مرگ ناپلئون

همهچیز در سکوت عمیقی فرو رفته است. چشمانش گاه پی دود اگزوز ماشینها در سرمای زمستان زودرس دودو میزند و فکر میکند که ناپلئون نتوانست خود را به سال نو برساند. نگاه تندی به انبوه ابرهایی که در شمال دزدانه تجمع کردهاند و خطوط ژاپنی کلاغها در آسمان میکند. میداند حتی اگر پیچ رادیو را بچرخاند و به ترانهای دلانگیز گوش کند باز سکوت ذرهای جابجا نخواهد شد. میداند که این سکوت تنها متعلق به مرگ ناپلئون نیست. زندگی او را چند سالی است که سکوت فرا گرفته است. سکوتی که همیشه بوده و تنها در این نقطه از زمان با او برخورد کرده است. سکوتی شبیه به شبی که تا چشم کار میکند جاده در تاریکی ادامه دارد. تاریکی محض بیهیچ نور اطمینانبخشی در دل یک جاده قدیمی خالی از سکنه، خالی از انسان، خالی از تمام موجوداتی که به ظاهر زندهاند؛ خلاء ابدی.
همچنان که به درختان با قدهای راست و برافراشته نگاه میکند و خلاء را نفس میکشد، متوجه میشود که به زیر این مرگ زمستانی طبیعت میتواند درختانی را که برای همیشه مردهاند تشخیص دهد. مرگی پنهان و حیرتآور. مرگی به آرامی مرگ پروانهها. برای این مینویسم پروانهها چون دانیل آرامی و آهستگی مرگ پروانهها را در کودکیاش دیده است. روی یک تنه درخت یا ساقه گل و یا حتی زمین مینشینند و زبان خرطومی بلندشان میلرزد و گاه به جستجوی شهدی یا شاید هم بسیار غریزی حرکت میکند و همزمان که بالهایشان ظریف و معصوم میلرزد آرام و ناپیدا جان میدهند. دانیل کودک بارها این منظره شگفتآور را دیده است. جالب اینجاست که پروانه مرده به همان حال میماند. همچنانکه باز حواسش متوجه درختان میشود بازی سایه و نوری به کمک درختان بر پیکر مرده سگش پوشیده در ملافه سفید به راه میافتد که هرچند او تلاش میکند بدان نگاه نکند اما از گوشه چشم راستش متوجه آن میشود و میداند که زیباست.
همیشه آرزو میکرد که مرگ سگش آرام مثل وزیدن نسیمی از پنجرهای بازمانده به درون اتاق و بیرون رفتنش از پنجرهای دیگر باشد و یا مثل خواب آرام و راحتی که ناگاه در خود میگیردت. آن شب پس از آنکه دکترها جوابش کرده بودند دست از تزریق آنتیبیوتیک کشید و در حالیکه نمیخواست سگش که دو سالی بود کور شده بود متوجه اشکهای او شود حقیقت مرگ او را پس از این همه سال در یک لحظه پذیرفت و تصمیم گرفت که تا سگش راه میرود هرگز و هرگز زاری او را نبیند. ناپلئون با اطمینان دور آپارتمان را آرام گشت. دو سالی بود که دکوراسیون خانه را به خاطر او تغییر نمیدادند تا به در و دیوار نخورد. جای همهچیز را میشناخت: مبل دانیل و صندلی ننویی پدر پیرش کنار شومینه و مبل راحتی خودش که چند سالی بود به علت آرتروز نمیتوانست روی آن بپرد و البته دانیل هم نمیگذاشت کسی روی آن بنشیند. تلویزیون، کتابخانه، میز کوچک نهارخوری، آشپزخانه و اثاثیه مختصرش و بالاخره ستونها و دیوارها و در آپارتمان و ورودی اتاقها و اثاثیهشان؛ همه را میشناخت و خیلی کم پیش میآمد که به آنها بخورد. اگر هم میخورد خیلی آرام مانع را با بو کردن شناسایی میکرد. پیرمرد چشمانش را بیحرکت و ثابت به زیر انبوه چروکهای چشم و صورتش به روی