در ابتداي صحنه هشتم ديو درون كاليگولا بيرون مي‎جهد. حكم اعدام دسته‎جمعي!! او توجيه مي‎كند: «همه اين اعدام‎ها داراي اهميتي مشابه هستند و همين امر موجب مي‎شود كه هيچ اهميتي نداشته باشند.» و يا «حكومت كردن دزديدن است و من آشكارا خواهم دزديد.»

كاليگولا از منطقي سخن‎سرايي مي‎كند و مي‎خواهد به پاي آن بايستد كه گويي توجيهي براي بي‎رحمي خودش است.

كاليگولا در اينجا به گونه‎اي بر ضد نظريه «احتمال» ارسطو مي‎خواهد ناممكن را ممكن كند.

آيا مي‎توان اذعان داشت كه كاليگولا ديوانه است يا پس از مرگ خواهرش ديوانه شده است؟ و يا اگر ديوانه است اين نمودها و نشانه‎هاي ديوانگي در او از پيش وجود داشته يا خير؟ آيا مي‎توان براي ديوانگي او دليلي يا سيري متصور بود؟

او عطش سيري‎ناپذيري به ارضاي ميل قدرت‎طلبي خويش دارد و مي‎خواهد به نيروي خارجي ديگري ثابت كند كه قدرت او حد و مرز نمي‎شناسد.

در حقيقت به مرور در مي‎يابيم كه كاليگولا به فلسفه‎اي دست يافته است: «اين دنيا بدون اهميت است و هر كس كه اين مسأله را دريابد، آزادي خود را به دست مي‎آورد.» اين آزادي در خور كاوش است.

سه روز سرگرداني در صحرا و بيابان در نهايت بحران روحي براي او كافي نيست تا به چنان رويه‎اي و روحيه‎اي دست يابد؟ جز اين نيست كه كشتن شهامت مي‎خواهد حتي اگر تمام جهان ما را به حق بدانند و تنها داشتن قدرت آن كافي نيست ولو اينكه هر انسان در پيرامون جهان خويش همواره فرصت و قدرت اين را دارد كه دست به قتل بزند. توان كشتن ديگري به هر شكل دريدن قبح يك فرمان قديمي است و حتي خيلي خيلي كهن‎تر از ده فرمان موسي در كتاب مقدس. در اسطوره‎هاي كتب مقدس از اين قبح به نام برادر‎كشي ياد شده است و بگذاريد فراتر از اين هم برويم كشتن هر ديگري‎اي، برادركشي است و اولين قبح را قابيل به انجام مي‎رساند. چه چيز در وجود يك جوان شاعر پيشه ايدئاليست شكسته شده است؟ آيا او در امپراطوري خويش هيچ انساني را به دست‎هاي جلاد نمي‎سپرده است؟ آن‎چه حقيقي‎تر به چشم مي‎آيد اين است كه اين درونمايه‎اي كه از كاليگولا ناگهان برون تراويده است، در واقع كاليگولايي ديگر نيست. حقيقت خود كاليگولاست. پرواضح است كه قدرت آن هم از نوع امپراطور بودن (نه فساد بدان معنا) جبر كشتن را فراهم مي‎آورد. حالا به راحتي مي‎توان پرسيد آيا هر كشتني شكستن قبح عظيم برادركشي است؟ پاسخ به اين پرسش بس دشوار مي‎نمايد. اولين جنگ‎هاي آدمي بر سر زمين، آب و يا هر مايحتاج عمده ديگري بين قبايل مختلف و در ميان تمامي اقوام رخ مي‎داد. پس اين ما را وا مي‎دارد تا به انگيزه كشتن نظر بيفكنيم. خيلي شعارگونه اما واقعي خواهد بود اگر بگوييم كه آن‎كسي كه در بالاترين نقطه مثلث يك جنگ ايستاده است، جاني راستين است و گرنه صدها سرباز يكدگر را مي‎درند بي‎آنكه حقيقتا بدانند براي چه! چه انگيزه‎اي در كاليگولا شهوت قتل را به‎وجود آورده است؟ آيا رسيدن به چنين آزادي‎اي است؟ به هر حال او اين آزادي زنجير پاره كرده را تا مغز استخوانش احساس مي‎كند. در گذران تاريخ كم نبوده‎اند انسان‎هايي كه به غايت آزادي دست‎يافته‎اند. آن‎چه مسلم به نظر مي‎آيد در نوع اين آزادي است. به راحتي مي‎توان گفت مسيح نيز آزاد بود و هم‎چنان‎كه كتاب او (يا روايت حواريون) را مي‎خوانيم، به كرات به اين گفته او مي‎رسيم كه اين دنيا در برابر پادشاهي خداي ناچيز است و يا از بودا مي‎شنويم كه دنيا پست و فرومايه است. و هزاران هزار انسان ديگر. اما آن‎چه اينان را از كاليگولا متمايز مي‎كند نوع آزادي‎‎اي است كه بدان دست مي‎يابند. كاليگولا حقيقتا به چنان رهايي رسيده است اما اين رهايي در فضايي بسيار متفاوت با آنان‎ كه مثالش را آورديم، روي كرده است. در نهايت انسان پس از رسيدن به چنان آزادي‎اي دنياي خويش را دگرگون مي‎كند. اما پرواضح است كه قدرت به تنهايي چنين آزادي‎اي نمي‎دهد. هرچند اگر در تاريخ امپراطوري كهن روم نظري بيندازيم كم و بيش به كاليگولاهايي برمي‎خوريم اما در كنار اينان كنستانتين را هم داريم.

