صحنه دوم و آخر نمایشنامه رادیویی آهاوا
عرفان: (فورا) سانديا اون بچهرو بغل كن! (سانديا مايا را بغل ميگيرد.) ببين اينجا يه بچم هست. هيچكدوم از ما تا حالا يه آدمم نكشته.
سانديا: پيس همينجا پيش من وايسا!
شلوميت: (به آگاهي خود بازگشته، تا حدي احساس امنيت ميكند.) شما كي هستين؟
عرفان: ما چند تا آدم با عقايد هماهنگ هستيم كه يه جورايي اينجا به هم رسيديم.
آديرا: (پيس در حاليكه سعي ميكند به آديرا توضيح دهد كه آندو در وضعيت خطرناكي بودهاند، به آن دو نزديك ميشود. هراسيده و خشمگين، رو به عرفان) به اين سياه ديوانه بگو اگه يه قدم ديگه جلو بياد، ميكشمش!
عرفان: پيس، همونجا وايسا! (پيس متوقف ميشود و تنها پاسخي به عرفان ميدهد.) ديوانه نيست. فقط لاله! داره سعي ميكنه به شما بگه كه شما دو تا داشتين اونجا خفه ميشدين و اون شما رو پيدا كرده. خواهش ميكنم اون سنگو بيار پايين. واقعا جايي برا نگراني نيست. (مكثي كوتاه، آديرا سنگ را پايين ميآورد اما همچنان آن در دستهايش نگاه ميدارد. عرفان لحنش را دوستانهتر ميكند.) از اطمينانت ممنونم. مطمئن باش از اينكه بهمون اعتماد كردي هيچوقت پشيمون نميشي. (مكثي كوتاه) شما اهل همينجايين؟
شلوميت: (منتظر آديرا ميشود تا پاسخ دهد. مكث) بله!
آديرا: لازم نكرده حرف بزني!
عرفان: (رو به آذر) آذر لطفا به جوناتان بگو بياد. ميخوايم خودمونو به دوستاي جديدمون معرفي كنيم.
آذر: حتما. (در حاليكه دور ميشود.) اگه بتونم از پاي اون قابلمه بلندش كنم.
عرفان: (اشاره به پيس) اين پيسه. اين اسمو جوناتان كه الان ميبينينش روش گذاشته چون ما اسمشو نميدونستيم. كه به انگليسي يعني صلح. كشاورز بوده. (به ديوارهاي اطراف اشاره ميكند.) تمام نقاشياي رو ديوار مال اونه! از مذهبشم خبري نداريم اما ميدونيم كه افريقاييه. (رو به سانديا) سانديا تو شروع كن.
سانديا: من سانديام. اهل بمبئيم. پرستار بودم و قبل از اينكه صليب سرخ به كل از بين بره، اونجا كار ميكردم. اينم ماياي منه. اين اسمو خودم روش گذاشتم چون اصلا نميدونيم كيه و پدر مادرش كي بودن. من لابلاي جسد يه عده آدم كه تيربارون شده بودن پيداش كردم. (مايا را ميبوسد.)
بنامي: من اسمم بناميه! اهل اورشليمم. قبلا زمينشناس بودم.
جوناتان: (همراه آذر وارد ميشود. خوشرو) سلام!
عرفان: سلام! جوناتان بچهها خودشونو به اين دو تا دوست جديدمون معرفي كردن. فقط تو آذر موندين.
جوناتان: (همچنان خوشرو) اسممو كه شنيدين. جوناتانم. (تقريبا خندان) هنوز به مسيح معتقدم و كشيش كاتوليك سابقم از روماني. از آشناييتون خيلي خوشبختم!
آذر: اسمم آذره. ايرانيام. قبلا خياط بودم. (با طعنه و شوخي) تا حالام از پشت برا كسي چاقو پرت نكردم. (خنده ملايم سانديا و آذر)
عرفان: (خوشرو) من عرفانم. كتابدار بودم و مثل آذر ايرانيام. البته بنجاماسم با ما هست كه متاسفانه اوضاع و احوالش طوري نيست كه بتونه بين ما بياد. تنها چيزي كه ازش ميدونيم اينه كه تايلنديه و مهندس نفت بوده. متاسفانه بنجاماس يه ماه پيش به شدت زخمي شد و به خاطر ضربه شديدي كه به مغزش خورد يه مقدار زيادي از حافظشو از دست داده. ما همه اميدواريم به سلامت كامل برگرده. (نفس عميقي ميكشد.) خوب شما خودتونو معرفي نميكنين؟
آديرا: كه مثل شما مليتمونو تبليغ كنيم؟
عرفان: اگه ما از مليتهامون گفتيم به اين دليل بود كه جنگي كه اون بيرونه دقيقا به خاطر اينه كه ملتها همديگرو تحمل نميكنن اما ما اينجا همه تو صلح كنار هميم و به دين و مذهب و فرهنگ همديگه احترام ميذاريم. (رو به شلوميت) شما از خودت بگو.
شلوميت: (دودل) من اسمم شلوميته. (مكث) ما دوتامون يهودي هستيم. (عدم اطمينان به آنچه ميگويد.) اينم آديراس و قبل از جنگ معلم بود. (رهاتر) منم عكاس مجلههاي مد بودم. تازه تو عكاسي به يه جايي رسيده بودم كه جنگ شروع شد.
آذر: همه ما تقريبا همه چيزمونو از دست داديم.
عرفان: نه همه چيزمونو!
آذر: درسته، نه همهچيزمونو.
شلوميت: من حتي نميدونم پدر مادرم زندهان يا نه! چون ما مقيم امريكاييم. يعني بوديم و حالا من واقعا نميدونم چي به سر خونوادم اومده.
مايا: مامان گشنمه.
سانديا: الان غذا ميخوريم. من تنها بچمو تو بمباروناي اول بمبي از دست دادم. شوهرم و همه خونوادمو. اما اين خيلي غريبه كه بعد از اون جهنمي كه تجربه كرديم اين بچه منو صدا ميكنه مامان!
شلوميت: ما الان كجاييم؟
عرفان: سورك. منتهي از قسمتايي كه زير درگيريه جداس. اينم از لطف بنامي داريم!
