عرفان: (فورا) سانديا اون بچه‎رو بغل كن! (سانديا مايا را بغل مي‎گيرد.) ببين اينجا يه بچم هست. هيچكدوم از ما تا حالا يه آدمم نكشته.

سانديا: پيس همينجا پيش من وايسا!

شلوميت: (به آگاهي خود بازگشته، تا حدي احساس امنيت مي‎كند.) شما كي هستين؟

عرفان: ما چند تا آدم با عقايد هماهنگ هستيم كه يه جورايي اينجا به هم رسيديم.

آديرا: (پيس در حالي‎كه سعي مي‎كند به آديرا توضيح دهد كه آن‎دو در وضعيت خطرناكي‎ بوده‎اند، به آن دو نزديك مي‎شود. هراسيده و خشم‎گين، رو به عرفان) به اين سياه ديوانه بگو اگه يه قدم ديگه جلو بياد، مي‎كشمش!

عرفان: پيس، همونجا وايسا! (پيس متوقف مي‎شود و تنها پاسخي به عرفان مي‎دهد.) ديوانه نيست. فقط لاله! داره سعي مي‎كنه به شما بگه كه شما دو تا داشتين اونجا خفه مي‎شدين و اون شما رو پيدا كرده. خواهش مي‎كنم اون سنگو بيار پايين. واقعا جايي برا نگراني نيست. (مكثي كوتاه، آديرا سنگ را پايين مي‎آورد اما هم‎چنان آن در دست‎هايش نگاه مي‎دارد. عرفان لحنش را دوستانه‎تر مي‎كند.) از اطمينانت ممنونم. مطمئن باش از اينكه بهمون اعتماد كردي هيچوقت پشيمون نمي‎شي. (مكثي كوتاه) شما اهل همينجايين؟

شلوميت: (منتظر آديرا مي‎شود تا پاسخ دهد. مكث) بله!

آديرا: لازم نكرده حرف بزني!

عرفان: (رو به آذر) آذر لطفا به جوناتان بگو بياد. مي‎خوايم خودمونو به دوستاي جديدمون معرفي كنيم.

آذر: حتما. (در حاليكه دور مي‎شود.) اگه بتونم از پاي اون قابلمه بلندش كنم.

عرفان: (اشاره به پيس) اين پيسه. اين اسمو جوناتان كه الان مي‎بينينش روش گذاشته چون ما اسمشو نمي‎دونستيم. كه به انگليسي يعني صلح. كشاورز بوده. (به ديوارهاي اطراف اشاره مي‎كند.) تمام نقاشياي رو ديوار مال اونه! از مذهبشم خبري نداريم اما مي‎دونيم كه افريقاييه. (رو به سانديا) سانديا تو شروع كن.

سانديا: من سانديام. اهل بمبئيم. پرستار بودم و قبل از اين‎كه صليب سرخ به كل از بين بره، اونجا كار مي‎كردم. اينم ماياي منه. اين اسمو خودم روش گذاشتم چون اصلا نمي‎دونيم كيه و پدر مادرش كي بودن. من لابلاي جسد يه عده آدم كه تيربارون شده بودن پيداش كردم. (مايا را مي‎بوسد.)

بنامي: من اسمم بناميه! اهل اورشليمم. قبلا زمين‎شناس بودم.

جوناتان: (همراه آذر وارد مي‎شود. خوشرو) سلام!

عرفان: سلام! جوناتان بچه‎ها خودشونو به اين دو تا دوست جديدمون معرفي كردن. فقط تو آذر موندين.

جوناتان: (هم‎چنان خوشرو) اسممو كه شنيدين. جوناتانم. (تقريبا خندان) هنوز به مسيح معتقدم و كشيش كاتوليك سابقم از روماني. از آشناييتون خيلي خوشبختم!

آذر: اسمم آذره. ايراني‎ام. قبلا خياط بودم. (با طعنه و شوخي) تا حالام از پشت برا كسي چاقو پرت نكردم. (خنده ملايم سانديا و آذر)

عرفان: (خوش‎رو) من عرفانم. كتابدار بودم و مثل آذر ايراني‎ام. البته بنجاماسم با ما هست كه متاسفانه اوضاع و احوالش طوري نيست كه بتونه بين ما بياد. تنها چيزي كه ازش مي‎دونيم اينه كه تايلنديه و مهندس نفت بوده. متاسفانه بنجاماس يه ماه پيش به شدت زخمي شد و به خاطر ضربه شديدي كه به مغزش خورد يه مقدار زيادي از حافظشو از دست داده. ما همه اميدواريم به سلامت كامل برگرده. (نفس عميقي مي‎كشد.) خوب شما خودتونو معرفي نمي‎كنين؟

آديرا: كه مثل شما مليتمونو تبليغ كنيم؟

عرفان: اگه ما از مليتهامون گفتيم به اين دليل بود كه جنگي كه اون بيرونه دقيقا به خاطر اينه كه ملت‎ها همديگرو تحمل نمي‎كنن اما ما اينجا همه تو صلح كنار هميم و به دين و مذهب و فرهنگ همديگه احترام مي‎ذاريم. (رو به شلوميت) شما از خودت بگو.

شلوميت: (دودل) من اسمم شلوميته. (مكث) ما دوتامون يهودي هستيم. (عدم اطمينان به آن‎چه مي‎گويد.) اينم آديراس و قبل از جنگ معلم بود. (رها‎تر) منم عكاس مجله‎هاي مد بودم. تازه تو عكاسي به يه جايي رسيده بودم كه جنگ شروع شد.

آذر: همه ما تقريبا همه‎ چيزمونو از دست داديم.

عرفان: نه همه چيزمونو!

آذر: درسته، نه همه‎چيزمونو.

شلوميت: من حتي نمي‎دونم پدر مادرم زنده‎ان يا نه! چون ما مقيم امريكاييم. يعني بوديم و حالا من واقعا نمي‎دونم چي به سر خونوادم اومده.

مايا: مامان گشنمه.

سانديا: الان غذا مي‎خوريم. من تنها بچمو تو بمباروناي اول بمبي از دست دادم. شوهرم و همه خونوادمو. اما اين خيلي غريبه كه بعد از اون جهنمي كه تجربه كرديم اين بچه منو صدا مي‎كنه مامان!

شلوميت: ما الان كجاييم؟

عرفان: سورك. منتهي از قسمتايي كه زير درگيريه جداس. اينم از لطف بنامي داريم!

شلوميت: آخه تمام غارو بو عفن برداشته.