اين آزادي در كاليگولا گردن مي‎كشد و چون ديوانه‎اي خشم‎گين زنجير از پس زنجير مي‎درد. رويارويي او با مرگ محبوبش آغاز تمام اين روند است. و اين صرفا به خاطر مرگ دروزيلا نيست. دروزيلا فاني بودن جهان ايدئاليست او را در برابر چشمانش مي‎نهد. همان‎طور كه در نمايشنامه داريم او زانوي عذا در برابر پيكر مرده معشوقش بر زمين نمي‎نهد تنها دو انگشت بر واقعيت مرگ كه يكي از زيباترين چشم‎انداز‎هاي زندگي‎اش را ربوده است، مي‎كشد.

گاه در نهايت بي‎رحمي، خودكامگي و خشونت او به نكته‎هاي متناقضي از او بر مي‎خوريم. كاليگولا امپراطور جوان روم مي‎گريد! آيا مي‎توان گفت كه او در درون خود ناتوان است و خويش را در برابر حقيقت عظيم جهان فاني كوچك و ناچار مي‎بيند؟ چنين به نظر مي‎رسد. «مردان گريه مي‎كنند براي اين‎كه اشياء آ‎نطور كه بايد نيستند.» اين اشياء كه كاليگولا از آن در نهايت بي‎چارگي ياد مي‎كند چيستند؟ شايد بتوانيم به اين يقين نزديك شويم كه دروزيلاي مرده براي او شيء با ارزشي بود! معنا براي او تا نهايت شيء سقوط مي‎كند. تمام اين امپراطوري و هر چه كه در آن هست و همين‎طور انسان و … براي او در محدوده دايره گردان جسميت و مالكيت تنزل پيدا مي‎كند. و از آن پيش‎تر مي‎تازد. او مي‎خواهد به نظم جهاني حكومت كند و آن را خودش رقم زند. او مي‎گريد چراكه با خدايان برابر نيست. پس به جرأت مي‎توان گفت كه كاليگولا شيفته كاليگولاست با تمام دارايي‎هايش. كاليگولا خودشيفته است! يا او خود مي‎خواهد اين‎طور باشد. پس عشقي در كار نيست. يا هست از آن نوع عشق به ديگري نيست. هرچند به سادگي مي‎توان گفت انسان‎ها بيش و كم نقش خود را در آينه ديگري مي‎بينند و عاشق مي‎شوند و اين تا بدان‎جا فراتر مي‎رود كه اين ديگري براي سالكي، خداي مي‎شود كه ما با پيچيدگي اين مبحث كاري نداريم.

كاليگولا نا اميد است و اين نخستين باري است كه او آن را تا ريشه‎هاي جانش احساس مي‎كند و اشك‎هايش سرريز مي‎كند. گويي آن‎چه تا عمق استخوان خويش حس مي‎كند، بي‎رحمانه به انتقامي سخت از جهان پيرامونش وامي‎داردش. كسي نمي‎داند شايد اگر فرزند يك شهروند ساده رومي بود دست به خودكشي مي‎زد. اما مي‎توان گفت او مهره حساس و با قدرت خاصي است. كاليگولا از رنج انسان بودن مي‎گويد. و تلخي آن را در تمامي وجودش حس مي‎كند و اين رنج خود را بالا مي‎كشد و تا دهانش، كه همه تلخي مي‎شود، پيش مي‎آيد. آيا جنوني در او به حال شكل‎گيري است؟

اراده او بر، بر هم ريختن جهان! او يا قادر به ادراك زيبايي جهان بر پايه فاني بودنش نيست و يا توانايي پذيرش آن ‎را ندارد. براي او مورد اول جز زشتي نيست. كاليگولا مركز جهان خويشتن است و جنون قدرت در او بيداد مي‎كند. همه در برابر او متهم و گناه‎كارند و در يك نگاه او، بي‎گناه و گناه‎كار يكي هستند. چرا كه قانوني براي داوري وجود ندارد. هر چه هست اوست و آزادي‎اش. آزاديِ آزادترين مرد امپراطوري! و هيچي كه فرو مي‎خوردش…

آيا مي‎توان گفت كه اين نمايشنامه كامو اعتراضي است به ابرقدرت‎هاي خون‎خواري كه دو جنگ عظيم برادركشانه تاريخ بشر را رقم زدند؟ پربعيد نيست. اصولا كامو را دغدغه‎اي بدين جاي كشانيده است.