شلوميت: آخه تمام غارو بو عفن برداشته.
بنامي: اينجا خيلي از ورودي اصلي غار فاصله داره و چون پره راهاي پيچواپيچه و از اين ورم اين قسمتي كه ما هستيم به هواي آزاد راه داره، بو به اين قسمت نميرسه. ما تقريبا گوشه جنوب غربي غاريم.
شلوميت: برا چي اون بچههارو سوزوندن؟
عرفان: تا حالا كلمه نسلكشي به گوشت خورده؟ (سكوت)
مايا: گشنمه…
سانديا: الان ديگه غذا ميخوريم.
عرفان: ما اينجا يه آشپزخونه كوچيكم دست و پا كرديم. شما دوتام خيلي گرسنهايين. بهتره يه چيزي بخوريم تا بعدش بيشتر با هم حرف بزنيم. هرچند چيزي كه ميخوريم شايد سخت بشه بش گفت غذا اما خدارو شكر همينم هست.
جوناتان: من كه خيلي گشنمه! پيس بيا بريم ميزو بچينيم. (پيس در حاليكه چيزي را بلند بلند به او ميگويد با هم خارج ميشوند. انعكاس قدمهايشان كه در فضا طنين ميافكند و دور ميشود. صداي جوناتان شنيده ميشود كه به پيس پاسخي ميدهد. سانديا با مايا مشغول حرف زدن است.)
آذر: (در حاليكه دور ميشود.) بنامي من بلخره اون پتويي رو كه ميگفتم دوختم.
بنامي: (در حاليكه دور ميشود.) باورم نميشه با اون همه خورده پارچه بشه پتو درست كرد!
آذر: (صدايش از درون دالاني شنيده ميشود.) ميخواي ببينيش؟
بنامي: (صداي او نيز در درون دالان منعكس شده است.) خيلي گشنمه بذار برا بعد.
آديرا: (به آهستگي رو به شلوميت) من ازون سياهه خيلي بدم ميياد.
شلوميت: شششش! كاري با تو نداره. پاشو بريم.
آديرا: من به اينا اطمينان ندارم.
شلوميت: من دارم. (بر ميخيزد) چاره ديگهاييم نداريم.
آديرا: (عصبي، پچپچ كنان) چرا پاشودي؟
شلوميت: آدي من دارم از گرسنگي ميميرم!
آديرا: (بر ميخيزد.) من چاقومو ميخوام!
عرفان: (پيش از آنكه آن دو تصميم بگيرند، در حاليكه به سوي چاقو قدم برميدارد.) آديرا من با اجازت اين چاقورو فعلا پيش خودم نگه ميدارم. (چند قدم به طرف جايي كه چاقو پرتاب شده، صداي برداشتن چاقو و بستن آن، همچنانكه دور ميشود.) شما اينجا تو امنيت كاملين. جاي نگراني نيست. (انعكاس قدمهاي او تا مدتي باقي ميماند. همهمه ديگران بافاصله شنيده ميشود، صداي خنده جوناتان، گفتگوي سانديا و آذر و سروصداي آماده سازي غذا از فضايي نهچندان دور به گوش ميرسد.)
آديرا: (همچنان آهسته در حاليكه با هم راه ميروند، انعكاس قدمهايشان به علت نداشتن پاپوش كمتر از بقيه است.) من چاقومو ازين ايرانيه پس ميگيرم!
شلوميت: (همچنان آهسته) تيزتر از اونيه كه فكر ميكردم. (متوجه ميشود آديرا هنوز سنگ را در دست دارد.) آديرا تو هنوز اون سنگو تو دستت نگه داشتي؟ بندازش ديگه. يه جوريه وقتي اينا اينقد خودمونين تو هنوز با سنگ وايسادي.
آديرا: (سنگ را به زمين مياندازد. صداي سنگ منعكس ميشود.) هنوز خيلي بچهاي! كسي كه سر مادر منو بريد تو روم لبخند ميزد! از همين لبخندايي كه اين تحويل منو تو ميداد.
(نواي محزون عود بدون صداي خواننده آن شنيده ميشود. لختي ادامه دارد آنگاه در صداي فرياد بيامان دهها نفر كه در حال فرار به جهتهاي مختلف هستند، و در پي آن تيرباران ميشوند، شنيده ميشود و در اين بين صداي تانكهاي عظيمالجثهاي شنيده ميشوند كه به سوي مردم ميآيند و همچنانكه نزديك ميشوند، مردم را به زير ميگيرند. صداي فريادهاي رقتانگيز كودكان، زنان و مرداني كه به زير تانك ميروند و لختي بعد خاموش ميشوند. در كابوس آديرا به سر ميبريم. در تمام طول اين صداها درست پس از موسيقي، صداي نفس زدنهاي نامنظم و گاه همراه با ناله آديرا شنيده ميشود. ميكروفون با اوست. در كشاكش بيدار شدن او و پس از بيدارياش ميكروفون با عرفان، شلوميت و پيس نيز هست. صداي ديگران گويي از فضاي ديگري به سوي او ميآيد و هنوز چندان واضح نيست و به مرور واضح ميشود. و تا پيش از آن صداي شلوميت و ديگران در فضاي رعبآوري كه آديرا خواب ميبيند، اكو است.)
شلوميت: (نزديك) آدي؟ آدي داري خواب ميبيني. (رو به ديگران) بيدار نميشه.
عرفان: (نزديك) كابوس ميبينه.
آذر: (بافاصله) كي اين كابوس جنگ رهامون ميكنه؟
شلوميت: (اين ديالوگ ديگر اكو ندارد.) لطفا به اين سياهپوسته بگين بره اونور. دوستم ازش ميترسه! (رو به آديرا) آدي؟ آديرا؟
سانديا: (بافاصله) پيس لازم نيس اينقد نگران باشي اون چراغو بده به شلوميتو بيا اينجا پيش ما. (پيش از آنكه پيس بتواند عكسالعملي نشان دهد، آديرا بيدار ميشود.)