سگ نگاه داشته بود و صدای جیرجیر معمول صندلیاش متوقف شده بود. دانیل با حالی توصیفناپذیر از قدرت حقیقتی که از سالیان پیش به انتظارش بود سرنگ در دست در میانه خانه ایستاده بود و سگش را نگاه میکرد. پدر جثه نحیف ناپلئون را که در هالهای از غبار و پوشیده از انبوه تارهای شفاف عنکبوتی که به مرور دیدش را از او گرفته بود نگاه میکرد. تصمیم داشتند سال آینده که چندین حقوق عقبمانده بازنشستگی او را میدهند، چشمهای پدر را عمل کنند. هاله ناپلئون با اطمینان دور آپارتمان را آرام گشت. قدری جلوی آشپزخانه ایستاد. بغض گلوی دانیل را فشرد. از آن بغضها که با خود تا چند روز گلودرد شدیدی همراه میآورند. شاید احساس گرسنگی کرده بود. دانیل نمیتوانست بفهمد اما میدانست ناپلئون دیگر غذا نخواهد خورد. شاید ناپیدا و گنگ قدری بو کشید و بعد سلانهسلانه درحالیکه میدانست دارد میمیرد به سوی اتاق دانیل روانه شد و دانیل نیز چون سایهاش به دنبالش راه افتاد. پدر جرات تکان خوردن نداشت. با نوک پنجهاش جلو تاب خوردن صندلی را گرفته بود. ناپلئون که از دیدرسش خارج شد بیآنکه خود بخواهد پلکهایش بسته شد و پایش نیز سست شد و صندلی غژغژکنان و آرام شروع به تاب خوردن کرد. پیرمرد تا به حال اینهمه بیدار نمانده بود. جسم خسته و فرسودهاش با یکی دو نفس کند و خسدار به خوابی نهچندان عمیق میرفت. ناپلئون برای آخرینبار درون رختخواب پرخاطرهی دورانی که زندگی دانیل سرشار از شادیای وصفناپذیر بود شد. این رختخواب را دختری که دانیل سالها پیش میپرستید برای ناپلئون درست کرده بود. این شادی وصفناپذیر را عشق به زندگی دانیل بخشیده بود و او دوست ندارد بیشتر از این درباره آن بگویم. تنها اینکه دانیل معتقد است احساس انسان مثل خودش پوچ و عقیم و کور است و به آن نمیتوان اطمینان کرد. این برای دانیل آغاز ارتباط شگفتانگیزی با دنیای پیرامونش بود. دنیایی که تنها در کودکی آن را کشف کرده و از آغاز نوجوانی تا همین چند سال پیش گمش کرده بود.
دانیل حالا از اتوبان خارج و وارد جاده جنگلی میشود. درختان بیشتر در هم تنیده میشوند و آثار زندگی نیز بیشتر پیدا میشود. گاه همانطور که آرام ماشین قدیمیای را که از پدرش به او رسیده است میراند و تماما بوی تنهاییهای او، پدرش و ناپلئون را میدهد به سروها و چنارهای بلندی که کپهکپه آشیانههای پرندگان، بهخصوص کلاغها را در خود جا دادهاند خیره میشود. احساس میکند که این آشیانهها میوههای این درختان کهن هستند. رفت و آمد آدمها کمتر میشود و صدای پرندگان حتی به درون شیشههای بسته ماشین میآید. غوغایی از صوت که دانیل به خوبی میشناسدش. احساس میکند که خاطره ناپلئون در فواصل بین صدای پرندگان شناور میشود. در خلاء بین قارقار دو کلاغ که حجم خاکستری زندگی را در دم میشکافد. از دیدن این همه پرنده و درخت و آشیانه دلش کمی خوش میشود و در عینحال اندوهگین. گویی تازه به یاد میآورد ناپلئون مرده است و ناخودآگاه سر بر میگرداند و توده او را نگاه میکند. از دیدن سر بزرگ و دوستداشتنیاش پیچیده در روتختی سپید تختش جا میخورد و دستهای سردش فرمان ماشین را بیشتر فشار میدهند.