برابري كه كاليگولا از آن سخن مي‎گويد و تب بخشيدنش به اين جهان را دارد جز اين است كه او مي‎خواهد جهان را از عنصر تضاد به هر گونه و شكل پاك كند؟ حقيقت اين است كه اراده او بر آن قرار گرفته و بي‎خبر اينكه جهان مور‎هاي بسياري را چون او به خود ديده است. لحظه‎اي در خود مي‎لولند و لحظه‎اي ديگر مرگ. او بر اين باور ايمان دارد كه جهان را از سير خويش بازخواهد داشت. و در اين راه به بي‎رحمي هرچه تمام‎تر نيازمند است. نهايت تمام آن مرگ است. به اين سادگي كه خلاف اين جريان ديوانه‎وار حركت كردن مرگ است و هيچ چيز قادر به رسوخ در ديوار ستبر اين قانون نيست. شايد چاره ديوانگي او هيچ جز مرگ نيز نباشد. آيا كاليگولا در ناتواني پذيرش دنيا بدين شكلي كه هست تصميم به خودكشي دارد؟ و چقدر اين خودكشي آگاهانه است و چقدر ناآگاهانه؟ در انتهاي نمايشنامه كمابيش در مي‎يابيم كه او آگاهانه اما از سر ناچاري به استقبال مرگ و يا رهايي مي‎رود.

حالا زندگي كردن براي او مخالف عشق و دوست داشتن است. چرا؟ جز اين است كه فضاي عشق و دوست داشتن او را به سرسپردگي و آرامش دعوت مي‎كند و از همه مهمتر به مهر مرزيدن؟ و تمام اين نيازمند ديگر انديشي است. مفهومي كه او در برابر آن عصيان كرده است. و يا حتي فراتر از آن تازه به خويشتن حقيقي عنان گسيخته‎اش دست يافته است. پس در جهان كاليگولايي دگر انديشي هيچ‎گاه بازتابي نداشته است.

چرا هيچ خاطره‎اي براي كاليگولا باقي نيست؟ همچنان‎كه در آينه خود را به ديگران نشان مي‎دهد چنين مي‎گويد: «مي‎بيني، ديگر هيچ، هيچ خاطره‎اي باقي نيست، همه چهره‎ها مي‎گريزند! هيچ، ديگر هيچ، و تو مي‎داني چه باقي مانده است؟ باز هم نزديك شو، نگاه كن، نزديك شويد، نگاه كنيد.» آن‎چه كه در وراي تمام وجود او باقي مانده است، كاليگولاست اما نه كاليگولاي پيشين. صحنه حسي بر مي‎انگيزد به خصوص زماني كه همه را به جلو آينه فرمان مي‎دهد. گويي تمام حافظه او از ميان رفته است. و آن چيزي جز پوسته‎اي نبوده كه به صورت موقت بر چهره درون او كشيده شده بوده است. او عليه ديگري نيز عصيان مي‎كند. مفاهيمي چون دوستي و برادري و از اين دست. او دست به خود ويران‎گري مي‎زند. مرگ تدريجي. چرا؟ اگر بتوان اين نكته را به سادگي بيان كرد كه او در هر حال مي‎ميرد. او خلاف منفعت همه و خلاف سير طبيعي طبيعت به حركت در مي‎آيد.