آديرا: (فرياد كشان به خود ميآيد. نفسنفس ميزند. ناگهان متوجه پيس ميشود و با دست محكم به چراغي ميزند كه پيس در دست دارد و نزديك او نشسته است. چراغ به روي زمين پرتاب ميشود و صداي خرد شدن حجم شيشهاي كه مدتي طنين ميافكند، شنيده ميشود. گويي از خشم ديوانه شده است.) كثافت! (همچنان خشمگين و ديوانهوار نفسنفس ميزند.)
سانديا: (هراسيده، بلافاصله) پيس بيا اينجا! (پيس بلافاصله دور ميشود. و در حين دور شدن زير لب چيزي ميگويد. صداي پاهاي برهنه و تنومند او را ميشنويم. كه از آديرا دور ميشود و به سانديا نزديك ميشود.)
آذر: پيس برات چراغ گرفته بود كه بيدار ميشي از تاريكي نترسي.
آديرا: (بلافاصله پاسخ ميدهد.) خفه شو! (مايا بيدار ميشود و زير گريه ميزند و سانديا آرامآرام با او مشغول گفتگو ميشود. مايا پس از لختي آرام ميشود.)
عرفان: (كه نزديك او نشسته است، بر ميخيزد و به جايگاه پيشين خود بازميگردد. ازين پس ميكروفون با اوست. حيني كه قدم برميدارد.) آذر مهلت بده از خواب پاشه!
جوناتان: (بافاصله، با صدايي گرفته و خوابآلود) ميرم آتيش دُرُست كنم. (برميخيزد، كفشهايش را سر پا مياندازد و دور ميشود. در حال دور شدن) پيس اگه زحمتت نيس با من بيا يه كم هيزم بياريم. (پيس به او پاسخي ميدهد و به دنبال او روان ميشود. در صداي پيس حزني هست. انعكاس صداي پاهاي جوناتان كه بيش از صداي پاهاي پيس است.)
آديرا: (ناگهان، بافاصله) اين سياه پابرهنه اگه يه بار ديگه دور و بر من پيداش شه خفش ميكنم.
عرفان: خودتم پاهات برهنس!
آديرا: (خشمش بيشتر ميشود.) من بهترين لباسا تنم بود. بهترين خانواده و اسم و رسمو داشتم. تو يكي حق نداري منو با يه سياه كثيف مقايسه كني!
عرفان: جنگ آدمارو با هم برابر ميكنه. پابرهنگيش اذيتت ميكنه يا رنگ پوستش؟
آديرا: (فرياد ميكشد.) هر دوش! (مايا زير گريه ميزند و سانديا در گوشش نجوا ميكند تا آرامش كند.)
عرفان: آرومتر! اين بچه ميترسه.
شلوميت: (با احتياط و آرام) آدي يه كم آروم باش.
آديرا: (خشمش را كمي كنترل كرده است و ديگر فرياد نميكشد.) تو يكي با من حرف نزن!
بنامي: (از فاصلهاي دورتر از بقيه، با صدايي گرفته) يه كم آب برات بيارم؟
آديرا: …
آذر: (جوناتان و پيس وارد ميشوند. دستپاچه) پيس ازين جا رد نشو. بذار اين شيشه خوردههارو جمع كنم. (پيس حيني كه وارد ميشود پاسخي به وي ميدهد. گويي براي وي چندان اهميتي ندارد.)
جوناتان: (حيني كه به سوي آتشدان ميرود.) اين آتيشم يه دقيقه كه خاموش ميشه، از سرما استخونت ميخواد منجمد شه!
شلوميت: ميخواي من جمعشون كنم؟
آذر: (بر ميخيزد و در حاليكه به سمت خردهشيشهها ميرود، دلخور است.) نه، خودم جمشون ميكنم. (همچنانكه آذر مشغول جمع كردن خرده شيشهها ميشود، پيس و جوناتان هم آتش روشن ميكنند. صداي هيزمهايي كه روي هم تلنبار ميشوند.)
آديرا: (آرامتر شده) الان ساعت چنده؟
عرفان: هيشكي اينجا ساعت نداره اما نصفه شبه.
بنامي: (رو به آديرا، نرم) اينقدر خصمانه با يه انسان مثل خودت رفتار نكن. همه ما درد كشيدهايم!
آديرا: انسان مثل خودم؟ كجاي كتاب مقدس نوشته كه يه سياه نكبتي با من برابره؟ (جوناتان و پيس و همچنين آذر دست از كار ميكشند.)
بنامي: (بدون تغيير در لحن) چه ربطي به كتاب داره؟
آديرا: جراتشو نداري از كتاب بگي.
بنامي: (كمي تغيير در حالتش) كجاي كتاب نوشته كه يه انسان به خاطر رنگ پوستش نكبته؟
آديرا: تو كتاب نوشته اينجا سرزمين موعود ماست! مال ماست و ما سياه و سفيدو از توش انداختيم بيرون!
بنامي: (رو به برافروختهگي) تو كتاب نوشته اين سرزمين به قوم اسرائيل بخشيده شد چون اقوامي كه اينجا ساكن بودن كفر ميكردن. نه براي اينكه قوم اسرائيل تافته جدا بافته بود. قوم اسرائيل شرك ميكرد.
آديرا: خائن! خودتو به چي فروختي؟ به يه سياه كثيف؟
آذر: (ناراحت) كر كه نيست، ميشنوه. زبونشو بريدن.
آديرا: مگه اصلا به زبون انسان قادره حرف بزنه؟
شلوميت: آديرا بسه ديگه!
آديرا: تو حرف نزن! اگه من نبودم دهتا كفن پوسونده بودي.
بنامي: (برافروخته) اين چه كتابيه كه تو بش اعتقاد داري اما فكر ميكني جون ديگران و خودتو، تو نجات دادي؟ فقط همتون ميخواين همهچيزو به كتابتون بچسبونين! ديگه حالا من نميدونم اينجا انسان بودن شما …
عرفان: (قدري تحكم) بنامي يه كم آروم بگير! اين دختر صدمه ديدس!
بنامي: همه ما صدمه ديديم! دليل نميشه!