ناپلئون برای آخرین بار درون رختخواب خاطرهانگیز دوران جوانی صاحبش و میانسالی خودش شد و یکبار دور خودش چرخید و آرام خود را در رختخواب رها کرد و به حال جنینی گرد شد و دستها و پاهایش در یکدیگر فرو رفتند و در هم گره خوردند، سرش را کمی تکان داد تا جای راحتتری بگذاردش و سپس آرام طبق عادت معمول او و همه سگها یکبار و یا دوبار آب دهانش را قورت داد و چشمهای خمارش را بست و نفس عمیقی کشید و پس از آن دو - سه نفس دیگر و به آرامی یک خواب شیرین همانطور که دانیل تمام این سالها آرزو کرده بود آخرین بازدمش را بیرون داد و دیگر دم نگرفت. پدر چند دقیقهای بود که خوابیده بود. از آن خوابهایی که پیران را در سختترین و هولناکترین لحظههای زندگی پناه میدهد. دانیل جرات نکرد ناپلئون را صدا کند. چند سالی بود که گوشهای ناپلئون سنگین شده و این آخرها تقریبا کر شده بود. زمانیکه گوشهایش سنگین شدند دانیل با اشاره و نگاه با ناپلئون حرف میزد اما وقتی کور شد گاه فرکانس صدایش را به اندازهای بالا میآورد که ناپلئون بشنود و از تک کلماتی استفاده میکرد که او برای سالیان با آنها آشنا بود. اما بعد که کور شد دانیل با لمس کردن ناپلئون با او ارتباط برقرار میکرد و سکوت عمیقی به رابطه آن دو راه یافت. متوجه شد که قفسه سینه تکیده ناپلئون دیگر بالا و پایین نمیرود و جرات نکرد ناپلئون را صدا کند. زانوانش خم شدند و در دو قدمی سگش روی زمین نشست. نمیدانست که قطرههای درشت اشک از چشمهایش سرازیر شدهاند و پهنه صورتش را درمینوردند. نمیدانست که بغضی سنگین راه گلویش را بسته و حتی نمیدانست که قرار است پیکر آرمیده سگش به زیر اشکهای گرم او خیس شود.
جاده اندکی پر پیچوخمتر و باریکتر میشود و کمکم سروکله اجاقهای سیمانیای که شهرداری برای توریستها و شهروندان ساخته پیدا میشود و همچنین میز و صندلیهای سنگی که همهگی در این فصل سال به حال خود رها شدهاند. تنها طرفداران پر و پا قرص کباب پاییز و زمستان پدر و دانیل و ناپلئون بودند. که پدر سالها پیش پس از آنکه این عادت را به پسرش داده بود خود را کنار کشیده و به اجبار به گرمای خانه پناه برده بود. پس از آن دانیل و دختری که میپرستید سراسر چند پاییز و زمستانی را که با هم بودند همراه ناپلئون به این تفریحگاه میآمدند و در واقع پس از رفتن او دانیل شاید یکبار و یا دوبار دیگر بهخاطر ناپلئون آنجا آفتابی شده بود. میتواند شبح زنی را که میپرستید در آن ژاکت سرخ فراموشنشدنیاش که بیتکلف بر یکی از آن نیمکتهای خاکستری سنگی نشسته ببیند. میتواند ناپلئون را در حالیکه با آن بدن تنومند و پر مو پای درختی را میکند تا تکه استخوانی را زیر آن چال کند ببیند و یا در حال دویدن به آنسوی جاده و او و دختر نفسهایشان را از این بیاحتیاطی او در سینه حبس میکنند. صدای پارس بلند ناپلئون در سرش میپیچد که همچنانکه به رابطه آن دو حسادت میکند، طلب لقمههای باقیمانده در بشقابشان را هم دارد. دانیل آنچنان صدای پارس ناپلئون را تازه و شفاف میشنود که ناخودآگاه به جسد او نگاهی میاندازد و سریع از آن روی بر میگرداند. گویی شبح گذشته همچنان مستقل از او به زندگی خود ادامه میدهد. روی از میز و صندلیهای سنگی و اجاقهای سیمانی بر میدارد و نفس عمیق و محکمی میکشد. میداند در دام خاطرات افتاده است و نمیداند آیا یارای آن را خواهد داشت که آن را هم متوقف کند یا نه؟ غش خندههای قدیمی بیرحمانه در گوشهایش طنین انداز میشوند و تصویر اثیری زنی در ژاکتی قرمز که خود را از بازی خشن ناپلئون میرهاند در ذهنش نقش میگیرد. ناپلئون آنقدر بیوقفه و سمج پارس میکند تا زن را باز به گود بازی بکشاند. فکر میکند که گذشته تا کجای زمان و مکان در حال ادامه به حیات خویش است؟ پیچ رادیو را میچرخاند و با موج آن بازی میکند و به روی یک موسیقی هندی شاد لختی مکث میکند و بعد باز پیچ رادیو را آرامآرام در حالیکه حواسش به کلاغهایی است که بر فراز درختهای بلند سرو و چنار پرواز میکنند میچرخاند. انبوهی از سروصدای ایستگاههای رادیویی مختلف فضای ماشین را پر میکند و لختی بعد به یک ایستگاه رادیویی پر سروصدای ایتالیایی میرسد و همانجا دست نگاه میدارد و میداند که این همانی است که میخواهد. گوینده پر حرف و عجول مشتمشت کلمات را به روی امواج رادیویی پرتاب میکند و صدای پرهیاهویش فضای ایستای ذهن دانیل را اندکی به هم میریزد و لختی بعد ترانهای را که به نظر دانیل عاشقانه میآید در فضا پخش میکند. ترانهای شاد و عاشقانه. متوجه شده است که بهگونهای حضور ناپلئون یا مرگ او را فراموش میکند اما حتی نمیتواند چندان پی آن را بگیرد. آفتاب بیجان به نظر میرسد و چندان که دقت میکند متوجه حضور ابرهای خاکستریای میشود که ناگهان سروکلهشان از شمال پیدا شده است. گوینده ترانه را قطع میکند و همچنان پر هیجان و نامرتب چندین جمله بلغور میکند و ترانهای حتی دلنشینتر از پیش پخش میشود که صدای خواننده آن اشکش را از شعف در میآورد. دانیل تنها یکبار از شهرش خارج میشود. به همراه دختری که میپرستید برای دیدن کنسرت خواننده مورد علاقهشان به پایتخت میروند و دانیل درست پس از کنسرت به خاطر ناپلئون که به انتظار اوست یکسره به شهرشان باز میگردد. جادهی باریک و پر از درختان در هم تنیده و ترانههای شاد و عاشقانه ایتالیایی دانیل را در خود میگیرند. شادیای حقیقی از اعماق وجودش جوانه میزند و راه خود را به سوی بالا باز میکند. چشمان درشت و افتادهاش روی پرواز تیره کلاغها بر زمینه خاکستری آسمان و سپس شاخههای تنک و پرپشت بالای سرش که از دو طرف جاده به یکدیگر رسیدهاند و در هم فرو رفتهاند، میلغزد. گویی چون دوستانی قدیمی که به هم رسیدهاند و یا حتی مثل عشاق با یکدیگر یکی شدهاند و به ترانههای عاشقانه ایتالیایی گوش میدهند. یا شاید بانو شاخهای دعوت رقص شاخه جنتلمنی را آرام به زیر بادی که ابرهای شمال را پیش میآورد میپذیرد. دانیل صدای قارقار کلاغها و خوانش پرندگان را دیگر نمیشنود و با وجود اینکه شیشههای ماشینش را بالا کشیده است صدای ترانههای ایتالیایی از بیرون شنیده میشوند. مهی غلیظ به آهستهگی پایین میآید و یا این جاده است که آرام و خاموش شیب میگیرد و بالا میرود و خود را درون مه گم میکند. از بالا که نگاه میکنی جاده پیچ میخورد و به سوی ابدیت پیش میرود. تا چشم کار میکند پیش میرود. تا دنیا دنیا است پیش میرود و بهسان ماری خیس از بارانهای رفته پاییز پیچ میخورد و پیش میرود و انتهایی ندارد. بیپروا شیب میگیرد و شیب میگیرد و شیب میگیرد و شیب میگیرد و بالای کوههای بلند و پوشیده از برف میرسد و باز شیب میگیرد و شیب میگیرد و شیب میگیرد و به قلههای تیز برفی و سپید میرسد و به قدر لحظهای درنگ میکند و ناگهان سرازیر میشود به سرزمینهای تازه. سرزمینهایی که از آن بلندا چشمانداز دیگری از زندگی را نمایانگرند. چشماندازی که گاه برای ابد از چشمها پوشیده میماند. سرزمینهایی که نور خورشید را دو چندان بازتاب میدهند و چشم از بازتاب نور زرینشان کور میشود. سرزمینهایی که دانیل هرگز ندیده است و حتی نمیداند که این جاده جنگلی ابری به کجا ختم میشود. حتی یکبار هم در تمام سالیان زندگیاش نخواسته که به انتهای آن برسد یا نمیدانسته که میتواند به انتهای آن بیندیشد. اکنون هم نمیخواهد. تنها نمیداند که دارد پیش میرود و پیش میرود. نمیداند دارد بر جاده برای اولین بار به سوی بینهایت پیش میرود. آرام و پیوسته به همراه سگی آرمیده در کنارش، تنها به سوی سرزمینهای تازه. و هنوز هم دارد به زیر خورشیدهای نورانیتر پیش میرود و پیش میرود. او به همراه ناپلئون آرمیده درکنارش. پیش به سوی سرزمینهایی سبزتر و روشنتر بی هراسی از ناپیدایی فرداها. به زیر نور خیرهکنندهای که مرده او را با زنده دیگری برابر میکند و زندگی و مرگ یکی میشوند.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،