(صداي قدم‎هاي آن دو و سروصداي انفجارهاي پياپي در ترنم محزون مردي كه زير صداي محزون عودي نيز آن را همراهي مي‎كند و بيشتر آواست تا خوانش، گم مي‎شود. در فروكش اين ترنم، آن دو را روبروي در غار مي‎شنويم كه صدايشان انعكاس يافته است. از صحنه درگيري كمي دور شده‎اند اما صداها هم‎چنان پي‎ياپي به گوش مي‎رسند. تنها صداي جنگنده‎هاي هوايي نيستند.)

شلوميت: (هم‎چنان نفس‎نفس مي‎زند اما كمي بهتر است. از سر احتياط با صدايي خفه صحبت مي‎كند. مشمئز) چه بويي مي‎ياد!

آديرا: (مثل شلوميت با نفس‎هاي نامنظم) بو جسد موندس. معلوم نيست چي اينجا خروار كردن.

شلوميت: خفه كنندس.

آديرا: (بي‎ترديد) آره، اما بايد بريم تو.

شلوميت: دم درش داريم خفه مي‎شيم. بريم تو؟

آديرا: كجا بريم؟ كجا مي‎تونيم بريم؟

شلوميت: آديرا بوي عفن اون تو…

آديرا: (تند مي‎شود.) بس كن ديگه! فك كردي كجايي؟ (عصباني مي‎شود و صدايش را كمي بلند مي‎كند و صدايش در برابر دهانه غار انعكاس بيشتري مي‎گيرد.) وسط عفن هستيم. هر روز بيشتر از ديروز. (خشم و نفرت) هممون مرداريم. هممون بو كثافت مي‎ديم. (مكث، آنگاه: ) بايد بريم تو.

شلوميت: (درمانده) تا كي؟

آديرا: (هم‎چنان خشم‎گين) تا هر وقت كه دووم بياريم. (لجاجت بر سر زنده ماندن) اگه لازم باشه جسدم مي‎خوريم.

شلوميت: (متهوع) آديرا خواهش مي‎كنم. دارم بالا مي‎يارم.

آديرا: هر چقدر مي‎خواي بالا بيار بعد مي‎ريم تو. فهميدي؟

شلوميت: …

آديرا: (آرام‎تر) پشت سرمون هيچي نيس. هيچي. نه فقط خونوادمون و كشورمون. تمام زمين نابود شده. (صداي جنگ تن به تن دو مرد درست پايين پاي آن‎ها به گوش مي‎رسد و در پي آن شلوميت تقريبا پر سرو صدا شروع به بالا آوردن مي‎كند.) ملتها دارن همديگرو تيكه پاره مي‎كنن. هيشكي نمي‎خواد اون‎يكي باشه و همه دارن نابود مي‎شن. (مكث، نگاهي به شلوميت مي‎كند.) در عجبم داري چي بالا مي‎ياري؟ چي تو معدت هس؟ آديرا به سوي شلوميت كه هم‎چنان در كشاكش تهوع است خيز بر مي‎دارد و دست روي دهانش مي‎گذارد.) شششش! (شلوميت در ميان تهوع و ناتواني مفرط، سعي در كنترل تهوع خود دارد.) بلند شو. بايد بريم تو غار. (در حالي كه بلندش مي‎كند. نجوا كنان) يكي داره اينوري مي‎ياد. (آرام بلند مي‎شوند. و با احتياط به درون غار قدم مي‎گذارند. قدم‎هايشان در فضاي غار منعكس مي‎شود. شلوميت از فشار هواي مسموم درون غار دچار تهوع مي‎شود. آديرا فورا دست روي دهانش مي‎گذارد. نجوا كنان) فقط پنج دقيقه عُق نزن. دستتو بذارس رو شونم. (و هم‎چنان زير لب، نجوا كنان تكرار مي‎كند: ) دووم بيار، دووم بيار.

(آديرا، شلوميت را كشان كشان به دنبال خود مي‎كشاند. نجواي «دووم بيار» او و انعكاس قدم‎هايشان در صداي صد‎ها سرباز كه سرودي نظامي را با صدايي مستحكم مي‎خوانند، در مارش‎هاي نظامي كه آن‎ها را همراهي مي‎كند و در صداي رژه‎شان گم مي‎شود. در لابلاي صداي سربازان گاه صداي فرياد مرد يا جيغ كشدار زني كه به قهقرايي سقوط مي‎كنند، شنيده مي‎شود. در فروكش آن، باز آن دو را در فضاي غار داريم. غار مملو از جسد‎هاي بر هم انباشته است. صداي جيغ كوتاه شلوميت كه انعكاس آن براي مدت كوتاهي در فضاي غار مي‎ماند. صداي مسلسل‎ها و بمب‎ها هم‎چنان با فاصله ادامه‎ دارند.)