عرفان: ما قرار بود با زبان عشق با هم روبرو بشيم. (رو به آديرا) جنگ عظيم اون بيرون به خاطره ظاهر تمدنها و اديانه. نفس اديان با هم برابرن. اين اختلاف پوچ تمام زحمتاي انسانو نابود كرده. انسان زير سؤال رفته! تمدناي عظيم بشري جلو چشممون نابود شدن. ما رو يه خرابه وايساديم. همين حالا كه اينجا نشستيم و داريم با هم حرف ميزنيم مرده ميارن تو اين غار تلنبار ميكنن! پس چي واقعا ارزش داره؟ (مكثي كوتاه) تمدنا ميتونن با هم حرف بزنن و يه جهان نقاط مشترك بين اديان هست.
آديرا: (پوزخند) ديگه خيلي دير شده!
عرفان: اصلا اينطوري نيست! اگه اينطوري بود اين همه آدم با دينها و فرهنگهاي مختلف اينجا با صلح و عشق كنار هم نبودن.
آديرا: (استهزا) اين همه آدم؟!
عرفان: مطمئن باش صدجاي ديگه گوشه كنار اين زمين بيچاره كه تيكه پارش كرديم انسانايي هستن كه مثل ما فكر ميكنن و ذرهذره دارن با هم متحد ميشن.
آديرا: كه چي بشه؟
عرفان: كه به يگانگي با هم برسن. نهايت تمام اين جنگ يگانگيه!
آديرا: بذار تا يه چيزيو راحت بت بگم. تمدنا هرگز و هيچوقت به يگانگي نرسيدن و نميرسن. اونچه كه جلو چشاته و نميبينيش، تلاقي تمدناس. برو يه كم تاريخ بخون!
عرفان: (پرشور) دقيقا به خاطر همين تلاقيه كه لحظه موعود نزديكه. اون افق نوراني تمدن يگانه بشري رو همين خرابهاي كه روش ايستاديم داره خودشو نشون ميده! اين تمدن نيست كه تايين ميكنه! اين انسانه كه راس تمام اينها وايساده. انسان از جنگ در هر شكلش خستس.
آديرا: كدوم انسان؟ همونايي كه جسد همديگرو ميدرن و ميخورن؟
عرفان: اوني كه ميدره، دريده ميشه. من دارم از انسان حرف ميزنم.
آديرا: من انساني نميبينم.
عرفان: بايد يه كم زاويه ديدتو عوض كني.
آديرا: تو در حدي نيستي كه بخواي برا من زاويه ديد تعيين كني. (لختي درنگ ميكند.) در ضمن فكر نكن اگه مثل پيامبرا حرف بزني حرفات خريدار داره. گوناگوني اديان تفاوت ميياره، گوناگوني مذاهب و تمدنا و رنگ پوست و نژاد و هزار كوفت و زهرمار تفاوت ميياره و دقيقا تو يه نقطه اين تفاوتا با هم تلاقي ميكنن. دقيقا همون چيزي كه داري ميبينيو باور نداري!
آذر: (برميخيزد. عميقا گرفته، در حال دور شدن) ميرم يه سري به بنجاماس بزنم.
بنامي: ميخواي بات بيام؟
آذر: (در حالي كه دور ميشود.) نه، ممنون. (سردش است.) نميدونم اين زمستون كي ميخواد تموم شه. (انعكاس قدمهايش كه به آرامي قدم برميدارد، تا مدتي در فضا باقي ميماند.)
جوناتان: (با هيزمها مشغول است.) هر موقع انسان نگاه صورتپرستانه و افراطيگري داشته، تو آتيش خودش سوخته. تاريخي كه ازش حرف ميزني اينو ميگه. (لختي سكوت، صداي سوختن چوب آغاز ميشود و آتش جان ميگيرد.)
عرفان: (عميقا آرام و معتقد بدانچه ميگويد.) ما ميخوايم ازين غار بريم بيرونو مژده اين اتحادو يگانگيو به نوع انسان بديم.
آديرا: يعني چي؟!
عرفان: يعني ميخوايم انساني رو كه اون بيرون داره قرباني ميكنه و قرباني ميده رو متوجه جواهري كه تو وجودشه بكنيم.
آديرا: (ناباورانه) همتون يه مشت ديوونهايين! در دم نابود ميشين! (مكث) كدوم انسان؟ منظورت اون آدم آهنياي ترسناك غولپيكره كه با يه دكمه استخونتم پودر ميكنن؟ (انفجار مهيب بمبي بسيار نزديك)
عرفان: چيزيكه مارو اينجا زنده و سالم نگه داشته روح صلحيه كه تو وجودمونه. به هر حال هر آن امكان داره يكي از همين بمبا همينجا رو سرمون بيفته. فقط به اون غولاي آهني نگاه نكن. اون بيرون يه عالم انسان هستن كه تشنه اين صلحن.
آديرا: تشنه خونتن.
عرفان: اگه مام بميريم، عشق راه خودشو باز ميكنه.
آديرا: (برافروخته) وسط مرگ و مرض و تجاوز و جنايت داري شعر ميگي؟ اگه اين اتحادي كه ازش حرف ميزني معناي خارجي داشت يه بار تو تاريخ خودشو نشون ميداد.
عرفان: انسان به اين ويراني نياز داشت تا پيِ تمدن يگانشو روش سوار كنه.
شلوميت: اما تو طول تاريخ انسان، هرجا صلح بوده، رشدو بالندگيم بوده. من فكر ميكنم تو تاريخم ملتايي بودن كه با وجود اديان و تمدناي متفاوت، كنار هم زندگي كردن.
آديرا: فكر نميكردم غير از عكس انداختن از مانكنا حرفم بلد باشي بزني!
بنامي: (رو به شلوميت) دقيقا همينطوريه. اديان تو ريشههاشون با هم يكيَن. شرايع و احكام ناظرِ زندگي اجتماعيه. تمدن بشري مثل يه پيكر عظيمه كه همه با كنار هم قرار گرفتن همديگرو كامل ميكنن.
سانديا: اديانم همديگرو كامل كردن. هيچ پيامبري ضد هيچ دينيو نگفته.
