رتیل

عادت داشتم مدت‎هاي طولاني خيره به تارهايي نگاه كنم كه زماني خانه عنكبوتي بودند. تارها به مرور زمان تیره و كثيف مي‎شدند. خانه‎مان هميشه پر از اين تارها بود كه پدرم هرگز نديدشان. تارهايي كه گاه عنكبوت خود را هنوز مرده به همراه داشتند و گاهي هم زنده. من با همه‎شان رابطه بسيار خوبي داشتم به جز دو عنكبوت بسيار بزرگ مرده‎اي كه درست بالاي كاسه توالت لانه داشتند و در لانه مشتركشان مرده بودند و آن‎قدر از حياتشان گذشته بود كه اعضا بدنشان متلاشي و از هم جدا شده بود اما هيبت ترسناك و بسيار بزرگ آن‎ها در آن عالم كودكي باعث مي‎شد به دردناك‎ترين وضعي در حالی‌که مدت‌ها جلوی خودم را گرفته بودم توالت بروم و مدام سرم را بالا نگاه مي‎داشتم تا مبادا آن‎ها روي سرم بيفتند. شايد زن و شوهر بودند. حالا فكر مي‎كنم به‎گونه‎اي غريب در هم تنيده بودند و بزرگ‎تر هم به نظر مي‎رسيدند. در اطرافشان حشراتي پيچيده در تار به چشم مي‎خورد كه هرگز زمان خوردنشان را نيافته بودند. با وجود اين‎كه با حشرات رابطه بسيار خوبي داشتم با هيبت غريب اين دو عاشق و معشوق با مگس‎هاي سبز و تيره و مرده در اطرافشان نمي‎توانستم كنار بيايم و دست آخر صبح‎ها بیرون خانه مي‎رفتم و پشت يكي از درخت‎هايمان مي‎نشستم و شب‎ها نيز یا با قدری فاصله از کاسه توالت کارم را می‌کردم و یا از ترس حاضر به توالت رفتن نمي‎شدم. من هيچ چيز را فراموش نمي‎كنم. به طرز مرگ‎باري همه چيز در حافظه من مدفون است و گاه در طول زندگي‎ام بسيار دلتنگ آن دو هيئت در هم تنيده بوده‎ام. دلم براي آن چشم‎هاي گشاد شده‎ام خيره به دست و پاهای متلاشي ‎شده عنكبوت‎ها بارها تنگ شده است. يا شايد اين زندگاني كوتاه پدرم است كه مرا به انديشيدن به آن وا مي‎دارد.

سحر پریازانی