دایره زهدان

آرام در خلاء زهدان چرخی می‌‌خورد و قدری به زیر گرمای دست مادر که از لگد فرزند درد می‌کشد باقی می‌ماند. دست‌هایش چون حرکت نامحسوس نباتات بالا می‌آیند و بیشتر روی صورتش را می‌گیرند و بیشتر در خود خم می‌شود. صداها با طنینی اساطیری به گوش‌هایش می‌رسند. طنینی که از جو گذرناپذیر زهدان می‌گذرد. صدای ضربات سم‌های اسبان که پرچمی خونین را بر افراشته‌اند و جنگ تن به تنی که ناگاه آغاز می‌شود، دایره زهدان را در خود می‌گیرد. دستان بسیار کوچکش بیشتر مشت می‌شوند. صدای ضربه‌های شمشیرهای آخته به یکدیگر و نعره‌های هولناک آن‌که دیگری را در فریادی جگرخراش می‌درد. طنین خشک و خفه شمشیر که رگ پای اسبان را می‌شکافد و شیهه‌ و سقوطی که ابدی تکرار می‌شود. جنین بیشتر در خود فرو می‌رود. بیشتر دست‌ها و پاهایش در یکدیگر فرو می‌روند و بیشتر در گرمای دست‌های مادر باقی می‌ماند. دو هفته دیگر به زمین می‌آید. پنجاه و شش سال بعد در حالی‌که شیهه دردناک اسب‌هایی با چشم‌های دریده و پاهای قطع شده که تعظیم‌کنان صاحبانشان را به مرگ تسلیم می‌کنند در گوش‌هایش طنین می‌افکند، پس از کشتن و سوزاندن میلیون‌ها انسان در جنگ‌ها و کوره‌های آدم‌سوزی به زندگی خود پایان می‌دهد.

دریای رحم آرام‌تر شده است. آفتاب سرخ‌تر از پیش غروب می‌کند. شماری از سپاهیان در حال جستن زنده‌ها میان فرسنگ‌ها زمینی هستند که در سرخی نور با اجساد به دقت آرایش شده‌ است. آن سوی این رزم‌گاه خونین عده‌ای دیگر بازمانده‌های اجساد را حریصانه در جیب‌های گشاد و بی‌ته خود سرازیر می‌کنند. جنین ناگهان چرخی آسوده در رحم می‌زند و دریای آرامش را عمق می‌بخشد و مادر را غرقه در عهد عتیق، کتاب یوشع، شکست پادشاهان شمالی به خود می‌آورد تا دستش را اندیشناک و در حالی‌که زبانه‌های آتش شهر سوزان صورتش را گرم کرده‌اند باز برای نوازش پیش ‌آورد.

 این داستان در گلستانه خرداد ۸۸ چاپ شده است.

سحر پریازانی