دیوانگی...

شيرينترين رايحههاي روز به دو نيمه سنگم ميكنند
چنان سكوتي كه ساليان ميپايد بويناك گشتهام
چنان زمزمهاي در گوشهاي كودكانه آباييام
اينجا تنها ابديتي رخ نموده است
تنها كودكانهاي كه تكفير ميشود و صدايي كه به دورش مياندازند
جهان با چنين تاريكي و در هم و بر همي هنوز تو را باز تاب ميدهد
تو را که در دالانهای ابدی ذهن من مجنون و برگشتناپذیر میدوی و
سایه دامن سپیدت در بینهایت چرخ میخورد و تکرار میشود
چرخ میخورد و نگاه مرا در مینوردد و تکرار میشود
چرخ میخورد و مرا به زیر گامهایش میفرساید و تکرار
میشود
تکرار میشود و چشمان گنگ مرا به اعماق درون فرو میفکند
به سیاهچالهای که پایانیش نیست...
سحر پریازانی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت ۹:۵۷ ب.ظ توسط سحر پریازانی
|
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،