بنامي: اينجا خيلي از ورودي اصلي غار فاصله داره و چون پره راهاي پيچ‎واپيچه و از اين ورم اين قسمتي كه ما هستيم به هواي آزاد راه داره، بو به اين قسمت نمي‎رسه. ما تقريبا گوشه جنوب غربي غاريم.

شلوميت: برا چي اون بچه‎هارو سوزوندن؟

عرفان: تا حالا كلمه نسل‎كشي به گوشت خورده؟ (سكوت)

مايا: گشنمه…

سانديا: الان ديگه غذا مي‎خوريم.

عرفان: ما اينجا يه آشپزخونه كوچيكم دست و پا كرديم. شما دوتام خيلي گرسنه‎ايين. بهتره يه چيزي بخوريم تا بعدش بيشتر با هم حرف بزنيم. هرچند چيزي كه مي‎خوريم شايد سخت بشه بش گفت غذا اما خدارو شكر همينم هست.

جوناتان: من كه خيلي گشنمه! پيس بيا بريم ميزو بچينيم. (پيس در حاليكه چيزي را بلند بلند به او مي‎گويد با هم خارج مي‎شوند. انعكاس قدم‎هايشان كه در فضا طنين مي‎افكند و دور مي‎شود. صداي جوناتان شنيده مي‎شود كه به پيس پاسخي مي‎دهد. سانديا با مايا مشغول حرف زدن است.)

آذر: (در حاليكه دور مي‎شود.) بنامي من بلخره اون پتو‎يي رو كه مي‎گفتم دوختم.

بنامي: (در حالي‎كه دور مي‎شود.) باورم نمي‎شه با اون همه خورده پارچه بشه پتو درست كرد!

آذر: (صدايش از درون دالاني شنيده مي‎شود.) مي‎خواي ببينيش؟

بنامي: (صداي او نيز در درون دالان منعكس شده‎ است.) خيلي گشنمه بذار برا بعد.

آديرا: (به آهستگي رو به شلوميت) من ازون سياهه خيلي بدم مي‎ياد.

شلوميت: شششش! كاري با تو نداره. پاشو بريم.

آديرا: من به اينا اطمينان ندارم.

شلوميت: من دارم. (بر مي‎خيزد) چاره ديگه‎اييم نداريم.

آديرا: (عصبي، پچ‎پچ كنان) چرا پاشودي؟

شلوميت: آدي من دارم از گرسنگي مي‎ميرم!

آديرا: (بر مي‎خيزد.) من چاقومو مي‎خوام!

عرفان: (پيش از آن‎كه آن دو تصميم بگيرند، در حالي‎كه به سوي چاقو قدم برمي‎دارد.) آديرا من با اجازت اين چاقورو فعلا پيش خودم نگه مي‎دارم. (چند قدم به طرف جايي كه چاقو پرتاب شده، صداي برداشتن چاقو و بستن آن، هم‎چنان‎كه دور مي‎شود.) شما اينجا تو امنيت كاملين. جاي‎ نگراني نيست. (انعكاس قدم‎هاي او تا مدتي باقي مي‎ماند. همهمه ديگران بافاصله شنيده مي‎شود، صداي خنده جوناتان، گفتگوي سانديا و آذر و سروصداي آماده سازي غذا از فضايي نه‎چندان دور به گوش مي‎رسد.)

آديرا: (هم‎چنان آهسته در حالي‎كه با هم راه مي‎روند، انعكاس قدم‎هايشان به علت نداشتن پاپوش كمتر از بقيه است.) من چاقومو ازين ايرانيه پس مي‎گيرم!

شلوميت: (هم‎چنان آهسته) تيزتر از اونيه كه فكر مي‎كردم. (متوجه مي‎شود آديرا هنوز سنگ را در دست دارد.) آديرا تو هنوز اون سنگو تو دستت نگه داشتي؟ بندازش ديگه. يه جوريه وقتي اينا اينقد خودمونين تو هنوز با سنگ وايسادي.

آديرا: (سنگ را به زمين مي‎اندازد. صداي سنگ منعكس مي‎شود.) هنوز خيلي بچه‎اي! كسي كه سر مادر منو بريد تو روم لبخند مي‎زد! از همين لبخندايي كه اين تحويل منو تو مي‎داد.

(نواي محزون عود بدون صداي خواننده آن شنيده مي‎شود. لختي ادامه دارد آنگاه در صداي فرياد بي‎امان ده‎ها نفر كه در حال فرار به جهت‎هاي مختلف هستند، و در پي آن تيرباران مي‎شوند، شنيده مي‎شود و در اين بين صداي تانك‎هاي عظيم‎الجثه‎اي شنيده مي‎شوند كه به سوي مردم مي‎آيند و هم‎چنان‎كه نزديك مي‎شوند، مردم را به زير مي‎گيرند. صداي فرياد‎هاي رقت‎انگيز كودكان، زنان و مرداني كه به زير تانك مي‎روند و لختي بعد خاموش مي‎شوند. در كابوس آديرا به سر مي‎بريم. در تمام طول اين صدا‎ها درست پس از موسيقي، صداي نفس زدن‎هاي نامنظم و گاه همراه با ناله آديرا شنيده مي‎شود. ميكروفون با اوست. در كشاكش بيدار شدن او و پس از بيداري‎اش ميكروفون با عرفان، شلوميت و پيس نيز هست. صداي ديگران گويي از فضاي ديگري به سوي او مي‎آيد و هنوز چندان واضح نيست و به مرور واضح مي‎شود. و تا پيش از آن صداي شلوميت و ديگران در فضاي رعب‎آوري كه آديرا خواب مي‎بيند، اكو است.)

شلوميت: (نزديك) آدي؟ آدي داري خواب مي‎بيني. (رو به ديگران) بيدار نمي‎شه.

عرفان: (نزديك) كابوس مي‎بينه.

آذر: (بافاصله) كي اين كابوس جنگ رهامون مي‎كنه؟

شلوميت: (اين ديالوگ ديگر اكو ندارد.) لطفا به اين سياه‎پوسته بگين بره اونور. دوستم ازش مي‎ترسه! (رو به آديرا) آدي؟ آديرا؟

سانديا: (بافاصله) پيس لازم نيس اينقد نگران باشي اون چراغو بده به شلوميت‎و بيا اينجا پيش ما. (پيش از آنكه پيس بتواند عكس‎العملي نشان دهد، آديرا بيدار مي‎شود.)