كاليگولا در پي انتقام از خويش ويا حتي از جهان و انسان‎هايش در صدد نفي همه چيز برآمده است. كرآس در جايي از فلسفه‎اي در كاليگولا صحبت مي‎كند: «او فلسفه خود را به اجساد تبديل مي‎كند و از بدبختي ما اين فلسفه‎اي است كه غيرقابل انتقاد است. بايد به شدت كوبيد وقتي‎كه نمي‎توان مجاب كرد.» كرآس به گونه‎اي پنهان در اينجا نظرش را عيان مي‎كند. آيا مي‎توانيم بگوييم كه «او فلسفه خود را به اجساد تبديل مي‎كند» بدين معني است كه وي به آن فلسفه خونين خويش رنگ واقعيت مي‎بخشد؟ و چرا اين فلسفه غيرقابل انتقاد است؟ ديالوگ تا حدي مبهم به نظر مي‎رسد. هم‎چنان‎كه مي‎بينيم كرآس وراي خود انديشي به بازگشت جهاني به آرامش چشم دارد. او در مقام انتقاد است. و از بدبختي ايشان، اين فلسفه‎ايست غيرقابل انتقاد! روي سخن او كيست؟ در نهايت مي‎بايد خود كاليگولا باشد اما در اوج اين بي‎رحمي و ديوانگي براي كشتن چگونه است كه كرآس دم از انتقاد مي‎زند؟ انتقاد كردن امري منطقي است. و به شرايطي وارد مي‎شود كه منطقا دچار نابهنجاري است. نه گردابي كه كاليگولا در آن با سرعت ديوانه‎واري مي‎گردد و ديگران را با خويش به غرقاب مي‎برد. در دنباله همين ديالوگ مي‎گويد: «بايد به شدت كوبيد وقتي‎كه نمي‎توان مجاب كرد.» به نظر پاسخي به جمله پيشين است. پس موضع رهبرانه كرآس كوبيدن با شدت تمام است.

كرآس در جمله‎اي براي بازداشتن پاتريسين‎هاي ترسيده و عجول مي‎گويد: «با خباثتي كه از نفع و غرض عاري است …» حقيقت امر اين است كه كاليگولا خباثتي است كه به نهايت اين ديوانگي رسيده است كه بي‎هيچ دليل و نفع و منطق و غرضي ويران مي‎كند و هدف او انسان نيست، جهان است و خودش كه خارج از جهان نيست. استواري و تعادل و راستيني‎ كرآس در طول نمايشنامه به مرور خود را نشان مي‎دهد و در نهايت به اوج خويش مي‎رسد. يك ترسي منطقي وي را وادار به واكنش كرده است. ميل طبيعي به خوشبخت بودن و در آرامش زيستن و نه تنها براي خود بلكه براي همه. آيا حقيقتا براي كرآس در برابر آن‎چه انسانيت را تحديد مي‎كند از جانش گذشته است؟ اگر در نهايت چنين است، به نظر نمي‎رسد كه كامو بسيار رو آن را در اختيار مخاطب گذارده است؟ پاسخ به اين سؤال سخت است. او محتاطانه و بي‎ضرر كار را تمام مي‎كند.

پاتريسين‎ها كه به نظر مي‎رسد كامو به عمد نام‎هاي آنان را به صورت شماره‎‎گذاري انتخاب كرده، از درد منيت زخم خورده خويش به خود مي‎لرزند و در نهايت به نقطه‎اي دورتر از منافع خويش نمي‎توانند نگاه كنند هر چند كرآس نفوذ خويش را به روي آن‎ها به سمت و سوي هدايت دسته جمعي افكنده است. اما اين پاتريسين‎هاي ترسو چگونه مي‎توانند با چنان روحيه‎اي به سوي كاخ بتازند. مگر اينكه غريزه دفاع از جان آنان را بدان وادارد.

كامو به گونه لمس ناشدني به شخصيت كاليگولا زيبايي مي‎دهد و شگفتي اينجاست كه اين جوان به اصطلاح ديوانه در نهايت اين همه خون‎ريزي و بلبشو از بي‎نظمي متنفر است!

چرا كاليگولا به نظر مي‎رسد از توطعه سناتورها چندان هم ناراحت نيست؟ در اصل او آن‎چنان‎كه از زبان هليكون مي‎شنويم خود آن را آرزو مي‎كرده است. چرا؟ در ذهن او چه مي‎گردد؟ جز اين است كه او تشنه اين توطئه‎هاست براي اينكه روان مشوش و ناچار او تنها با آن آرام مي‎گيرد؟ مي‎توان به اين نقطه نزديك شد كه وي به دنبال مرگ خويش مي‎دود؟ گويي آن‎قدر در طلب خون‎ريزي است تا آخرين قطره خونش را نيز فداي اين منظره اعجاب‎انگيز و بديع كند.