عرفان: (پرشور، ناگهان به سمت پيس ميرود و دستهاي پيس را در دست ميگيرد. رو به آديرا) ببين! اون جوني كه تو وجود تو و منه، تو وجود پيسم هس. من برادري ازين بيشتر نميبينم. ديگه اينكه كجاييه، دينش چيه، چه رنگيه، به چه زبوني حرف ميزنه واقعا چقدر ارزش داره؟
آديرا: (تمسخر) حقم داري با اون احساس برادري كني! حالا ميخواي با اين احساس برادريت جون چند نفرم با خودت نفله كني كه اون ديگه مربوط به خودتون ميشه.
عرفان: به اين بچه نگا كن! اين بچه قرباني چيه؟ ببين چه صلحي تو وجودشه! چقدر براش مهمه كه من ايرانيمو تو يهودي؟ چرا ما اين صلح ناب، اين پاكي كودكانمونو از دست داديم؟
آديرا: حقيقت اينه كه اين بچه با همه پاكيش قراره به دست آدمايي مثل تو نفله شه!
بنامي: عرفان ما بيشتر ازين حرفي نداريم باش بزنيم.
عرفان: (رو به آديرا، نفسي تازه ميكند.) من فقط سعي دارم بهت بگم كه اين شكاف بين خودتو ديگري رو برداري. اين دقيقا همون چيزيه كه داري به خاطرش قرباني ميدي.
آديرا: آخه قضيه اينجاس كه اين شكافو نميشه پر كرد. نميتوني با چند تا جمله شاعرانه پرش كني. نميتوني با احساس كاذب برادري پرش كني. نميتوني تفاوت دين و فرهنگ و و فنآوريو هنر و هزارتا چيز ديگرو با يه جمله پر كني.
بنامي: دين و فنآوري و هنر با هم تبادل ميشن.
آديرا: نميشه. اين سياه چي از هنرو فرهنگ داره كه به من بده؟ چه ديني چه مذهبي بالاتر از اوني كه من دارم؟ ميدوني من كجاي تمدن وايسادم؟ (بنامي پوزخندي ميزند.)
عرفان: عشق به ديگري ميتونه.
آديرا: چي داري ميگي؟ وسط انفجار بمباي اتمي و سلاحاي هوشمند انسانكش از چي حرف ميزني؟ من عاشق اين سياه باشم چي فرق ميكنه؟
عرفان: خيلي فرق ميكنه…
آديرا: چي فرق ميكنه؟
عرفان: به خاطر سياه بودنش نميكشيش. بردش نميكني. ميذاري مثل دو تا انسان ذهناتون با هم به تبادل حقيقي برسه!
آديرا: نميكشمش اما ازون برترم.
عرفان: برتري وجود نداره. اگرم داشت حالا ديگه هممون برابريم.
بنامي: چيِ تو ازون برتره؟
آديرا: اگه اين تويي كه با چارهزار سال تاريخ و تمدن داري…
بنامي: (صدايش را كمي بالا ميبرد.) چارهزار سال تاريخ و تمدن چي به من داده؟
عرفان: بنامي تند نباش!
بنامي: (بدون تغيير در حالتش) چارهزار سال تاريخ تمدن به من ميگه انسان انسانه. به همين سادگي! من ازين نگاه نژادپرستانه شما ديگه خسته شدم!
آديرا: (جدي است اما لحن تندخويش را تغيير داده. رو به عرفان) چجوي ميشه ازين غار رفت بيرون؟
بنامي: كجا ميخواي بري؟ حقيقتا نميتوني ببيني چجوري به برتري پوچي كه بهش زنجيري …
آديرا: با تو صحبت نكردم. ما ازين جا ميخوايم بريم.
بنامي: فرار كن! ببين تا كجا ميتوني فرار كني!
عرفان: بنامي بسه ديگه!
شلوميت: آدي شوخيت گرفته؟ كجا بريم؟
آديرا: من اينجا نميتونم با يه شاعر و يه خائن و يه مشت مجنون سر كنم.
شلوميت: (جدي) من ميتونم. من به حرفي كه اينا ميزنن ايمان دارم.
آديرا: جدي؟ خودتو به يه پناهگاه امن فروختي؟
شلوميت: آدي خواهش ميكنم دست ازين حالتات بردار.
آديرا: چه حالتي بگيرم برا عكس جذاب باشه؟
شلوميت: (سعي ميكند دستهاي او را بگيرد.) آدي خواهش ميكنم با من اينجوري نباش. اينا كه حرفاي بدي نميزنن…
آديرا: (خود را از او ميرهاند.) به من دست نزن. يكيتون منو ازين غار ببره بيرون.
بنامي: (تغيير لحن داده است.) مگه ديوونه شدي؟ جابجا ميكشنت.
آديرا: ترجيح ميدم كشته شم. اگه اينقدر از مرگ ميترسي برا چي زور ميزنين (لحن عرفان را تقليد ميكند.) مژده يگانگيتونو به جهانيان برسونين؟ (ناگهان پيس به آديرا نزديك ميشود و در تلاش گفتن جملهايست در حاليكه بطري آبي را به او تعارف ميكند.) اين چي ميخواد ازمن؟
سانديا: ميخواد بطري آبشو بده به تو.
آديرا: نميخوام!
شلوميت: (برميخيزد و در حاليكه به سوي پيس ميرود. مهربان) پيس اونو بدش به من. (پيس متقاعد نشده است.) من بهش ميدم. (پيس بطري را به او ميدهد.) ممنونم. (در حاليكه به سمت آديرا پيش ميآيد، سعي در تغيير فضا دارد.) چه بطري بامزهاييه! (در جايگاه پيشين خود مينشيند. كودكانه گويي طرف صحبت او كودكي است.) پيس اينو از كجا پيداش كردي؟ (پيس آرام و محزون به او توضيح ميدهد.)
بنامي: (به شلوميت، آرامتر است.) اون بيشتر از اونچه كه شما فكر ميكنين ميفهمه. منتهي اينقد پاكه كه براي ما دركش يه كم مشكله. داره ميگه پيداش نكرده. اين آب رودخونهاييه كه مزرعشو باش آب ميداده. اينو موقه جنگ آورده كه روح آب يه روز اونو به سرزمينش برگردونه.
