روح تابستانی...

و سکوت آرام فرو میگیرد روح تابستانی را که زانوان به کبودی رفتهاش
خاک را نوازش میکنند...
چشم همه جهان بر تو بسته میشود چون تو میبینیاش
رها میشوی در ابدیتی که پایانیش نیست چون تو میبینیاش دامان
سردش را چون روحی فراگیر میپراکند...
و کلاغها دهان باز میکنند به غارغارهای ابدی همچونانکه ذرهذره
هستی من در زهدان
برگهایی که روی در میکشند و میمیرند آب میشود و تنی را توان
دریافتنش نیست...
سحر پریازانی
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۸ ساعت ۱:۵۱ ق.ظ توسط سحر پریازانی
|
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،