بخشی از رمان «رتیل» 2

رتیل
عادت داشتم مدتهاي طولاني خيره به تارهايي نگاه كنم كه زماني خانه عنكبوتي بودند. تارها به مرور زمان تیره و كثيف ميشدند. خانهمان هميشه پر از اين تارها بود كه پدرم هرگز نديدشان. تارهايي كه گاه عنكبوت خود را هنوز مرده به همراه داشتند و گاهي هم زنده. من با همهشان رابطه بسيار خوبي داشتم به جز دو عنكبوت بسيار بزرگ مردهاي كه درست بالاي كاسه توالت لانه داشتند و در لانه مشتركشان مرده بودند و آنقدر از حياتشان گذشته بود كه اعضا بدنشان متلاشي و از هم جدا شده بود اما هيبت ترسناك و بسيار بزرگ آنها در آن عالم كودكي باعث ميشد به دردناكترين وضعي در حالیکه مدتها جلوی خودم را گرفته بودم توالت بروم و مدام سرم را بالا نگاه ميداشتم تا مبادا آنها روي سرم بيفتند. شايد زن و شوهر بودند. حالا فكر ميكنم بهگونهاي غريب در هم تنيده بودند و بزرگتر هم به نظر ميرسيدند. در اطرافشان حشراتي پيچيده در تار به چشم ميخورد كه هرگز زمان خوردنشان را نيافته بودند. با وجود اينكه با حشرات رابطه بسيار خوبي داشتم با هيبت غريب اين دو عاشق و معشوق با مگسهاي سبز و تيره و مرده در اطرافشان نميتوانستم كنار بيايم و دست آخر صبحها بیرون خانه ميرفتم و پشت يكي از درختهايمان مينشستم و شبها نيز یا با قدری فاصله از کاسه توالت کارم را میکردم و یا از ترس حاضر به توالت رفتن نميشدم. من هيچ چيز را فراموش نميكنم. به طرز مرگباري همه چيز در حافظه من مدفون است و گاه در طول زندگيام بسيار دلتنگ آن دو هيئت در هم تنيده بودهام. دلم براي آن چشمهاي گشاد شدهام خيره به دست و پاهای متلاشي شده عنكبوتها بارها تنگ شده است. يا شايد اين زندگاني كوتاه پدرم است كه مرا به انديشيدن به آن وا ميدارد.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،