ما مجموعه چهره‌هایی هستیم که در زندگی دیدار کرده‌اییم. مجموعه لبخندها و اشک‌هایی که با چشم‌های خویش دیده‌ایم. اشک‌هایی که با زمان ابدی یکی شده‌اند و چهره‌هایی که دهان سرد خاک نور روزهای درخشش‌شان را باز پس نمی‌دهند. چون ماسک‌ها بالماسکه‌ای که در ابدیتی سیمگون و تیره رها شده‌اند و پایان‌ناپذیر به زمین نمی‌رسند. ما ابدیت لحظه‌هایی هستیم که ناگهان دهان باز می‌کنند و فرو می‌‌گیرندمان و جهانی که بی‌رحمانه آغاز می‌شود. لحظه‌هایی که چهره‌های خویش را در اعماق یکدیگر ابدی می‌کنند و به نهایت می‌رسانند. نگاه‌هایی که به عظمت سیاه‌چاله‌های فضایی در کهکشان درون می‌رسند و سایه‌های خموده‌ای که چون پیراهنی بر تنت دوخته می‌شوند.

ما عظمت تاریخی هستیم که در ما می‌زید. عظمت اجدادی که ذره‌ذره و پیوسته در ما زیسته‌اند و آرام‌آرام در آن روان آبایی محو شده‌اند. هزار چهره، هزار لبخند، هزار عشق عنان‌گسیخته که ناگاه می‌خواهد قلبت را پاره کند، هزار‌هزار خشم فروخورده و غرور در هم شکسته. هزاران قطره اشک و هزاران زندان خود در بند و تو که ناگاه از عظمت تیرگی صورت سپید ماه‌گونت را برون آورده‌ای و مرا از هزارتوی تنهایی خویش برون می‌خوانی...

من توام. تو منی و ما هیچ نیستیم. چنان ذره‌هایی که چنگ به ابدیت می‌زنند به دهلیز برگشت‌ناپذیر زمان روانیم و آرام‌ و ناپیدا به درون خویشتن یکدیگر می‌خلیم...

شاید برای این است که بغضی ناگاه به گلوگاه من در این شبانگاه ظلمانی هجوم می‌آورد. رو به ماه سیمگون ‌ایستاده‌ام و فریاد می‌زنم کدامین تن در من به هوای گریه‌ای سخت خویش را به دیوارهای درونم می‌زند؟