تاریخ
تاریخ
من لرزش آهنگين صداي عيسي را ميشنوم
كه قرون را در مينوردد چنان پر سنجاقك باد آوردهاي و نيز ميبينم كه چگونه ذرهوار ميپراكند خويش را در ابديت آنچه زمان ميناميم و ميخلد در هزارههاي تازه …
من ابديت تاريخي را ميانديشم كه چنان غباري كهربايي، شناورمان ميكند و بينوايي واژهاي كه براي آن نمييابم
هزاران بار به تو كين ورزيدهام
به اندازه نفسنفسهاي تنيام تو را مهر ورزيدهام
به قدر رگبار گيسوانت به روي تنم با تو در آميختهام
و به اندوهناكي ايزدي كه پاييزوار پرهايش چنان چناري كهن فرو ميريزند تا به هيئت بيچوني انسان درآيد، تو را زاييدهام مادرانه، مادرانه و كهن
به وسعت دستان گشوده خداي كه هزاران هزار هزارهايست تو را خون ريزاندهام و ميراندهام
لرزش قلب كهن بودا چنان رايحهاي كه پير دختي در معبد ميآويزد و به همان وسعت تو را پرستيدهام
من كودكان تو را به خاك سپاريدهام با همين دستهاي كهن خويش كه موي بر نميدارند
هزاران بار، هزاران هزار بار سبز و پاك جوشيدهام از وحشي نيرويي كه نامش زندگي است
نمناكي نگاه زرتشت را به روي آتش زيستهام كه چنان بارقهاي از اعصار مرده به ما باز ميرسد
و مردماني را كه جان جوشان خويش را بر بلنداي كوهها ميافروختند تا سنگپارهاي را درخشش بخشند، كوهوارهاي را و هراس ميرندهگي خويش را منتشر كنند آنسان كه دهان پاك شاهي باز ميشود از هم و كتيبهاي گمنام چونان پرتاب يكي زلزله به قرني ديگر وانهاده ميشود
سوگند ياد ميكنم كه به كهنترين عشق تو را رقصيدهام
به روياگونهترين سرودها تو را خواندهام
به هزاران گلوگاه تو را ستاييدهام
و هزاران هزار هزار شب به تو در تيرگي اين همه ستاره نگاه كردهام
چشمان روشن كودكي در آغوش مادر كه خيرهگي نگاهي را به ميترا از قرون مرده به ما باز ميرساند
نگاه مانده ماني به درگاهي كه ميرود تا گشوده شود و زني كه دزدانه به آغوش مهر فرو ميرود
جهاني كه ميرود
قروني كه باز نميگردند
و رودهايي كه از بستر خويش چنان پسراني كه بدرود مادر ميگويند، جدا ميشوند
هيچ چيز باز نميگردد
منظره بيچون نگاه مادر به تهيِ رفته فرزند و جنگ!
هزاران هزار دشنه به قلب تو كردهام
و هزاران بار فرو افتادنت را نگريستهام
به وسعت كهكشانها شرمسار از خون تو ايستادهام
هزاران هزار بار دشنهاي بر تن فرو غلتيدهام…
به وسعت دانههاي باران بر درياهاي دوردست قربانيات بودهام كت بسته و محصور از بزرگي پيكروارههايي كه خروشانِ تقدير را مينگرند
قربانگاهت بودهام خونين
به حيرت شهود يوحنای قديس در نيمههاي شب قربانيات كردهام
و كنون اينجايم
درست همينجاي
و روحانيِ پوچ پرهاي رقصان سنجاقك را مينگرم كه به چهرم ميسايند لرزاني گفتاري را كه تكرار نخواهد شد
هيچ چيز باز نميگردد…
كنون، در لحظه بينهايت اكنون،
دستهاي هزارههاي اندوهناك و پاك به سويم چون خوشههاي رسيده گندم، آماده درو قد برافراشتهاند
چهرههاي گمنام و چشمان درخشان الههگان
و غبار كهربايي كه زرينوار فراميگيردمان و فردا
فردا
فردا
ما به حيرت كشدار ناگسستني زمان ميپيونديم
چنان باكرهاي كه كودك را از دايره زهدانواره جهان برون ميكشد و همانگاه كه سینههای سياه و زرد و سپيدش را مجنونوار در ميكشد، گيسگيس پير ميشود
گيسگيس و جهان دست در دستان زمان، گشايندگي پاينده جسمانياند
ميرسند و فردا نيستند و نخواهند بود
ميدرند و ميميرانند و هرگز نخواهند بود
جنگهاي فرو خورنده هزارهها را بر پاي ميدارند و دگر نخواهند بود
ميزيند و ميميرند و دمي ديگر نخواهند بود
آنچنان عاشق به آغوشت ميفشارند و لرزانلرزان، نجواكنان به گوشت ميخوانند و دمي ديگر نخواهند بود
لته خونين قلبت را پيش رويت، به زير نگاه خونينت به قلبي كه تهي ميشود، ميفشارند دِيوانه ميان دستاني كه بازتابيشان نيست و در ميغلتند به فاشگرْ آغوش آنكس كه تاريخ را رقم ميزند
من آواي گذشته ويران و آباد توام
پيشينه آبايي توام
تو، كه پس از من به جهان ميآيي
و تو كه هزارهاي پيش، تنت را به آغوشي گريان و دردمند، به دانهدانههاي خاك ميسپاريدند
و من چون پونهاي، درست به سان پونهيي سبز و تازه و بويناك كه در كودكيهايم در نوازش باد غروب ميلرزيد تو را ميبخشايم
تو را
تو را كه هزارهاي پيش چهره گلگون مادرم را به خاك ميساييدي و برادرم را به زير تيغ به گناه نسلم خونين ميكردي
تو را ميبخشايم به هزارهها و اعصار و قرون و به چكامهاي آتشين
و تاريخ خويش را در همين جاي و درست در همين آن پايان مينهم.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،