در باب چگونگي عشق مولانا بر شمس
تمام راه ها به يك جاي مي رسند. حقيقت يكيست و هيچ چيز جز او نيست ...
و اين تنوع براي بشر سرگردان در انتخاب راه ها حيرت انگيز است و او در قدم برداشتن آزاد.
كرات در اعماق كهكشانها راه خود مي پيمايند و هيچ كس را ياراي ايستادگي نيست.
مرگ انسان آگاه نعمت است. زندگي اش بهره اي.
نرمترين ايساده ترين است و جهان به لطف خضوع، برپا. چنانكه در طوفان، درخت تنومند بر مي افتد اما علف خم مي شود. خوشا تسليم ...
عظمت حيات كه تنها براي ما در زمينمان اين مادر مقدس خلاصه مي شود، ره مي پيمايد و هيچگاه به پايان نمي رسد.
آدميان در درون حلقه بسته حياتشان، حيات مي پذيرند و بدرون حيله باز مي آيند همانگونه كه هزاران بار ديگر آمده اند و برون رفتن نمي توانند.
خوشا آنكس كه مورد مرحمت بي كران معبودِ محبوب قرار مي گيرد.
خوشا آن حياتي كه از حلقه تنگِ تولد و زندگي و مرگ رها مي شود ... خوشا يك نظر او ...
خوشا جانهاي شوريده ... آنها كه از صورتهاي ظاهر مي گذرند و براي هزاران قرن، كشف ناشده و بكر باقي مي مانند.
خوشا دل آنكس كه با رحم گل آذين است.
حيات ما سراسر از اينان است و از قول دوستي جهان براي اينان ايساتاست كه در اين خراب آباد همچنان از ازل تا به ابد ذكرگويان خداوندگارند.
خداوند دمخوري و دوستي آنان را به ما ببخشايد.
خداوند ياراي انديشه كردن و تعمق به زندگيهاشان را باز بخشد كه حيات يكسر كوتاه است و فرصت بسيار اندك.
خداوند ذره اي به ما عشق ببخشد تا ذره اي از عشقش را دريابيم. تا اندكي از عاشقانش فراگيريم.
خوشا جان شيفته مولانا كه با شوريدگي خود ده ها هزار شوريده از قرون قبل و بعد باز گرفته و جانهايشان رها كرده است.
بوسه اي بر جان ديوانه او...
آنكس را كه از عشق سرشار مي شود را، توان سكوت نيست و توان سخن سرايي نيز.
عشق حيات رقصهاي جانهاي پاك است.
حيات سرشار صلحي است كه آدمي را ياراي دريافتن آن نيست.
خوشا آن صلح كه اگر درنيابي در بكرترين جايجاي هستي درنخواهي يافت.
ديوانه ايم بر تو كه حركت مستانه پروانه بدرون هستي، هستي. خواهان توايم كه پرواز پرپروانه اي در سكوت شگرف و عميق حيات. پرنده پروانه را مي درد. پروانه در جان پرنده جان مي گيرد و جان مي بخشد. همه چيز دوار مي چرخد.
پروانه تواي ... پرنده تواي ... پرواز تواي.
شكار تواي ... و شكارگر تو.
بگذار به هر كوي نظر اندازيم، تو را دريابيم.
پرمان ده ...
بدرانمان ...
رهايمان كن ...
پروازمان ده ...
« اي يار برجه »
توصيف منطقي عشق مولانا بر شمس ممكن نيست.
همين است كه گفتيم و همين هم نيست.
اگر هم كمال و ياراي ادراك آن را داشتيم سخن نمي توانستيم گفت.
گرچه اكنون آنچنان سرشاريم كه خواهيم گفت و خواهيم گفت و واي به حالمان اگر ذره اي در دل بخواهيم و بتوانيم دهان ذهن برگشاييم كه ما گفته ايم.
كه ما هيچيم و هيچ چيزيست. و از اين رو چيزيست كه ياراي بد گفتن از خويش نداريم كه ما توايم و هزازان هزار هزاره در دست هاي تو بوده ايم و زبان ما در دم بميرد اگر باز گوييم كه ما، ماييم.
خدايا عشق ما را افزون كن و ما را يكسر بسوزان.
خدايا رحم را شامل حالمان كن آنچنان كه دريدن وجود هر هستي بخشيده اي دلمان را دراند.
بگذار همواره دريابيم كه هيچيم و هيچيم و هيچيم و يادآورمان باش كه هرچه هستيم از توايم و توايم خود نيستيم.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،