شيرين‎ترين رايحه‎هاي روز به دو نيمه سنگم مي‎كنند

چنان سكوتي كه ساليان مي‎پايد بويناك گشته‎ام

چنان زمزمه‎اي در گوش‎هاي كودكانه آبايي‎ام

اين‎جا تنها ابديتي رخ نموده است

تنها كودكانه‎اي كه تكفير مي‎شود و صدايي كه به دورش مي‎اندازند

جهان با چنين تاريكي و در هم و بر همي هنوز تو را باز تاب مي‎دهد

تو را که در دالان‌های ابدی ذهن من مجنون و برگشت‌ناپذیر می‌دوی و

سایه دامن سپیدت در بی‌نهایت چرخ می‌خورد و تکرار می‌شود

چرخ می‌خورد و نگاه مرا در می‌نوردد و تکرار می‌شود

چرخ می‌خورد و مرا به زیر گام‌هایش می‌فرساید و تکرار

می‌شود

تکرار می‌شود و چشمان گنگ مرا به اعماق درون فرو می‌فکند

به سیاه‌چاله‌ای که پایانیش نیست...

 

سحر پریازانی