او در خانه كرآس همه را بر سر ميز شام مجبور مي‎كند كه چون عروسك‎هاي خيمه‎شب بازي در خود بلولند و بخندند و خود به كزونيا چنين مي‎گويد: «هيچ چيز باقي نمانده، شرافتمندي، شايستگي، احترام و تجليل، فرزانگي ملت‎ها، هيچ چيز ديگر مفهومي ندارد، همه چيز در مقابل ترس ناپديد مي‎شود، ترس، هان، كزونيا، اين احساس زيبا، بي‎غل و غش كه از هر غرض عاري است …» پشت چهره اين بي‎غرضي چيست؟ همه چيز براي كاليگولا حتي خودش مرده است. ترس در نظر او يكي از احساسات زيبا است شايد بدين دليل كه آن نيز هم‎چون شهوت وي به ديوانگي غريزي است. هم‎چنان‎كه زن موسيوس را براي اين‎كه اميال آمرانه بر وي حكومت مي‎كنند در برابر چشمان او به اتاقي ديگر مي‎برد و در حقيقت دست به بازي رواني‎اي با جمع مي‎كند به خصوص با آنان كه توان برابري رواني و ذهني با كاليگولا را ندارند. اما در حقيقت آيا اين توان رواني كاليگولاست كه به پيش مي‎تازد يا ترس ديگران و در نهايت قدرتش؟ كاليگولا در فلسفه جديدش مستقر شده است و امپراتوري را بدان‎جا منتقل كرده پس مي‎توان گفت اين توان رواني بي‎راه نيست. ترس ديگران از اين است كه براي كاليگولا هيچ فرمان ايستي وجود ندارد. همه عوامل تنگاتنگ يكديگر پيش مي‎روند. به هر حال او به كرآس چندان نزديك نمي‎شود. او خود از توانايي رواني وي باخبر است. كاليگولا به شدت باهوش است و مي‎داند چگونه تقدير را براي خود رقم زند، همان‎گونه كه براي ديگران چنين مي‎كند.

كزونيا در همان ابتدا نمايشنامه به خوبي استعداد اين را دارد كه دست به يك تبديل خوب بزند. آيا او اصولا خمير نرم و منعطفي است كه اثر انگشتان كاليگولا بر آن مشهود است. واژه‎هاي وفاداري و عشق در فضاي او به مرور به احتزار در مي‎آيند.

اين جمله بوي بحث‎هاي روشنفكرانه دهه‎هاي چهل و پنجاه و به خصوص چهل اگزيستانسياليست‎ها و ماترياليست‎ها را مي‎دهد. موجي كه پس از جنگ جهاني دوم اجتناب ناپذير مي‎نمود و در طي چند دهه جاي خود را در ادبيات به خوبي باز كرد: «آزادي انسان هميشه متضمن محدود كردن آزادي ديگران است.» البته بايد ديد كامو در چه وسعتي بدان مي‎نگرد. اين انساني كه كامو از آن مي‎گويد چگونه انساني است؟ تصويري كه به ذهن مي‎تراود نمايانگر انساني است كه در عين زندگي در جامعه، آن هم جوامع ويران پس از جنگ دوم جهاني و سرعت تغيير حال جهان به سمت و سوي شكستن ديوارها و انگاره‎هاي مدرنيسم و فروغلتيدن در بي‎نام و نشاني پست‎مدرنيسم به طرز باورنكردني تنها مي‎نمايد. انسان به هزار دليل محدود است. و چنين به نظر مي‎رسد بر عليه آن عصيان هم مي‎كند. شايد كامو تيرش را به سوي كاليگولاهاي قرن بيستم نشانه رفته است. اين آزادي خودسرانه كاليگولايي! و شايد هم هر دو. به هر حال آزادي محدود است و همواره چنين خواهد بود. البته اين جنبه‎ عمومي آزادي است.

فضايي كه كامو ترسيم نموده فضاي ديكتاتوري صرف است. فضاي خفقان در نظامي بر پايه هيچ! بر پايه منطق بي‎منطقي. «همه تقصيركارند زيرا تابع كاليگولا هستند.» و اگر هم نباشند فرق چنداني نمي‎كند. استدلال‎هاي كاليگولا از نقطه شروع از هيچ به هيچ ديگر مي‎گرايد و هيچ از آن استنباط مي‎شود: «مي‎ميرند زيرا تقصيركارند. تقصيركارند زيرا تابع كاليگولا هستند.»

چرا كزونيا به سيپيون خيانت نخواهد كرد؟ كزونيا با آن چيز بهتري كه در وجود سيپيون است مي‎خواهد مذاكره كند. «آن‎چه مي‎خواهم بگويم سخني دشوار و در عين حال بديهي است. ولي سخني است كه اگر واقعا آن را گوش كرده بودند، يگانه انقلاب انحطاط جهان را به انجام مي‎رساند.» سعي كن آن را بفهمي.

نمايشنامه كاملا داراي ساختار ارسطويي است.

به سيپيون: «تو در خوبي صاف و بي‎غشي. همان‎طور كه من در بدي صاف و بي‎غشم.» سيپيون به او رحم مي‎كند. آيا اين همان وجه اشتراك بين او كايوس نيست؟ و آيا همين دليلي بر نكشتن او نيست؟

كاليگولا بازي مي‎كند رها و هنرمندانه و در عذاب روزافزون خويش مي‎سوزد.