آديرا: (فرياد كشان به خود مي‎آيد. نفس‎نفس مي‎زند. ناگهان متوجه پيس مي‎شود و با دست محكم به چراغي مي‎زند كه پيس در دست دارد و نزديك او نشسته است. چراغ به روي زمين پرتاب مي‎شود و صداي خرد شدن حجم شيشه‎‎اي كه مدتي طنين مي‎افكند، شنيده مي‎شود. گويي از خشم ديوانه شده است.) كثافت! (هم‎چنان خشم‎گين و ديوانه‎وار نفس‎نفس مي‎زند.)

سانديا: (هراسيده، بلافاصله) پيس بيا اينجا! (پيس بلافاصله دور مي‎شود. و در حين دور شدن زير لب چيزي مي‎گويد. صداي پاهاي برهنه و تنومند او را مي‎شنويم. كه از آديرا دور مي‎شود و به سانديا نزديك مي‎شود.)

آذر: پيس برات چراغ گرفته بود كه بيدار مي‎شي از تاريكي نترسي.

آديرا: (بلافاصله پاسخ مي‎دهد.) خفه شو! (مايا بيدار مي‎شود و زير گريه مي‎زند و سانديا آرام‎آرام با او مشغول گفتگو مي‎شود. مايا پس از لختي آرام مي‎شود.)

عرفان: (كه نزديك او نشسته است، بر مي‎خيزد و به جايگاه پيشين خود بازمي‎گردد. ازين پس ميكروفون با اوست. حيني كه قدم برمي‎دارد.) آذر مهلت بده از خواب پاشه!

جوناتان: (بافاصله، با صدايي گرفته و خواب‎آلود) مي‎رم آتيش دُرُست ‎كنم. (برمي‎خيزد، كفش‎هايش را سر پا مي‎اندازد و دور مي‎شود. در حال دور شدن) پيس اگه زحمتت نيس با من بيا يه كم هيزم بياريم. (پيس به او پاسخي مي‎دهد و به دنبال او روان مي‎شود. در صداي پيس حزني هست. انعكاس صداي پاهاي جوناتان كه بيش از صداي پاهاي پيس است.)

آديرا: (ناگهان، بافاصله) اين سياه پابرهنه اگه يه بار ديگه دور و بر من پيداش شه خفش مي‎كنم.

عرفان: خودتم پاهات برهنس!

آديرا: (خشمش بيش‎تر مي‎شود.) من بهترين لباسا تنم بود. بهترين خانواده و اسم و رسمو داشتم. تو يكي حق نداري منو با يه سياه كثيف مقايسه كني!

عرفان: جنگ آدمارو با هم برابر مي‎كنه. پابرهنگيش اذيتت مي‎كنه يا رنگ پوستش؟

آديرا: (فرياد مي‎كشد.) هر دوش! (مايا زير گريه مي‎زند و سانديا در گوشش نجوا مي‎كند تا آرامش كند.)

عرفان: آروم‎تر! اين بچه مي‎ترسه.

شلوميت: (با احتياط و آرام) آدي يه كم آروم باش.

آديرا: (خشمش را كمي كنترل كرده است و ديگر فرياد نمي‎كشد.) تو يكي با من حرف نزن!

بنامي: (از فاصله‎اي دورتر از بقيه، با صدايي گرفته) يه كم آب برات بيارم؟

آديرا: …

آذر: (جوناتان و پيس وارد مي‎شوند. دستپاچه) پيس ازين جا رد نشو. بذار اين شيشه‎ خورده‎هارو جمع كنم. (پيس حيني كه وارد مي‎شود پاسخي به وي مي‎دهد. گويي براي وي چندان اهميتي ندارد.)

جوناتان: (حيني كه به سوي آتشدان مي‎رود.) اين آتيشم يه دقيقه كه خاموش مي‎شه، از سرما استخونت مي‎خواد منجمد شه!

شلوميت: مي‎خواي من جمعشون ‎كنم؟

آذر: (بر مي‎خيزد و در حالي‎كه به سمت خرده‎شيشه‎ها مي‎رود، دل‎خور است.) نه، خودم جمشون مي‎كنم. (هم‎چنان‎كه آذر مشغول جمع‎ كردن خرده شيشه‎ها مي‎شود، پيس و جوناتان هم آتش روشن مي‎كنند. صداي هيزم‎هايي كه روي هم تلنبار مي‎شوند.)

آديرا: (آرام‎تر شده) الان ساعت چنده؟

عرفان: هيشكي اينجا ساعت نداره اما نصفه شبه.

بنامي: (رو به آديرا، نرم) اينقدر خصمانه با يه انسان مثل خودت رفتار نكن. همه ما درد كشيده‎ايم!

آديرا: انسان مثل خودم؟ كجاي كتاب مقدس نوشته كه يه سياه نكبتي با من برابره؟ (جوناتان و پيس و هم‎چنين آذر دست از كار مي‎كشند.)

بنامي: (بدون تغيير در لحن) چه ربطي به كتاب داره؟

آديرا: جراتشو نداري از كتاب بگي.

بنامي: (كمي تغيير در حالتش) كجاي كتاب نوشته كه يه انسان به خاطر رنگ پوستش نكبته؟

آديرا: تو كتاب نوشته اينجا سرزمين موعود ماست! مال ماست و ما سياه‎ و سفيدو از توش انداختيم بيرون!

بنامي: (رو به برافروخته‎گي) تو كتاب نوشته اين سرزمين به قوم اسرائيل بخشيده شد چون اقوامي كه اينجا ساكن بودن كفر مي‎كردن. نه براي اينكه قوم اسرائيل تافته جدا بافته بود. قوم اسرائيل شرك مي‎كرد.

آديرا: خائن! خودتو به چي فروختي؟ به يه سياه كثيف؟

آذر: (ناراحت) كر كه نيست، مي‎شنوه. زبونشو بريدن.

آديرا: مگه اصلا به زبون انسان قادره حرف بزنه؟

شلوميت: آديرا بسه ديگه!

آديرا: تو حرف نزن! اگه من نبودم ده‎تا كفن پوسونده بودي.

بنامي: (برافروخته) اين چه كتابيه كه تو بش اعتقاد داري اما فكر مي‎كني جون ديگران و خودتو، تو نجات دادي؟ فقط همتون مي‎خواين همه‎چيزو به كتابتون بچسبونين! ديگه حالا من نمي‎دونم اينجا انسان بودن شما …

عرفان: (قدري تحكم) بنامي يه كم آروم بگير! اين دختر صدمه ديدس!

بنامي: همه ما صدمه ديديم! دليل نمي‎شه!

