بخشی از رمان «رتیل»

«جلويم با چشم‎هاي گريان نشسته بود و سعي مي‎كرد بگويد چه بلايي به سرش آمده بود. نمي‎توانستم به نگاه پرسانش كه گدايي ذره‎اي توجه مرا مي‎كرد پاسخي بدهم. شروع شده بود. رتيلم مثل كاليگولايي در درونم جولان مي‎داد و گاه به ديواره‎هاي درونم مي‎پريد و چيزي كه نمي‎توانم تشريحش كنم از وجودش به زخم روحم مي‎خورد و درد حيرت‎انگيزي سراسر وجودم را مي‎گرفت و حس مي‎كردم ذهنم دوپاره مي‎شود و با ديوانگي فاصله‎اي ندارم و ترس از ديوانگي بدتر از دردي بود كه مي‎كشيدم. حس كردم رنگ و رويم خیلی پريده است. صداي هم‎اتاقي‎ام را ديگر نمي‎شنيدم به دهانش خيره شده بودم و درونم نفير مي‎كشيد دارم ديوانه مي‎شوم. رتيلم بزرگ مي‎شد و شكمش را به زخم روحم مي‎كشيد. تهوع تمام راه گلويم را بسته بود و سرم گیج می‌رفت. مي‎ديدم هم‎اتاقي‎ام مي‎گريد و صدايش در فضاي مغزم طنين‌افكن شده بود و انگار از جای بسیار بسیار دوری به من می‌رسید. ناگهان به خود آمدم. چه مي‎گفت؟ اما باز موجي از عميق‎ترين درد‎ها و نفرت‎ها مرا به زير كشيد و بر سرش فرياد كشيدم: «چه گهی داری می‌خوری؟ من خودم دارم می‌میرم!» و ناگهان بالا آوردم و غلتيدم روي زمين و باز بالا آوردم. ديگر هيچ‎چيز نمي‎ديدم تنها  ميان استفراغ و درد فرياد مي‎كشيدم. تمام شكمم را بالا مي‎آوردم. تمام وجودم را بالا مي‎آوردم. تمام سال‎هايم از دهانم به بيرون فوران مي‎كرد. تمام زندگي‎ام … وقتي به خود آمدم يك طرف صورتم به طرز دردناكي به گل‎هاي قالي چسبيده بود. سعي كردم دندان‎هايم را كه به هم كليد كرده بودند باز كنم. صورتم را از گل‎هاي قالي كندم و تن خشكيده‎ام را از ميان گندابي از استفراغ بلند كردم. فكم را به تلخي از هم گشودم و چشم‎هايم شروع به ديدن كرد. هم‎اتاقي‎ام عريان در آغوش بانوي درون آينه كه جلوي آينه نشسته بود، آراميده بود.»

نوشته  سحر پریازانی