كاليگولا به ريش اين دنياي پوچ مي‎خندد. ونوس مي‎شود و اوج حسادت خود را به خدايان نشان مي‎دهد.

براي كاليگولا مردن دشوار نيست و براي همين كشتن برايش آسان است. شايد هم به‎گونه‎اي خود را به سمت و سوي آن مرگ مي‎كشاند. خود را راضي مي‎كند كه شايد چون جهان آن‎طور كه بايد باشد نيست و او از همه و بيشتر از خودش انتقام خواهد كشيد.

«انسان تقدير را نمي‎فهمد و براي همين است كه من خود نقش تقدير را به عهده گرفته‎ام». انسان تقدير را باور ندارد.

كاليگولا خدايان را سنگدل مي‎داند. و تنها راه وارد شدن در بازي‎ها و تراژدي‎هاي آسماني را سنگ‎دل بودن مي‎داند.

كاليگولا منتظر مرگ خويش است. چرا؟ چرا او بدين گونه انتظار آن را مي‎كشد؟ آيا اين رهايي از همان عذابي نيست كه او را در خلوتش نيز رها نمي‎كند؟ كابوس آن همه خون؟ آن همه انسان كه مرده‎اند؟ آيا اين امكان وجود دارد كه او مي‎خواهد به مرگي آرماني بميرد؟ بعيد به نظر مي‎رسد در حقيقت كاليگولا آرماني ندارد. او هم سير و هم تشنه است. پرواضح است كه او رنج مي‎كشد. كاليگولا درمان ناپذير رنج مي‎كشد و در برابر اصرار هليكون به افشاي توطئه حرف از ماه مي‎زند و به وضوح نمي‎خواهد بشنود. «من هنوز همه چيز‎هايي كه مي‎تواند مرا زنده نگه دارد از ميان نبرده‎ام.» او پيشاپيش مي‎داند حتي چه كسي وي را خواهد كشت. حقيقتا چرا كاليگولا به سوي مرگ مي‎تازد؟ آيا به همين دليل نيست كه كرآس و سيپيون را براي آن روز نگاه داشته است؟ هرچند  سيپيون دستش را به خون او آلوده نمي‎كند. او مرگ كايوس را انتخاب نمي‎كند.

ممكن كردن آن‎چه ناممكن است. اين چيزي است كه نمايشنامه بر روي ستون‎هاي آن استوار است.

در اين بين ديگراني نيز هستند كه در پي رهانيدن خويش وتنها خويش هستند. كاليگولا بسيار زياد از توطئه مي‎داند.

چرا هليكون به كايوس وفادار است. او به وي ايمان دارد. كايوس او را از نكبت و زنجير رها كرده است.

چرا كاليگولا زماني كه لوحه را كه نام توطعه كنندگان و يا هر چيز ديگري در باب توطعه بر آن نوشته شده خود را مي‎بازد؟ چه چيزي در وجود او بازگشت به گذشته را در وي آرزو مي‎كند؟ چرا ماه نقطه عطف اين همه جنايت و خون‎خواري است؟ بازگشت به نيكي؟ چيزي در سرشت او بازگشت به نيكي را تمنا مي‎كند؟ ارتباط بازگشت به نيكي و ماه چيست؟ آيا مي‎تواند اين باشد كه با به دست آوردن ماه به اوج آرامش رواني خويش خواهد رسيد و اين پايان كار خواهد بود؟ يا اينكه ماه بهانه است و او مي‎داند كه ماه را نخواهد داشت و براي همين خود را به سوي چنين مرگي مي‎تازاند در حالي كه در خلوت خويش براي توان برابري با اين همه شقاوت ايستادگي مي‎كند. او بر خشم خود نسبت به كرآس جلوگيري مي‎كند تنها براي اينكه جلو حقيقت مرگ خود را نگيرد. خود مي‎گويد فقط مسأله بر سر اين است كه بداند اين به كجا مي‎كشد. ماه در واقع نشانه ناممكني بود كه او مي‎خواست ممكن كند. و روان خود را از خواري در برابر تقدير رها كند هر چند او خود مي‎داند كه ناممكن در ساحت او ممكن نخواهد شد. اما او هم‎چنان اثيري و چون رؤيابينان بدان باور دارد. كاليگولا خود را فريب مي‎دهد. او خود مي‎داند كه قادر به بازگشت به گذشته نيست. چرا؟ قدر مسلم اين همه خون هرگز بدان تن‎ها باز نمي‎گردند و دستان او هرگز ديگر طعم خوشايند سبكي را نخواهد كشيد. او آلوده شده و پاك نخواهد شد. او منطق شخصي‎اش را به عنوان داروي آرام‎بخش خاص خودش به خود تزريق مي‎كند.