عرفان: ما قرار بود با زبان عشق با هم روبرو بشيم. (رو به آديرا) جنگ عظيم اون بيرون به خاطره ظاهر تمدن‎ها و اديانه. نفس اديان با هم برابرن. اين اختلاف پوچ تمام زحمتاي انسانو نابود كرده. انسان زير سؤال رفته! تمدناي عظيم بشري جلو چشممون نابود شدن. ما رو يه خرابه وايساديم. همين حالا كه اينجا نشستيم و داريم با هم حرف مي‎زنيم مرده ميارن تو اين غار تلنبار مي‎كنن! پس چي واقعا ارزش داره؟ (مكثي كوتاه) تمدنا مي‎تونن با هم حرف بزنن و يه جهان نقاط مشترك بين اديان هست.

آديرا: (پوزخند) ديگه خيلي دير شده!

عرفان: اصلا اينطوري نيست! اگه اينطوري بود اين همه آدم با دين‎ها و فرهنگ‎هاي مختلف اينجا با صلح و عشق كنار هم نبودن.

آديرا: (استهزا) اين همه آدم؟!

عرفان: مطمئن باش صدجاي ديگه گوشه كنار اين زمين بيچاره كه تيكه پارش كرديم انسانايي هستن كه مثل ما فكر مي‎كنن و ذره‎ذره دارن با هم متحد مي‎شن.

آديرا: كه چي بشه؟

عرفان: كه به يگانگي با هم برسن. نهايت تمام اين جنگ يگانگيه!

آديرا: بذار تا يه چيزيو راحت بت بگم. تمدنا هرگز و هيچوقت به يگانگي نرسيدن و نمي‎رسن. اونچه كه جلو چشاته و نمي‎بينيش، تلاقي تمدناس. برو يه كم تاريخ بخون!

عرفان: (پرشور) دقيقا به خاطر همين تلاقيه كه لحظه موعود نزديكه. اون افق نوراني تمدن يگانه بشري رو همين خرابه‎اي كه روش ايستاديم داره خودشو نشون مي‎ده! اين تمدن نيست كه تايين مي‎كنه! اين انسانه كه راس تمام اين‎ها وايساده. انسان از جنگ در هر شكلش خستس.

آديرا: كدوم انسان؟ همونايي كه جسد همديگرو مي‎درن و مي‎خورن؟

عرفان: اوني كه مي‎دره، دريده مي‎شه. من دارم از انسان حرف مي‎زنم.

آديرا: من انساني نمي‎بينم.

عرفان: بايد يه كم زاويه ديدتو عوض كني.

آديرا: تو در حدي نيستي كه بخواي برا من زاويه ديد تعيين كني. (لختي درنگ مي‎كند.) در ضمن فكر نكن اگه مثل پيامبرا حرف بزني حرفات خريدار داره. گوناگوني اديان تفاوت مي‎ياره، گوناگوني مذاهب و تمدنا و رنگ پوست و نژاد و هزار كوفت و زهرمار تفاوت مي‎ياره و دقيقا تو يه نقطه اين تفاوتا با هم تلاقي مي‎كنن. دقيقا همون چيزي كه داري مي‎بيني‎و باور نداري!

آذر: (برمي‎خيزد. عميقا گرفته، در حال دور شدن) مي‎رم يه سري به بنجاماس بزنم.

بنامي: مي‎خواي بات بيام؟

آذر: (در حالي كه دور مي‎شود.) نه، ممنون. (سردش است.) نمي‎دونم اين زمستون كي مي‎خواد تموم شه. (انعكاس قدم‎هايش كه به آرامي قدم بر‎مي‎دارد، تا مدتي در فضا باقي مي‎ماند.)

جوناتان: (با هيزم‎ها مشغول است.) هر موقع انسان نگاه صورت‎پرستانه و افراطي‎گري داشته، تو آتيش خودش سوخته. تاريخي كه ازش حرف مي‎زني اينو مي‎گه. (لختي سكوت، صداي سوختن چوب آغاز مي‎شود و آتش جان مي‎گيرد.)

عرفان: (عميقا آرام و معتقد بدان‎چه مي‎گويد.) ما مي‎خوايم ازين غار بريم بيرونو مژده اين اتحادو يگانگيو به نوع انسان بديم.

آديرا: يعني چي؟!

عرفان: يعني مي‎خوايم انساني رو كه اون بيرون داره قرباني مي‎كنه و قرباني مي‎ده رو متوجه جواهري كه تو وجودشه بكنيم.

آديرا: (ناباورانه) همتون يه مشت ديوونه‎ايين! در دم نابود مي‎شين! (مكث) كدوم انسان؟ منظورت اون آدم آهنياي ترسناك غول‎پيكره كه با يه دكمه استخونتم پودر مي‎كنن؟ (انفجار مهيب بمبي بسيار نزديك)

عرفان: چيزي‎كه مارو اينجا زنده و سالم نگه داشته روح صلحيه كه تو وجودمونه. به هر حال هر آن امكان داره يكي از همين بمبا همينجا رو سرمون بيفته. فقط به اون غولاي آهني نگاه نكن. اون بيرون يه عالم انسان هستن كه تشنه اين صلحن.

آديرا: تشنه خونتن.

عرفان: اگه مام بميريم، عشق راه خودشو باز مي‎كنه.

آديرا: (برافروخته) وسط مرگ و مرض و تجاوز و جنايت داري شعر مي‎گي؟ اگه اين اتحادي كه ازش حرف مي‎زني معناي خارجي داشت يه بار تو تاريخ خودشو نشون مي‎داد.

عرفان: انسان به اين ويراني نياز داشت تا پيِ تمدن يگانشو روش سوار كنه.

شلوميت: اما تو طول تاريخ انسان، هرجا صلح بوده، رشدو بالندگيم بوده. من فكر مي‎كنم تو تاريخم ملتايي بودن كه با وجود اديان و تمدناي متفاوت، كنار هم زندگي كردن.

آديرا: فكر نمي‎كردم غير از عكس انداختن از مانكنا حرفم بلد باشي بزني!

بنامي: (رو به شلوميت) دقيقا همينطوريه. اديان تو ريشه‎هاشون با هم يكيَن. شرايع و احكام ناظرِ زندگي اجتماعيه. تمدن بشري مثل يه پيكر عظيمه كه همه با كنار هم قرار گرفتن همديگرو كامل مي‎كنن.

سانديا: اديانم همديگرو كامل كردن. هيچ پيامبري ضد هيچ دينيو نگفته.

