غریبی و محفظه در بسته!

خیلی بارها در زندگیام یعنی آنچه که به من داده شده احساس غریبی کردهام. آنچه که به مردم در محفظههای در بسته داده میشود. برخی خیلی دوستش دارند. آنقدر که نمیتوانند از آن دل بکنند و نه تنها هرگز غریبی در آن را تجربه نمیکنند بلکه مرگ مثل فاجعهای غافلگیرکننده و بدخو و زشت به سراغشان میآید. برخی آنقدر با آن تلخی میکنند و سیاه میبینندش که جهنم را تجربه میکنند. و تمام استعدادها و زندگیشان را این هیولای سیاه میخورد و مدام از این پرتاب سهمگین به زمین شکایت میکنند و از این فلسفه سیاهی لذت میبرند. برخی دیگر هم اصلا نمیفهمند. نه از آن لذت میبرند و نه سیاه میبینندش. تنها مکانیکی زندگی میکنند تا بمیرند و هرگز ذهنشان را با مفاهیم عجیب و غریبی مثل مرگ و پوچی و عشق و ... درگیر نمیکنند. در حقیقت نمیتوانند در گیر هم شوند. برخی هم این وسط حیرانند. نه تمایل به پیوستن به دیگران دارند و نه به جواب میرسند و در این حیرانی هم درحالیکه یک آجر روی هم بنا نکردهاند زندگیشان به پایان میرسد. خیلی دستههای مختلفی هستند و این تجربه غربت برای خیلیها میتواند پیش بیاید. غربتی که باز به آن دچار شدم. باز این غربت بیکران را نفس میکشم و کمکم سختی آن را پذیرفتنی احساس میکنم یا با آن زندگی میکنم. بیگانگی و غریبی با چیزی که در آن هستی. با بستهای که به دستت به عنوان زندگی دادهاند.
فریاد شادی کودکان از فاصلهای نه چندان دور به این اتاق تاریک میرسد. روز در احتضار است. این فریاد مرا به یاد فریادهای کودکی خودم در آن عصرهایی که به تاریکی پیوند میخوردند میاندازد. آن زمان که هیچ پدیدهای، هیچ نیرویی هم قدر آن لایه لمس نشدنی کودکی نبود. فریاد این کودکان، آرامآرام پس از درنگ در اعماق این غربت به من یاد آور میشود تابستان نزدیک است. آن عصرهای خروشان تابستانی که فریادهای بازی و زندگی کودکان تمام خلوت مادران مشغول در خانه را میگیرد نزدیک است و هیچ نیرویی نمیتواند قدرت این لحظه را انکار کند. هیچ ارتعاشی نمیتواند نیروی گلوگاه این کودکان را برتابد. هیچ پدیدهای مرگ این روز از هزاران روز غریبانه این موجود را که در پوستی از انسان در خود رفته است را نخواهد گرفت... حرارت از پوستم فوران میکند. تشنهام. خیلی فریاد کشیدهام. خاک تا حلقم رفته است. دیگر چشمم کمکم بقیه را نمیبیند. پلههای خانه را دو تا یکی بالا میآیم. در را باز میکنم و ناگهان با پدیده شگفتانگیزی که تنهایی مادرم نام دارد روبرو میشوم. چیز نابی که من با آن همه نیرو نتوانستهام در هم بشکنمش... شاید این دو قدری شبیه به هم باشند. کسی این خلوت را از من نمیگیرد و من در غربتی وصفناپذیر به نگاشتن این لحظهها ادامه میدهم...
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،