شلوميت: (تحت تاثير) متاسفم. منظور بدي نداشتم. (رو به آديرا) آدي اين مال توئه. (آديرا پاسخي نميدهد. آرامتر طوري كه پيس متوجه نشود.) آدي ببين چجوري نگاه ميكنه؟ (مكث) حداقل از دستم بگيرش. (آديرا در خود فرو رفته و پاسخي نميدهد. سكوتي موقت. لختي بعد شلوميت كه متوجه يكي از نقاشيهاي روي ديواره غار شده است: ) اينم پيس كشيده؟
بنامي: كدوم؟
شلوميت: هميني كه يه زن عظيم از پشت خورشيد دراومده.
بنامي: آره! جالبه منم ازين يكي خيلي خوشم مياد. اسمشم آهاواست.
شلوميت: خيلي جالبه!
جوناتان: آهاوا به زبون شما ميشه عشق.
شلوميت: همينش برام جالبه!
بنامي: من اسمشو گذاشتم آهاوا.
شلوميت: چرا؟
بنامي: يه عشقي تو اين خطوط ساده هست.
شلوميت: …
عرفان: (به آديرا نزديك ميشود. در حال نزديك شدن) اينجا كسي با عقايد تو كاري نداره، عقايد تو محترمه. (روي زمين مينشيند. نزديك) مام سعي كرديم از انديشه مشتركمون حرف بزنيم. اينجا جات امنه و من مثل خواهراي خودم مواظب هر دوي شما هستم.
آديرا: (درگير، آرام و در خود، نزديك) نميتوني.
عرفان: چرا؟
آديرا: چون …
آذر: (صداي قدمهاي آذر درحاليكه به شتاب به پيش ميآيد.) سانديا پاشو وضعيت تنفس بنجاماس به هم ريخته.
عرفان: (برميخيزد و به شتاب دور ميشود. ميكروفون با آديرا و شلوميت ميماند. حين دور شدن) بنامي از آشپزخونه آب بيار.
بنامي: (در حاليكه دور ميشود.) رفتم. آذر آتيش اونجا خاموشه؟
آذر: (همچنانكه دور ميشود.) نه هنوز. اما هيزم بيار!
سانديا: (در حال دور شدن) پيس بچهرو نگه دار! (دمي در سكوت و انعكاس قدمهايشان كه به شتاب دور ميشوند.)
جوناتان: (با فاصله) نبايد اينقدر تنهاش ميذاشتن. (مكث، با آتش مشغول است اما در فكر) يه دندهش بدجوري شكسته. راه نفسشو ميگيره.
شلوميت: (نزديك) اميدوارم حالش خوب بشه. (پيس بافاصله به آرامي در گوش مايا مهربانانه نجوا ميكند و مايا گاه ميخندد. آديرا سرش را بين زانوانش گرفته است و بيدفاع به نظر ميرسد.)
جوناتان: منم همينطور. اگه سانديا نبود نميدونستيم چكار كنيم.
شلوميت: آخه اينجا كه هيچي نيس.
جوناتان: سانديا يه كيف داره پره قرص و آمپولو ازين جور چيزا. فعلا كه داره جواب ميده. تا ببينيم اين جنگ به كجا ميخواد بكشه. (آديرا خيلي آرام به طوري كه به سختي شنيده ميشود، ميگريد.) دوستت حالش خوبه؟
شلوميت: آدي؟ سرتو بلند كن ببينم. (مكثي بسيار كوتاه) آدي داري گريه ميكني؟ (گريه آديرا بالا ميگيرد و به صدايي نه چندان بلند ميگريد همچنانكه سر بر زانوان خود دارد. پيس برميخيزد و به سوي آديرا ميرود و همچنانگه به سوي او ميرود سعي دارد چيزي به او بگويد.)
جوناتان: (بلافاصله) پيس تو نميخواد كاري بكني بيا اينجا! (پيس بيتوجه به راه خود ادامه ميدهد. صداي قدمهاي تنومند او به سوي آديرا طنين ميافكند.)
آديرا: (ناگهان سر بلند ميكند. در ميان چشمهاي خيس و صداي گرفتهاش) اين چي ميخواد؟ (رو به پيس) برو! جلو نيا!
شلوميت: پيس اون ازت ميترسه! بيا اينور پيش من. (پيس همچنان سعي در گفتن چيزي دارد. شلوميت بر ميخيزد و در حاليكه به سوي پيس ميرود) خواهش ميكنم جلو نيا! (پيس به او بيتوجه است و او را پس ميزند.)
آديرا: (بر ميخيزد.) نزديك نيا! بش بگين نزديك نياد!
جوناتان: (بر ميخيزد و در حال نزديك شدن به پيس و شلوميت) كاريت نداره. پيس آخه تو چرا آروم نميگيري؟
شلوميت: (با كمي فاصله) ميرم بهشون بگم بيان! (اما درجاي خود ميخشكد. جوناتان نيز از حركت بازميماند. چون آديرا با حركتي سريع بطرياي را كه پيس به او داده بود را بر ميدارد.)
شلوميت: (فرياد ميكشد.) آدي اون بطري رو بنداز. (ديگر خيلي دير شده است. همه چيز در لحظهاي اتفاق ميافتد. پيس به او بيترسي خيلي نزديكتر شده است و سعي دارد چيزي بگويد كه آديرا خيلي سريع بطري را به سر پيس ميكوبد. شلوميت جيغ ميكشد. مايا گريه شديدي از سر ترس، سر ميدهد. بطري شكسته ميشود و انعكاس آن در فضاي غار ميپيچد و تكههاي آن اطراف پخش ميشود. پيس گيج شده اما همچنان به سختي سعي دارد چيزي به او بگويد.)
شلوميت: نه! اون تيكه بطري رو بنداز!
جوناتان: (به سمت پيس ميدود اما خيلي دير شده. انعكاس قدمهاي او) چكار داري ميكني؟!