عرفان: (پرشور، ناگهان به سمت پيس مي‎رود و دست‎هاي پيس را در دست مي‎گيرد. رو به آديرا) ببين! اون جوني كه تو وجود تو و منه، تو وجود پيسم هس. من برادري ازين بيشتر نمي‎بينم. ديگه اينكه كجاييه، دينش چيه، چه رنگيه، به چه زبوني حرف مي‎زنه واقعا چقدر ارزش داره؟

آديرا: (تمسخر) حقم داري با اون احساس برادري كني! حالا مي‎خواي با اين احساس برادريت جون چند نفرم با خودت نفله كني كه اون ديگه مربوط به خودتون مي‎شه.

عرفان: به اين بچه نگا كن! اين بچه قرباني چيه؟ ببين چه صلحي تو وجودشه! چقدر براش مهمه كه من ايرانيم‎و تو يهودي؟ چرا ما اين صلح ناب، اين پاكي كودكانمونو از دست داديم؟

آديرا: حقيقت اينه كه اين بچه با همه پاكيش قراره به دست آدمايي مثل تو نفله شه!

بنامي: عرفان ما بيشتر ازين حرفي نداريم باش بزنيم.

عرفان: (رو به آديرا، نفسي تازه مي‎كند.) من فقط سعي دارم بهت بگم كه اين شكاف بين خودتو ديگري رو برداري. اين دقيقا همون چيزيه كه داري به خاطرش قرباني مي‎دي.

آديرا: آخه قضيه اينجاس كه اين شكافو نمي‎‏شه پر كرد. نمي‎توني با چند تا جمله شاعرانه پرش كني. نمي‎توني با احساس كاذب برادري پرش كني. نمي‎توني تفاوت دين و فرهنگ و  و فن‎آوري‎و هنر و هزارتا چيز ديگرو با يه جمله پر كني.

بنامي: دين و فن‎آوري و هنر با هم تبادل مي‎شن.

آديرا: نمي‎شه. اين سياه چي از هنرو فرهنگ داره كه به من بده؟ چه ديني چه مذهبي بالاتر از اوني كه من دارم؟ مي‎دوني من كجاي تمدن وايسادم؟ (بنامي پوزخندي مي‎زند.)

عرفان: عشق به ديگري مي‎تونه.

آديرا: چي داري مي‎گي؟ وسط انفجار بمباي اتمي و سلاحاي هوشمند انسان‎كش از چي حرف مي‎زني؟ من عاشق اين سياه باشم چي فرق مي‎كنه؟

عرفان: خيلي فرق مي‎كنه…

آديرا: چي فرق مي‏كنه؟

عرفان: به خاطر سياه بودنش نمي‎كشيش. بردش نمي‎كني. مي‎ذاري مثل دو تا انسان ذهناتون با هم به تبادل حقيقي برسه!

آديرا: نمي‎كشمش اما ازون برترم.

عرفان: برتري وجود نداره. اگرم داشت حالا ديگه هممون برابريم.

بنامي: چيِ تو ازون برتره؟

آديرا: اگه اين تويي كه با چارهزار سال تاريخ و تمدن داري…

بنامي: (صدايش را كمي بالا مي‎برد.) چارهزار سال تاريخ و تمدن چي به من داده؟

عرفان: بنامي تند نباش!

بنامي: (بدون تغيير در حالتش) چارهزار سال تاريخ تمدن به من ميگه انسان انسانه. به همين سادگي! من ازين نگاه نژادپرستانه شما ديگه خسته شدم!

آديرا: (جدي است اما لحن تندخويش را تغيير داده. رو به عرفان) چجوي مي‎شه ازين غار رفت بيرون؟

بنامي: كجا مي‎خواي بري؟ حقيقتا نمي‎توني ببيني چجوري به برتري پوچي كه بهش زنجيري …

آديرا: با تو صحبت نكردم. ما ازين جا مي‎خوايم بريم.

بنامي: فرار كن! ببين تا كجا مي‎توني فرار كني!

عرفان: بنامي بسه ديگه!

شلوميت: آدي شوخيت گرفته؟ كجا بريم؟

آديرا: من اينجا نمي‎تونم با يه شاعر و يه خائن و يه مشت مجنون سر كنم.

شلوميت: (جدي) من مي‎تونم. من به حرفي كه اينا مي‎زنن ايمان دارم.

آديرا: جدي؟ خودتو به يه پناهگاه امن فروختي؟

شلوميت: آدي خواهش مي‎كنم دست ازين حالتات بردار.

آديرا: چه حالتي بگيرم برا عكس جذاب باشه؟

شلوميت: (سعي مي‎كند دست‎هاي او را بگيرد.) آدي خواهش مي‎كنم با من اينجوري نباش. اينا كه حرفاي بدي نمي‎زنن…

آديرا: (خود را از او مي‎رهاند.) به من دست نزن. يكيتون منو ازين غار ببره بيرون.

بنامي: (تغيير لحن داده است.) مگه ديوونه شدي؟ جابجا مي‎كشنت.

آديرا:  ترجيح مي‎دم كشته شم. اگه اينقدر از مرگ مي‎ترسي برا چي زور مي‎زنين (لحن عرفان را تقليد مي‎كند.) مژده يگانگيتون‎و به جهانيان برسونين؟ (ناگهان پيس به آديرا نزديك مي‎شود و در تلاش گفتن جمله‎ايست در حالي‎كه بطري آبي را به او تعارف مي‎كند.) اين چي مي‎خواد ازمن؟

سانديا: مي‎خواد بطري آبشو بده به تو.

آديرا: نمي‎خوام!

شلوميت: (برمي‎خيزد و در حالي‎كه به سوي پيس مي‎رود. مهربان) پيس اونو بدش به من. (پيس متقاعد نشده است.) من بهش مي‎دم. (پيس بطري را به او مي‎دهد.) ممنونم. (در حالي‎كه به سمت آديرا پيش مي‎آيد، سعي در تغيير فضا دارد.) چه بطري بامزه‎اييه! (در جايگاه پيشين خود مي‎نشيند. كودكانه گويي طرف صحبت او كودكي‎ است.) پيس اينو از كجا پيداش كردي؟ (پيس آرام و محزون به او توضيح مي‎دهد.)

بنامي: (به شلوميت، آرام‎تر است.) اون بيشتر از اونچه كه شما فكر مي‎كنين مي‎فهمه. منتهي اينقد پاكه كه براي ما دركش يه كم مشكله. داره مي‎گه پيداش نكرده. اين آب رودخونه‎اييه كه مزرعشو باش آب مي‎داده. اينو موقه جنگ آورده كه روح آب يه روز اونو به سرزمينش برگردونه.