آيا اين مي‎تواند حقيقت داشته باشد كه همان روح ايدئال و عاشق شعر و لطافت‎هاي مادي وي را به سرحد اين جنون (اگر واقعا بتوان آن را جنون دانست و يا حتي آن را جنوني ساختگي دانست براي نجات من پاره پاره شده وي در دست‎هاي تقدير) رسانيده است؟ آيا خود حقيقي كاليگولا كودكي نيست كه تاب جهان ستمكار خارج را ندارد؟

چنين به نظر مي‎رسد كه كرآس در عين صداقت در لحظاتي كه كاليگولا به خود خويشتن يعني همان خودي كه آن‎را فرسنگ‎ها از خويش دور كرده، يعني همان خود شايسته انساني نزديك مي‎شود، در صداقت از او پيشي مي‎گيرد. كرآس شجاع و صادق است. اما آيا اين حقيقت دانستن اينكه لوحه در خدمت كاليگولا است به وي شجاعت نمي‎بخشد؟ آن دو وارد يك گفتگوي بي‎نظير در نوع خود مي‎شوند اما در نهايت كاليگولا با احساس ريا و ناخالصي در وجود كرآس به هيولاي هميشگي بدل مي‎آيد. اما حقيقتا چرا لوحه را با مشعل مي‎سوزاند و اينچنين كه مشخص است او از ابتدا با چنين تصميمي با كرآس روبرو مي‎شود. مشعل به دست براي سوزانيدن لوحه؟ به نظر مي‎رسد كه آسايش وي در اين است كه خود را پشت چهره بخشنده خود پنهان كند. تمام خود خويش را. همان خودي كه دوست دارد فنا شود و همان خود كه براي فنا ناپذيري در جدال با حيات است. هيچ‎كس نمي‎تواند تصور كند كه چقدر كايوس به محبت و عشق براي نجات از اين غرقابي كه هر دم او را بيش‎تر در خود فرو مي‎كشد، نيازمند است. و خون آن را تا آخرين دم نابود مي‎كند و باز گويي اگر محبت جهان را به او دهند، باز راه دوم را انتخاب خواهد كرد. گرچه او خيلي پيش از اين‎ها خودكشي كرده بود. همان زماني كه شروع به نابود كردن جنبه‎هاي انساني و يا بهتر من برتر خويش كرد.

در نگاهي ديگر كاليگولا به همان پوچي فلسفي معروف رسيده است. و گويي هيچ درماني براي آن متصور نيست.

چرا آن لوحه از درون گروه به بيرون نفوذ مي‎كند؟ آن هم در دست‎هاي هليكون؟ كمي ناپخته به نظر مي‎آيد اما اين را نمي‎توان انكار كرد در گروهي كه نقشه قتل كايوس را مي‎كشند و عده‎اي تنها براي نجات جان خود به گروه خيانت مي‎كنند، شايد چندان هم پربعيد به نظر نيايد اگر لوحه دست كايوس برسد.

كاليگولا با نكشتن كرآس در نگاهي ديگر به روح تشنه خود آرام مي‎بخشد. و به زباني ديگر كرآس را در كشتن خويش ترغيب مي‎كند. و حتي غرور خداگونه خويش را نيز  سيراب مي‎كند كه چون خدايان بخشوده است.

پس از سوختن لوحه چه رازي بر كرآس روشن مي‎شود كه آن‎چنان با دهان باز به كايوس مي‎نگرد؟ آيا جز اين است كه در مي‎يابد كايوس خود مرگ و در عين حال رهايي و يا حتي خوشبختي را كه از آن مي‎گويد را انتظار مي‎كشد؟

كامو انسان خويش را مي‎آورد و در تنگناي انتخاب مي‎گذارد. چرا مقوله انتخاب تا بدين حد براي وي مهم است؟ سيپيون بايد انتخاب كند. چرا نمي‎تواند؟ كاليگولا پدر او را به طرز فجيعي كشته است اما او نمي‎تواند دست به خون كايوس بزند. چيزي در آن دو بسيار شبيه به هم است. به نظر مي‎رسد معما كمي به حل شدن خويش نزديك‎تر مي‎شود. چه چيزي دقيقا در اين دو شبيه به هم است؟ «يك شعله قلب هر دوي ما را مي‎سوزاند.» آيا اين گذران دنياي بي‎رحم نيست كه اين هر دو احساس مي‎كنند؟

«نا امني همان چيزي است كه انسان را به تفكر وادار مي‎كند.» به نظر مي‎رسد كه كرآس در نهايت آرامش منطقي و با روحي تهي از كين مي‎خواهد كاليگولا را بكشد. كاليگولا وي را وادار به فكر كرده و نه ديگران را. پس او يعني كرآس نيروي ذاتي اين را دارد اما چرا اثر بار اين چنين پيامي را به دوش مي‎كشد. آيا مي‎توانيم در اين اثر جداي از آن‎چه برشمارديم، به ماهيتي سياسي در آن و در عين حال اومانيستي اشاره كنيم؟ هر چند اين انسان است كه از زير فشار سر بلند مي‎كند.

