر جهان است. نيك كه در آن نگاه ميكنم ... آري، نيك كه در آن مينگرم چهرهاي بسيار در آن ميبينم باري همه يك چهرند. اين هنگام، اين زمان فرساينده كه ميبردمان، آن رفتهگان كه خاكشان نيز به چنگ نمیآید، این زندگی ... و اين مهر، شاهرخ من تو را چون خداي ستودهام و كنون نميدانم، نميدانم تو ميستودم يا مزداي درونت را و اين گويي هر دو يكي است. ... اين مهر شاهرخ نميميرد. گر من بميرم يا دور از جان تو دیگر بازنگردی، اين مهر نميميرد. سواره بر اسب زمان به ژرفاي كيهان ميرود و من اين باور دارم. زان روست كه هراسيم نيست و دردم، آري شايد این دردم كم ميکند. ... شاهرخ هرگز نگفتم چنان مهرت ورزيدهام كه ياراي انديشدن بدان نیز ندارم. ... نگاه کن! روز آرامآرام میدمد.
شاهرخ: دستت را به من بده!
مهرانگيز: ميبينی از هماكنون چون در بيكرانگي اين دم فرو ميافتيم؟
شاهرخ: اين چنين جاودانهات نديده بودم. ... (مهرانگیز بر میخیزد) میروی؟
مهرانگيز: باید بروم. هماره با تو خواهم ماند شاهرخ ...
(شاهرخ آرام برميخيزد و به سوي مهرانگيز ميرود. نور میرود و در تاریکی فراگیر صدای خروش آبهای زیرزمینی که راه به بالا باز میکنند شنیده میشود.)
پايان
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،