آديرا: مگه تا حالا جسد نديدي؟

شلوميت: (متهوع و مشمئز) پام فرو ميره تو بدنشون!

آديرا: طبيعيه. اينا خيلي وقته اينجا موندن!

شلوميت: چشام هيجا رو نمي‎بينه.

آديرا: همون بهتر كه نمي‎بينه.

شلوميت: (مي‎ايستد. متهوع) وايسا! (آديرا مي‎ايستد. با فاصله‎اي بسيار كم) كجا داريم مي‎ريم؟

آديرا: نمي‎دونم.

شلوميت: واقعا فكر مي‎كني اينجا مي‎شه دووم آورد؟

آديرا: نمي‎دونم.

شلوميت: اگه راه برگشتو پيدا نكنيم چي به سرمون مي‎ياد؟

آديرا: همينجا مي‎ميريم. مثل اينا!

شلوميت: (بي‎تاب و عصبي) من نمي‎خوام اينجا بميرم!

آديرا: (صبور و بي‎تفاوت) به هر حال ازون بيرون مردن بهتره.

شلوميت: هيچم بهتر نيست!

آديرا: جدي؟ پس بهتر بود… ،

شلوميت: (صدايش را پايين مي‎آورد.) آديرا اونجا يه نوري هس!

آديرا: كجا؟

شلوميت: (دستش را دراز مي‎كند.) بيا نزديكم. (به هم نزديك مي‎شوند. و در تاريكي به يكديگر مي‎چسبند.) اونجا. درست روبرو.

آديرا: آره.

شلوميت: (خيلي آهسته) يكي اونجاس!

آديرا: (صدايش را فرومي‎خورد.) صبر كن! (مستاصل) كفشاتو درآر! مي‎ريم طرفش. (خيلي بي‎سروصدا كفش‎هايشان را درمي‎آورند. و به سمتي كه نور را ديده‎اند حركت مي‎كنند. صداي پاهايشان با انعكاسي ناچيز شنيده مي‎شود. نجوا كنان: ) چاقوتو درآر!

شلوميت: گمش كردم.

آديرا: بي‎عرضه! (صداي چاقوي ضامن‎داري كه باز مي‎شود و در فضا طنين مي‎افكند.)

شلوميت: به نظر نمي‎ياد نور چراغ باشه.

آديرا: اينقدر به من نچسب!

شلوميت: اين ديگه چيه؟

آديرا: نمي‎دونم.

شلوميت: (متهوع) دارم خفه مي‎شم. (باز بالا مي‎آورد.)

آديرا: (راه مي‎افتد. در حال دور شدن) بمون همينجا.

شلوميت: (از شدت تهوع نفس‎نفس مي‎زند. نزديك) نه، مي‎ترسم.

آديرا: (ناگهان مي‎ايستد. بافاصله) يا خدا!

شلوميت: چي شده؟

آديرا: جلو نيا! (و ناگهان خود نيز بالا مي‎آورد.)

شلوميت: (به سمت او به تندي حركت مي‎كند. در حال نزديك شدن به آديرا) آديرا؟ كجايي؟ (به او مي‎رسد. و پيش از آن‎كه متوجه آديرا شود به سويي كه نور از آن مي‎تراويده خيره مي‎ماند. جيغ خفه‎اي از ته گلويش مي‎كشد. انعكاس صدايش در غار طنين مي‎افكند.)

آديرا: (خود را باز مي‎يابد. اما ناتوان است. نزديك) بايد از اينجا دور شيم! اينا رو سوزوندن!

شلوميت: (اعصابش متزلزل شده است. نزديك) اينا همه بچه بودن! (و زير گريه مي‎زند و تهوع امانش نمي‎دهد و به زانو بر روي زمين مي‎افتد.)

آديرا: اينجا خيلي مسمومه! (سعي در بلند كردن او دارد اما خود نيز فرو مي‎افتد. شلوميت بيهوش مي‎شود. در حالي‎كه سعي در كنترل تهوع خود دارد: ) شلوميت؟ شلوميت؟ نبايد اينجا بخوابي! (تهوع امانش را مي‎برد.)