شلوميت: (تحت تاثير) متاسفم. منظور بدي نداشتم. (رو به آديرا) آدي اين مال توئه. (آديرا پاسخي نمي‎دهد. آرام‎تر طوري كه پيس متوجه نشود.) آدي ببين چجوري نگاه مي‎كنه؟ (مكث) حداقل از دستم بگيرش. (آديرا در خود فرو رفته و پاسخي نمي‎دهد. سكوتي موقت. لختي بعد شلوميت كه متوجه يكي از نقاشي‎هاي روي ديواره غار شده است: ) اينم پيس كشيده؟

بنامي: كدوم؟

شلوميت: هميني كه يه زن عظيم از پشت خورشيد دراومده.

بنامي: آره! جالبه منم ازين يكي خيلي خوشم مياد. اسمشم آهاواست.

شلوميت: خيلي جالبه!

جوناتان: آهاوا به زبون شما ميشه عشق.

شلوميت: همينش برام جالبه!

بنامي: من اسمشو گذاشتم آهاوا.

شلوميت: چرا؟

بنامي: يه عشقي تو اين خطوط ساده هست.

شلوميت: …

عرفان: (به آديرا نزديك مي‎شود. در حال نزديك شدن) اينجا كسي با عقايد تو كاري نداره، عقايد تو محترمه. (روي زمين مي‎نشيند. نزديك) مام سعي كرديم از انديشه مشتركمون حرف بزنيم. اينجا جات امنه و من مثل خواهراي خودم مواظب هر دوي شما هستم.

آديرا: (درگير، آرام و در خود، نزديك) نمي‎توني.

عرفان: چرا؟

آديرا: چون …

آذر: (صداي قدم‎هاي آذر درحالي‎كه به شتاب به پيش مي‎آيد.) سانديا پاشو وضعيت تنفس بنجاماس به هم ريخته.

عرفان: (برمي‎خيزد و به شتاب دور مي‎شود. ميكروفون با آديرا و شلوميت مي‎ماند. حين دور شدن) بنامي از آشپزخونه آب بيار.

بنامي: (در حالي‎كه دور مي‎شود.) رفتم. آذر آتيش اونجا خاموشه؟

آذر: (هم‎چنان‎كه دور مي‎شود.) نه هنوز. اما هيزم بيار!

سانديا: (در حال دور شدن) پيس بچه‎رو نگه دار! (دمي در سكوت و انعكاس قدم‎هايشان كه به شتاب دور مي‎شوند.)

جوناتان: (با فاصله) نبايد اينقدر تنهاش مي‎ذاشتن. (مكث، با آتش مشغول است اما در فكر) يه دنده‎ش بدجوري شكسته. راه نفسشو مي‎گيره.

شلوميت: (نزديك) اميدوارم حالش خوب بشه. (پيس بافاصله به آرامي در گوش‎ مايا مهربانانه نجوا مي‎كند و مايا گاه مي‎خندد. آديرا سرش را بين زانوانش گرفته است و بي‎دفاع به نظر مي‎رسد.)

جوناتان: منم همينطور. اگه سانديا نبود نمي‎دونستيم چكار كنيم.

شلوميت: آخه اينجا كه هيچي نيس.

جوناتان: سانديا يه كيف داره پره قرص و آمپولو ازين جور چيزا. فعلا كه داره جواب مي‎ده. تا ببينيم اين جنگ به كجا مي‎خواد بكشه. (آديرا خيلي آرام به طوري كه به سختي شنيده مي‎شود، مي‎‏گريد.) دوستت حالش خوبه؟

شلوميت: آدي؟ سرتو بلند كن ببينم. (مكثي بسيار كوتاه) آدي داري گريه مي‎كني؟ (گريه آديرا بالا مي‎گيرد و به صدايي نه چندان بلند مي‎گريد هم‎چنان‎كه سر بر زانوان خود دارد. پيس برمي‎خيزد و به سوي آديرا مي‎رود و هم‎چنان‎گه به سوي او مي‎رود سعي دارد چيزي به او بگويد.)

جوناتان: (بلافاصله) پيس تو نمي‎خواد كاري بكني بيا اينجا! (پيس بي‎توجه به راه خود ادامه مي‎دهد. صداي قدم‎هاي تنومند او به سوي آديرا طنين مي‎افكند.)

آديرا: (ناگهان سر بلند مي‎كند. در ميان چشم‎هاي خيس و صداي گرفته‎اش) اين چي مي‎خواد؟ (رو به پيس) برو! جلو نيا!

شلوميت: پيس اون ازت مي‎ترسه! بيا اينور پيش من. (پيس هم‎چنان سعي در گفتن چيزي دارد. شلوميت بر مي‎خيزد و در حالي‎كه به سوي پيس مي‎رود) خواهش مي‎كنم جلو نيا! (پيس به او بي‎توجه است و او را پس مي‎زند.)

آديرا: (بر مي‎خيزد.) نزديك نيا! بش بگين نزديك نياد!

جوناتان: (بر مي‎خيزد و در حال نزديك شدن به پيس و شلوميت) كاريت نداره. پيس آخه تو چرا آروم نمي‎گيري؟

شلوميت: (با كمي فاصله) مي‎رم بهشون بگم بيان! (اما درجاي خود مي‎خشكد. جوناتان نيز از حركت بازمي‎ماند. چون آديرا با حركتي سريع بطري‎اي را كه پيس به او داده بود را بر مي‎دارد.)

شلوميت: (فرياد مي‎كشد.) آدي اون بطري رو بنداز. (ديگر خيلي دير شده است. همه چيز در لحظه‎اي اتفاق مي‎افتد. پيس به او بي‎ترسي خيلي نزديك‎تر شده است و سعي دارد چيزي بگويد كه آديرا خيلي سريع بطري را به سر پيس مي‎كوبد. شلوميت جيغ مي‎كشد. مايا گريه شديدي از سر ترس، سر مي‎دهد. بطري شكسته مي‎شود و انعكاس آن در فضاي غار مي‎پيچد و تكه‎هاي آن اطراف پخش مي‎شود. پيس گيج شده اما هم‎چنان به‎ سختي سعي دارد چيزي به او بگويد.)

شلوميت: نه! اون تيكه بطري رو بنداز!

جوناتان: (به سمت پيس مي‎دود اما خيلي دير شده. انعكاس قدم‎هاي او) چكار داري مي‎كني؟!

آديرا: (نيمه بطري را كه در دستش مانده است را در شكم پيس فرو مي‎كند. پيس ناله‎اي مي‎كند اما فرو نمي‎افتد. آديرا دستخوش جنوني مي‎شود و چند ضربه ديگر هم به پيس مي‎زند در حالي كه بي‎وقفه فرياد مي‎كشد.) بمير ديگه! (پيس در دست‎هاي جوناتان فرو مي‎افتد و هر دو بر زمين مي‎افتند. ميكروفون با پيس است. صدايش مخدوش شده گويي خوني كه از حلقش برون تراويده مانع انعكاس صوت اوست. شلوميت نيز مي‎گريد و آديرا دستخوش جنوني است كه به آرامي رهايش مي‎كند و به شدت نفس‎نفس مي‎زند.)

