انگار تنها منم که کرگردن نشدم! صحنه ای که از اجتماع روبروم می بینم ... چیزی جز تصویری از انسان های مسخ شده نیست. اما من انسان خواهم ماند! برای آن می جنگم و استخوان هایم را به دندان می خایم! برای آن عرق می ریزم. عرق ریزان روح و تسلیم نمی شوم! حتی اگر در این تنهایی محکوم به زندگی باشم... حتی اگر همه را از دست بدهم. همه آن ها که زمانی می توانستند عشق بورزند... و اکنون غریبانه در تو مینگرند...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر ۱۳۹۰ ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،