كزونيا صفاي قلب را در واپسين دم‎ها از كاليگولا مي‎خواهد. و تا به آخر در كنار او مي‎ماند. اما از موج خود ويران‎گري او در امان نمي‎ماند. او آخرين مهر را از خود مي‎ستاند و كزونيا را نيز كه هيچ مقاوتي براي ماندن ندارد، خفه مي‎كند. او تروزيلاي مرده را بر تروزيلا پير و زشت ترجيح مي‎دهد و اين همه مستلزم آن است كه وي عشق را آن گونه كه ديگران مي‎پذيرند، بپذيرد و او نمي‎تواند. او ياراي برابري با اين محبت را ندارد. كسي كه تا به آخر كنار او ايستاده است. خود آن را موهبت مي‎خواند و از داشتن آن عاجز است. و اين محبت خجالت‎آور، تنها احساس پاكي است كه زندگي به او داده است و او از آن مرحله چندي است كه گذشته است و قادر به پذيرفتن آن نيست هر چند دركش مي‎كند.

“وقتي من كسي را نمي‎كشم احساس تنهايي مي‎كنم”. كايوس آن‎قدر آلوده است كه ديگر راه بازگشتي براي او باقي نمانده است. او در دايره بسته خويش گرفتار شده است.

كامو به گونه‎اي بازيمان مي‎دهد. كاليگولايي كه در آخر نمايشنامه با آن مواجه مي‎شويم با همه شقاوت، رحم‎برانگيزاننده مي‎شود تا جايي كه ما مرزها را مي‎شكنيم و به احساس ناملموس همزاد‎پنداري با وي نزديك مي‎شويم.

“خوشبختي شريف و بخشنده است و با تخريب و انهدام زنده نمي‎ماند”. كزونيا با تمام وجود در تلاش شناختن آن به كاليگولاست ولي او بيش از حد ويران شده است كه بتواند آن را درك كند. او نمي‎خواهد در مفاهيمي اين‎چنين در كنار دروزيلا يا كزونياي زشت بماند تا پير شود. دومي را در حالي كه نسبت بدان در واپسين لحظات ترس احساس مي‎كند را انتخاب مي‎كند. “اگر من ماه را داشتم، اگر عشق كفايت مي‎كرد، همه چيز تغيير مي‎كرد”. اما چنين نمي‎شود.

باز مي‎گرديم به آغاز نمايشنامه. حرف او درست بود. حقيقت اين است كه او با رنج دادن ديگري خود را فريب مي‎داد. و جز اين نيست.

او ديوانه نيست. منطق او براي زندگي با ديگران متفاوت است. او گرفتار جنون آرمان‎هايش است. او ديوانگي مي‎كند و پشت نقاب كاليگولا پنهان شده است و در نهايت بت خويش و آخرين را نيز در آينه خرد و ويران مي‎كند. همان كه نه درمان آن را تواناست و نه از وي رهايي داشته و خواهد داشت و هنرمندانه شبيه به همان باوري كه به نمايش داشت، مهره‎هاي خود را زيركانه براي اين ويراني نهايي مي‎چيند.

در نهايت به اين نقطه اوج مي‎رسيم كه ديگر آسماني نيز براي او وجود ندارد. كامو چگونه انسان را اين‎چنين در برابر آسمان خالي قرار مي‎دهد؟ در نگاهي ديگر چنين به نظر مي‎رسد. انسان تنهاست. تنها آن را باور ندارد و يا نمي‎بيند.

كاليگولا بدان جا مي‎رسد كه مفاهيمي مانند غم، درد، رنج از حافظه ذهني وي خارج مي‎شوند. و به زبان خودش عاري از مفهوم مي‎شوند. از تمام خاطرات و وابستگي‎هاي انساني تهي مي‎شود و درست پس از مرگ كزونيا و روبرويي او با حقيقت عريان است كه دهانش به اعتراف باز مي‎شوند. “كاليگولا تو هم گناهكاري”. و با ترس خويش در تنهايي محض رو در رو مي‎شود. “كدام قلب؟ كدام خدا؟” و تراژدي كاليگولا با شكسته شدن آينه‎اش و فروريختنش به پاي همان سرنوشت و تقدير به پايان مي‎رسد.