جوناتان: (نزديك، فرياد مي‎كشد.) سانديا! (گريه شلوميت بالا گرفته است و مايا هم‎چنان تلخ مي‎گريد. بلند‎تر) سانديا! (پيس هنوز در تلاش گفتن چيزي است.)

بنامي: (لختي بعد انعكاس قدم‎هاي او، دم درِ حفره‎اي كه در آن هستند، مي‎ايستد. ابتدا تشخيص نمي‎دهد چه شده. مضطرب) بنجاماس حالش خيلي وخيمه! چي شده؟

جوناتان: (با عجله و مضطرب) آديرا با ته بطري بدجوري پيسو زخمي‎ كرده. عجله كن سانديارو صدا كن!

بنامي: (صحنه را در مي‎يابد. فرياد مي‎كشد.) سانديا! (ناباورانه) سانديا! (آديرا بطري در دست هم‎چنان تند نفس مي‎كشد.) سانديا!

عرفان: (انعكاس قدم‎هايش، در حالي كه به درون مي‎آيد) مگه نديدي سانديا نمي‎تونه بياد؟ (صحنه را در مي‎يابد.) يا خدا! (و به سمت پيس مي‎دود. در حال دويدن) بنامي، سانديا رو خبر كن! (بنامي در دم خارج مي‎شود و در حالي‎كه صداي او در فضا مي‎پيچد كه متناوب سانديا را صدا مي‎كند. همزمان عرفان پيس را در آغوش مي‎كشد.) آب بدين!

جوناتان: (برمي‎خيزد و در حالي‎كه به سرعت خارج مي‎شود.) رفتم بيارم!

عرفان: (رو به آديرا) بي‎رحم چيكارش كردي؟ (آديرا پاسخي نمي‎دهد اما نفس‎نفس‎هايش هم‎چنان ادامه دارد. پيس سعي‎ مي‎كند چيزي به عرفان بگويد. عرفان متوجه او مي‎شود. شلوميت گريه‎اش را متوقف مي‎كند. تا ببيند پيس چه مي‎گويد اما گاه‎گاه بيني‎اش را بالا ميكشد. مايا هم‎چنان مي‎گريد.) بگو عزيزم!

پيس: (با تلاش فراوان در ميان خوني كه از گلويش برون مي‎تراود.)آ…ها…وا (پيس به سختي جان مي‎دهد و حين جان دادن صداي خُرخري هم از دهانش خارج مي‎شود اما ديري نيز نمي‎پايد.)

بنامي: (عرفان شوكه شده است. صداي قدم‎هاي سانديا و بنامي كه به شتاب درون مي‎آيند. حين داخل شدن) نمي‎دونم فكر كنم تو قلبش زده!

سانديا: كيفمو يادم رفت بيارم!

جوناتان: (حيني كه وارد مي‎شود) آب تموم شده!

آديرا: (آديرا قدمي به عقب مي‎گذارد. گويي خود بدانچه كه كرده باور ندارد. بطري را بر زمين مي‎اندازد. بطري به زمين برخورد مي‎كند و خرد مي‎شود و انعكاس آن در فضا چندي فراگير مي‎شود.) مُرد…

 بنامي: (به خود آمده به سوي او حمله‎ور مي‎شود. حيني كه به سمت او مي‎‏رود) قاتل!

عرفان: (فرياد مي‎كشد.) نه! اگه بكشيش چه فرقي باش داري؟ (بنامي متوقف مي‎شود.)

آديرا: بكش! (مكث، فرياد مي‎زند.) بكشين!

عرفان: تو خودت مُردي!

آديرا: (دستخوش جنون مي‎شود. بلندبلند نفس مي‎كشد، به عقب حركت مي‎كند. حين عقب‎عقب رفتن) بكشين…بكشين. (و ناگهان به بيرون مي‎دود در حالي‎كه فرياد مي‎كشد.) بكشين! بكشين! (شلوميت باز به گريه مي‎افتد و اين صحنه در فرياد‎هاي آديرا كه تا مدتي هم‎چنان شنيده مي‎شوند و گريه تلخ شلوميت و مايا غرق مي‎شود. فريادهاي آديرا در هزارتوهاي غار گم مي‎شود و صداي گريه‎ شلوميت نيز در صداي درياي آرامي كه موج‎هايش به آرامي به ساحل شني مي‎رسند و باز پس مي‎روند، محو مي‎شود.)

صحنه سوم

آديرا و شلوميت كنار درياي جليله* قدم مي‎زنند. صداي مردمي كه اطراف ساحل در حال قدم زدن و يا در حال شنا كردن هستند، صداي شادي كودكان و صداي قدم‎هاي آن دو بر ساحل شني.

شلوميت: اين درياي جليله، اين مردم، اين سرزمين… يه جوريه انگار هيچوقت جنگي وجود نداشته.

آديرا: آسيباي جنگ تو روح مردمه!

شلوميت: يعني ممكنه يه‎ روزي فراموش بشه؟

آديرا: فكر نمي‎كنم. نگفتي چجوري پيدام كردي؟

شلوميت: اسمتو تو ليست زنده‎هاي جنگ، تو سايت سازمان ملل پيدا كردم. اومدم سراغ خونه پدريت فكر مي‎كردم حتما بايد اونجا رو بسازي …

آديرا: آره من به اونجا تعلق خاطر عميقي دارم اما نتونستم برگردم اونجا. كي به تو گفت من جليلم؟

شلوميت: ذره ذره ردتو گرفتم. سراغ تمام مدرسه‎هاي اورشليم كه راه افتاده بودن رفتم. تا اينكه متوجه شدم اصلا اورشليم نيستي. داستانش خيلي درازه. مي‎خواي اينجا بموني؟

آديرا: امكانش هست. راستش نمي‎دونم.

شلوميت: بازم مي‎خواي درس بدي؟

آديرا: نه!

شلوميت: يعني چي؟!

آديرا: (آهي مي‎كشد.) حقيقتش فكر نمي‎كنم چيزي برا درس دادن به اين نسلي داشته باشم كه تو  جنگ به دنيا اومدن.