آديرا: (نيمه بطري را كه در دستش مانده است را در شكم پيس فرو ميكند. پيس نالهاي ميكند اما فرو نميافتد. آديرا دستخوش جنوني ميشود و چند ضربه ديگر هم به پيس ميزند در حالي كه بيوقفه فرياد ميكشد.) بمير ديگه! (پيس در دستهاي جوناتان فرو ميافتد و هر دو بر زمين ميافتند. ميكروفون با پيس است. صدايش مخدوش شده گويي خوني كه از حلقش برون تراويده مانع انعكاس صوت اوست. شلوميت نيز ميگريد و آديرا دستخوش جنوني است كه به آرامي رهايش ميكند و به شدت نفسنفس ميزند.)
جوناتان: (نزديك، فرياد ميكشد.) سانديا! (گريه شلوميت بالا گرفته است و مايا همچنان تلخ ميگريد. بلندتر) سانديا! (پيس هنوز در تلاش گفتن چيزي است.)
بنامي: (لختي بعد انعكاس قدمهاي او، دم درِ حفرهاي كه در آن هستند، ميايستد. ابتدا تشخيص نميدهد چه شده. مضطرب) بنجاماس حالش خيلي وخيمه! چي شده؟
جوناتان: (با عجله و مضطرب) آديرا با ته بطري بدجوري پيسو زخمي كرده. عجله كن سانديارو صدا كن!
بنامي: (صحنه را در مييابد. فرياد ميكشد.) سانديا! (ناباورانه) سانديا! (آديرا بطري در دست همچنان تند نفس ميكشد.) سانديا!
عرفان: (انعكاس قدمهايش، در حالي كه به درون ميآيد) مگه نديدي سانديا نميتونه بياد؟ (صحنه را در مييابد.) يا خدا! (و به سمت پيس ميدود. در حال دويدن) بنامي، سانديا رو خبر كن! (بنامي در دم خارج ميشود و در حاليكه صداي او در فضا ميپيچد كه متناوب سانديا را صدا ميكند. همزمان عرفان پيس را در آغوش ميكشد.) آب بدين!
جوناتان: (برميخيزد و در حاليكه به سرعت خارج ميشود.) رفتم بيارم!
عرفان: (رو به آديرا) بيرحم چيكارش كردي؟ (آديرا پاسخي نميدهد اما نفسنفسهايش همچنان ادامه دارد. پيس سعي ميكند چيزي به عرفان بگويد. عرفان متوجه او ميشود. شلوميت گريهاش را متوقف ميكند. تا ببيند پيس چه ميگويد اما گاهگاه بينياش را بالا ميكشد. مايا همچنان ميگريد.) بگو عزيزم!
پيس: (با تلاش فراوان در ميان خوني كه از گلويش برون ميتراود.)آ…ها…وا (پيس به سختي جان ميدهد و حين جان دادن صداي خُرخري هم از دهانش خارج ميشود اما ديري نيز نميپايد.)
بنامي: (عرفان شوكه شده است. صداي قدمهاي سانديا و بنامي كه به شتاب درون ميآيند. حين داخل شدن) نميدونم فكر كنم تو قلبش زده!
سانديا: كيفمو يادم رفت بيارم!
جوناتان: (حيني كه وارد ميشود) آب تموم شده!
آديرا: (آديرا قدمي به عقب ميگذارد. گويي خود بدانچه كه كرده باور ندارد. بطري را بر زمين مياندازد. بطري به زمين برخورد ميكند و خرد ميشود و انعكاس آن در فضا چندي فراگير ميشود.) مُرد…
بنامي: (به خود آمده به سوي او حملهور ميشود. حيني كه به سمت او ميرود) قاتل!
عرفان: (فرياد ميكشد.) نه! اگه بكشيش چه فرقي باش داري؟ (بنامي متوقف ميشود.)
آديرا: بكش! (مكث، فرياد ميزند.) بكشين!
عرفان: تو خودت مُردي!
آديرا: (دستخوش جنون ميشود. بلندبلند نفس ميكشد، به عقب حركت ميكند. حين عقبعقب رفتن) بكشين…بكشين. (و ناگهان به بيرون ميدود در حاليكه فرياد ميكشد.) بكشين! بكشين! (شلوميت باز به گريه ميافتد و اين صحنه در فريادهاي آديرا كه تا مدتي همچنان شنيده ميشوند و گريه تلخ شلوميت و مايا غرق ميشود. فريادهاي آديرا در هزارتوهاي غار گم ميشود و صداي گريه شلوميت نيز در صداي درياي آرامي كه موجهايش به آرامي به ساحل شني ميرسند و باز پس ميروند، محو ميشود.)
صحنه سوم
آديرا و شلوميت كنار درياي جليله* قدم ميزنند. صداي مردمي كه اطراف ساحل در حال قدم زدن و يا در حال شنا كردن هستند، صداي شادي كودكان و صداي قدمهاي آن دو بر ساحل شني.
شلوميت: اين درياي جليله، اين مردم، اين سرزمين… يه جوريه انگار هيچوقت جنگي وجود نداشته.
آديرا: آسيباي جنگ تو روح مردمه!
شلوميت: يعني ممكنه يه روزي فراموش بشه؟
آديرا: فكر نميكنم. نگفتي چجوري پيدام كردي؟
شلوميت: اسمتو تو ليست زندههاي جنگ، تو سايت سازمان ملل پيدا كردم. اومدم سراغ خونه پدريت فكر ميكردم حتما بايد اونجا رو بسازي …
آديرا: آره من به اونجا تعلق خاطر عميقي دارم اما نتونستم برگردم اونجا. كي به تو گفت من جليلم؟
شلوميت: ذره ذره ردتو گرفتم. سراغ تمام مدرسههاي اورشليم كه راه افتاده بودن رفتم. تا اينكه متوجه شدم اصلا اورشليم نيستي. داستانش خيلي درازه. ميخواي اينجا بموني؟
آديرا: امكانش هست. راستش نميدونم.
شلوميت: بازم ميخواي درس بدي؟
آديرا: نه!
شلوميت: يعني چي؟!
آديرا: (آهي ميكشد.) حقيقتش فكر نميكنم چيزي برا درس دادن به اين نسلي داشته باشم كه تو جنگ به دنيا اومدن.
