در این بلندا...
اندوهي موج ميكشد در من
بر اين بلندا
شهر در نور غروب ميسوزد
من از رازي برون ميآيم مست
شهر پيش چشمانم با ساختمانهاي انبوهش به آتش سپرده ميشود
آه اندوهي ساحل احساسم را ميفرسايد با موجهاي شتابان و من
زندهام با فرسايش خويش وقتي
در قاب كنار پنجره
زني صورت به صورت گوسپندي ميخندد
اندوهي فرياد ميكشد در من
عريان ميشوم و مست
در آسمان سرب ميپراكند در فضا و
شب نم نم فرو ميريزد
يكه و تنها
با برادران پاكم
با اندوه
با اندوه
آه اندوه
شهر آشوب ميكشد
من پشت ميكنم به شهر
رو ميكنم به درههاي تو در توي پاييز
گم ميشوم
چوپان گلههاي سپيد ميشوم
چوپان خطوط سپيد و تيره گوسپندان
بر بلنداي كوههاي بلند
عشق ميورزم
عشق ميورزم
عشق
با پاكي خويش سوز بر ميدارم
با نگاه خويش به خاك ميافتم و فنا ميشوم
سحر پریازانی
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۷:۵۲ ب.ظ توسط سحر پریازانی
|

و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،