شلوميت: چرا؟

آديرا: تو مي‎خواي چكار ‎كني؟ عكاسي؟

شلوميت: نه، من عضو صليب سرخ شدم. مي‎خوام برگردم امريكا. هرچند اسم پدر و مادرمو تو ليست زنده‎ها پيدا نكردم. اگه اونا زنده باشن موندگار مي‎شم و همونجا كار مي‎كنم. اگه نه هر جاي دنيا كه صليب سرخ بخواد مي‎رم. (مكث) آدي تمام اون كسايي كه تو غار باهاشون آشنا شديم به جز من و سانديا همه از بين رفتن.

 

*درياي جليله (Galilee Sea) واقع در شمال شرقي اسرائيل-فلسطين

آديرا: متاسفم. (مكثي كوتاه) سانديا كدوم بود؟

شلوميت: همون هنديه، پرستار بود اگه يادت باشه.

آديرا: (آه كشان) يادم مي‎ياد.

شلوميت: آدي چرا چيزي برا درس دادن نداري؟

آديرا: (مكثي طولاني) شلومي من يه آدم كشتم.

شلوميت: (مكث) ما آسيب ديده بوديم…

آديرا: سعي نكن به من آرامش بدي. وجدان من با اين حرفا آروم نمي‎گيره. جنگ خيلي قرباني گرفت. خيلي! حالا وقتي عظمت فجايع جنگو مي‎بينم، عميقا حس مي‎كنم كه هيچ فرقي با بانياي اين جنگ ندارم. من برا اين بچه‎هايي كه مي‎بيني هيچي ندارم بگم. راستش فكر مي‎كنم اينان كه بايد به من چيزي ياد بدن.

شلوميت: بايد به خودت فرصت بدي!

آديرا: گاهي فكر مي‎كنم بايد خودمو به پليس بين‎الملل معرفي كنم.

شلوميت: فكر مي‎كني واقعا بهت كمكي بكنه؟ چقد باورت مي‎شه كه آدماي اطرافت دستشون به خون آلوده نيست؟ مگه يادت رفته مردم بخاطر يه تيكه نون سر همديگرو مي‎بريدن؟ اين عذابي كه داري مي‎كشي مال همست!

آديرا: كاش به خاطر يه تيكه نون بود.

شلوميت: خيلي سخته مي‎دونم، اما…

آديرا: نه سعي نكن با من مهربون باشي. خواهش مي‎كنم. اين بيشتر عذابم مي‎ده. (مكث) اون بانويي كه از پشت خورشيد درميومد من بودم تو اون نقاشي.

شلوميت: منظورت چيه؟

آديرا: خيلي سختمه بازتر ازين برات حرف بزنم اما من هيچ تعلقي به اون چيزي كه بخاطرش آدم كشتم ندارم. به اون چيزي كه درس مي‎دادم هيچ اعتقادي ندارم. تو نمي‎توني درك كني. حقم داري. تو الان ازون چيزي كه هستي راضي‎اي. مي‎خواي به روح آسيب ديده انساني كمك كني ولي من به هيچكسو هيچ چيز تعلق ندارم.

شلوميت: بيا صليب سرخ ثبت نام كن. اينجوري آروم مي‎گيري.

آديرا: نمي‎خوام آروم بگيرم. مي‎خوام ببينم كيم!

شلوميت: اگه تو بازسازي جامعت سهمي داشته باشي فشار ذهنيت كمتر مي‎شه.

آديرا: كدوم جامعه؟ اگه برم سودان يا برم تو زاغه‎هاي فلسطيني نشين خيلي بيشتر احساس خدمت به جامعمو دارم.

شلوميت: باورم نمي‎شه كه اين تويي! (مكث) قبول داري اين جنگو آدمايي مثل عرفان تموم كردن؟

آديرا: شايد…(مكث) آره، اما اين جنگ بايد تو روح تك‎تك ما از بين بره. شلوميت من خيلي عوض شدم. عذاب من فقط كشتن اون سياه نيست! چي باعث مي‎شه كه يه ملت فكر كنه اَبَرملته؟ ارزشا! اين ارزشاي لعنتي! برترياي نفرت‎انگيز نژادي! بهره‎كشياي اقتصادي! و من به خاطر تك‎تك اينا آدم كشتم!

شلوميت: ما كجا پا گرفتيم؟ به بستري كه توش بزرگ شديم خوب نگاه كن! ما همه به اين ويراني نياز داشتيم…

آديرا:  شلوميت من مي‎خوام اون بانويي باشم كه از پشت خورشيد در مياد. (مكث) تا اون موقع نمي‎دونم چه‎كار مي‎خوام بكنم.

شلوميت: (مي‎ايستند.) چرا مي‎دوني! خيلي خوشحالم برات. (مكثي كوتاه) داره كم‎كم غروب مي‎شه. من بايد برگردم اورشليم. خيلي دلم مي‎خواست بيشتر بات حرف مي‎زدم اما اين چيزيه كه خودت تو تنهاييت بايد از پسش بربياي. مي‎دوني كه چي مي‎گم؟

آديرا: مي‎دونم. ممنونم ازت. (مكثي كوتاه) اعتراف مي‎كنم كه خيلي عوض شدي!

شلوميت: تو بيشتر! (مكث) خيلي بيشتر! از هم خبر مي‎گيريم. مطمئنم دست به كاراي بزرگي مي‎زني!

آديرا: (پوزخندي از سر غم) اميدوارم موفق باشي.

شلوميت: فقط يه چيز ديگه. يه‎كم سخته اما گوش كن. (مكث) پيس اومده بود كه برا آهاوا يا آديرا بميره. چي مي‎تونست تا اين حد مارو عوض كنه؟ من عميقا بهش ايمان دارم. به بانو آهاوا فرصت بده از پشت خورشيد طلوع كنه. (آديرا را در آغوش مي‎گيرد. در همان حال) خواهش مي‎كنم با خودت مهربون‎تر باش! (شلوميت دور مي‎شود. در حال دور شدن) به حرفام فكر كن!

آديرا: (نزديك، لختي درنگ) شلوميت؟

شلوميت: (مي‎ايستد. بافاصله) جانم؟

آديرا: ممنونم.

شلوميت: (شاد و آرام) مي‎بينمت! حتما قبلِ رفتن مي‎بينمت! (صداي قدم‎هايش بر ساحل شني كه هم‎چونان دور مي‎شود. ناگهان باز به آديرا رو مي‎كند. با فاصله‎اي بيشتر) من بهت ايمان دارم!

(آديرا آرام آهي مي‎كشد و بر پهنه ساحل دمي قدم مي‎زند و آنگاه موسيقي آرام بالا مي‎گيرد.)

 

پايان