اندوهي موج مي‎كشد در من

بر اين بلندا

شهر در نور غروب مي‎سوزد

من از رازي برون مي‎آيم مست

شهر پيش چشمانم با ساختمان‎هاي انبوهش به آتش سپرده مي‎شود

آه اندوهي ساحل احساسم را مي‎فرسايد با موج‎هاي شتابان و من

زنده‎ام با فرسايش خويش وقتي

در قاب كنار پنجره

زني صورت به صورت گوسپندي مي‎خندد

اندوهي فرياد مي‎كشد در من

عريان مي‎شوم و مست

در آسمان سرب مي‎پراكند در فضا و

شب نم نم فرو‎ مي‎ريزد

يكه و تنها

با برادران پاكم

با اندوه

با اندوه

آه اندوه

شهر آشوب مي‎كشد

من پشت مي‎كنم به شهر

رو مي‎كنم به دره‎هاي تو در توي پاييز

گم مي‎شوم

چوپان گله‎هاي سپيد مي‎شوم

چوپان خطوط سپيد و تيره گوسپندان

بر بلنداي كوه‎هاي بلند

عشق مي‎ورزم

عشق مي‎ورزم

عشق

با پاكي خويش سوز  بر مي‎دارم

با نگاه خويش به خاك مي‎افتم و فنا مي‎شوم

 

سحر پریازانی