شلوميت: چرا؟
آديرا: تو ميخواي چكار كني؟ عكاسي؟
شلوميت: نه، من عضو صليب سرخ شدم. ميخوام برگردم امريكا. هرچند اسم پدر و مادرمو تو ليست زندهها پيدا نكردم. اگه اونا زنده باشن موندگار ميشم و همونجا كار ميكنم. اگه نه هر جاي دنيا كه صليب سرخ بخواد ميرم. (مكث) آدي تمام اون كسايي كه تو غار باهاشون آشنا شديم به جز من و سانديا همه از بين رفتن.
*درياي جليله (Galilee Sea) واقع در شمال شرقي اسرائيل-فلسطين
آديرا: متاسفم. (مكثي كوتاه) سانديا كدوم بود؟
شلوميت: همون هنديه، پرستار بود اگه يادت باشه.
آديرا: (آه كشان) يادم ميياد.
شلوميت: آدي چرا چيزي برا درس دادن نداري؟
آديرا: (مكثي طولاني) شلومي من يه آدم كشتم.
شلوميت: (مكث) ما آسيب ديده بوديم…
آديرا: سعي نكن به من آرامش بدي. وجدان من با اين حرفا آروم نميگيره. جنگ خيلي قرباني گرفت. خيلي! حالا وقتي عظمت فجايع جنگو ميبينم، عميقا حس ميكنم كه هيچ فرقي با بانياي اين جنگ ندارم. من برا اين بچههايي كه ميبيني هيچي ندارم بگم. راستش فكر ميكنم اينان كه بايد به من چيزي ياد بدن.
شلوميت: بايد به خودت فرصت بدي!
آديرا: گاهي فكر ميكنم بايد خودمو به پليس بينالملل معرفي كنم.
شلوميت: فكر ميكني واقعا بهت كمكي بكنه؟ چقد باورت ميشه كه آدماي اطرافت دستشون به خون آلوده نيست؟ مگه يادت رفته مردم بخاطر يه تيكه نون سر همديگرو ميبريدن؟ اين عذابي كه داري ميكشي مال همست!
آديرا: كاش به خاطر يه تيكه نون بود.
شلوميت: خيلي سخته ميدونم، اما…
آديرا: نه سعي نكن با من مهربون باشي. خواهش ميكنم. اين بيشتر عذابم ميده. (مكث) اون بانويي كه از پشت خورشيد درميومد من بودم تو اون نقاشي.
شلوميت: منظورت چيه؟
آديرا: خيلي سختمه بازتر ازين برات حرف بزنم اما من هيچ تعلقي به اون چيزي كه بخاطرش آدم كشتم ندارم. به اون چيزي كه درس ميدادم هيچ اعتقادي ندارم. تو نميتوني درك كني. حقم داري. تو الان ازون چيزي كه هستي راضياي. ميخواي به روح آسيب ديده انساني كمك كني ولي من به هيچكسو هيچ چيز تعلق ندارم.
شلوميت: بيا صليب سرخ ثبت نام كن. اينجوري آروم ميگيري.
آديرا: نميخوام آروم بگيرم. ميخوام ببينم كيم!
شلوميت: اگه تو بازسازي جامعت سهمي داشته باشي فشار ذهنيت كمتر ميشه.
آديرا: كدوم جامعه؟ اگه برم سودان يا برم تو زاغههاي فلسطيني نشين خيلي بيشتر احساس خدمت به جامعمو دارم.
شلوميت: باورم نميشه كه اين تويي! (مكث) قبول داري اين جنگو آدمايي مثل عرفان تموم كردن؟
آديرا: شايد…(مكث) آره، اما اين جنگ بايد تو روح تكتك ما از بين بره. شلوميت من خيلي عوض شدم. عذاب من فقط كشتن اون سياه نيست! چي باعث ميشه كه يه ملت فكر كنه اَبَرملته؟ ارزشا! اين ارزشاي لعنتي! برترياي نفرتانگيز نژادي! بهرهكشياي اقتصادي! و من به خاطر تكتك اينا آدم كشتم!
شلوميت: ما كجا پا گرفتيم؟ به بستري كه توش بزرگ شديم خوب نگاه كن! ما همه به اين ويراني نياز داشتيم…
آديرا: شلوميت من ميخوام اون بانويي باشم كه از پشت خورشيد در مياد. (مكث) تا اون موقع نميدونم چهكار ميخوام بكنم.
شلوميت: (ميايستند.) چرا ميدوني! خيلي خوشحالم برات. (مكثي كوتاه) داره كمكم غروب ميشه. من بايد برگردم اورشليم. خيلي دلم ميخواست بيشتر بات حرف ميزدم اما اين چيزيه كه خودت تو تنهاييت بايد از پسش بربياي. ميدوني كه چي ميگم؟
آديرا: ميدونم. ممنونم ازت. (مكثي كوتاه) اعتراف ميكنم كه خيلي عوض شدي!
شلوميت: تو بيشتر! (مكث) خيلي بيشتر! از هم خبر ميگيريم. مطمئنم دست به كاراي بزرگي ميزني!
آديرا: (پوزخندي از سر غم) اميدوارم موفق باشي.
شلوميت: فقط يه چيز ديگه. يهكم سخته اما گوش كن. (مكث) پيس اومده بود كه برا آهاوا يا آديرا بميره. چي ميتونست تا اين حد مارو عوض كنه؟ من عميقا بهش ايمان دارم. به بانو آهاوا فرصت بده از پشت خورشيد طلوع كنه. (آديرا را در آغوش ميگيرد. در همان حال) خواهش ميكنم با خودت مهربونتر باش! (شلوميت دور ميشود. در حال دور شدن) به حرفام فكر كن!
آديرا: (نزديك، لختي درنگ) شلوميت؟
شلوميت: (ميايستد. بافاصله) جانم؟
آديرا: ممنونم.
شلوميت: (شاد و آرام) ميبينمت! حتما قبلِ رفتن ميبينمت! (صداي قدمهايش بر ساحل شني كه همچونان دور ميشود. ناگهان باز به آديرا رو ميكند. با فاصلهاي بيشتر) من بهت ايمان دارم!
(آديرا آرام آهي ميكشد و بر پهنه ساحل دمي قدم ميزند و آنگاه موسيقي آرام بالا ميگيرد.)
پايان
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،