شعر عاشق
همچنان ذهن تو را نفس ميكشم
و آنچنان اشك چشمان تو از شوق عشق ميگريند و
درون دامنم و دهانم و پستانهايم میریزند كه
سراپا صوت سيال ترانه ميشوم
من فراسوي جهشها و خيزابها و سكونهاي ذهن تو چون نسيمي ميوزم و ادراك ميكنم
زيبايي از وراي چشمان تو نمايان است
و من بي آنكه بخواهم عريانم
و پوشش اندام رسيدهام گيسوان سياهم است و بس
ما پيش ميتازيم و پيش ميتازيم تا گور، تا خاك، تا آرامش
من در آرزوي آغشته شدن به گلبرگهاي رزهاي بويناك و مستانه صورتي ميسوزم
در آرزوي قبري از اقاقيا
و ميپيچم به تو
تا زندهام به تو خواهم پيچيد
چونان تماس مغناطيسي سيالي كه بيپايان تو را طي خواهد كرد و باز به ابتداي تو خواهد رسيد
من تشنه شعري هستم كه از تو بسرايد
و در من بجوشد
ديوانه مطيع ناخنهاي زخم زننده و مهربان شعر عاشق
و در تمناي عشقي كه باز گردد باز، دكمههاي پيراهنم را باز ميكنم
و رو به پنجره جناغ سينهام را به تماس نسيم صبح پنجره ميسپارم
هيچ نگريستهاي كه باز ميسرايم و ميسرايم و ميسرايم؟
و خواهم سوخت براي لحظهاي كه آفتاب عشق من باز از فراسوي كوههاي سرد
سر بر آورد و بسوزاند و بميراند مرا
پا به روي وزن و قافيه و معنا مينهم
گيسوان من به روي خاك كشيده ميشوند
فرياد ميكنم ميان لبخندي كه از ميان دندانهايم ميرويد، ميان كوهي كه تو را اي عشق گم كردهام
گيسوانم نميتوانند كه نرويند
من ديوانهام و كلامي براي رهايي نمييابم
انگار ساز تو اي زن سياه شبق زده ميان شكم من مينوازد
همچنان كه گيس من دانه از خاك بر ميچيند و ميتاباند چون مادري متبلور از عشق
آه من فرياد مادري مادر ناشدهام
و در آرزوي كودكي در زهدان چرخ ميخورم و ميتابم و ميپيچم به هم و
كسي را ياراي بارور كردنم نيست كه چون باران بباراند عشق را اندرون سينه چاكيده من
درخت ميشوم
حرمان سوخته جنگلها را شفا ميبخشم
و ميرقصم
سراپا شعرم
سراپا شعرم
سراپا شعرم
و ياراي بازگشتنم نيست
بارورم كن
بارورم كن
بارورم كن
درون مغز من هفت زن عريان و مست كنار بركهاي و آتشي به رقص درآمدهاند
از ساز لوليای كه به آواز نشسته است و
چون دانههاي انار ميرويند
چون نهالهاي سيب سرخ وحشي
زنانهام
زنانهام
زنانهام
درون كالبد تو ميشوم و انفجارش ميدهم
تو را مست كردهام مست
مرا جز تو كسي توان دست يازيدنم نيست
تو را چون شمني زرد چشم به دنبال خود ميكشانم و دستانم را از فرزانگي زمين ميانبارم و
به دهان تشنه و خشك تو ميرسانم
به روي پايت ميپاشم كه بي پاپوشي ميخرامد چنان كه گويي مرد نيست
زنانگيات را ميسرايم
هنگامي كه كنار درخت به خواب ميروي و من محو ميشوم
من عريان سر دست برده ميشوم
زندگاني مرا چارهاي نيست
و من انفجاري در درونم تا به ابد
مرا مردهاي فرض كنيد
جسم مرده مرا برقصانيد تا گورم چونان عروسكي زيبا
دامنهاي سرختان را چاك كنيد
تا در زمينه سبز بهار رسيده در بهاران بدرخشد
همچنان كه من براي زمينم خواهري بودم پاك
ما فناييم
فناييم
فناييم
و بيشتر هنگامي كه سرانگشت روغن خوردهام را از طراوت گل سرخ
به روي سينه تو ميكشانم تا صليبي بگشايم از پيكر به خواب رفته تو.
گمان ميبردم مسيحايي
تو را من به دوش ميكشم
مسيحايم
مسيحايم
مسيحايم
هيچ آتشي مرا گرم نخواهد كرد
بيرحمانه بوتههاي گس سرخس گناهان را از پيكر خويش
با خوني كه ميجهد در آب بركه ميدرانم از ريشه و نشئه ميشوم از حضور بيانتهاي عشق
پاكم و مرا ياراي گريز از گناهانم نيست
مرا شب روز ميشود با تو و روز دگرگون ميشود در هواي شب
مرا شعر ميكِشد از گيسوانم
مرا شعر پر ميدهد به آغوش تو
كه زير درخت بيد عريان و خيس فروافتادهاي از باران
من ناتوانتر از ناتواني تو عصاره هستي تو را در چنگ ميكشم و بر بالينت ميرقصم
مرا آرماني نيست
آرماني نيست
آرماني نيست
و من تو را خواهم كشت از عشقي كه پايانيش نيست
و ما فناييم
فناييم
فناييم
همچنان كه كلام با عظمتي كه در خويش نهفته دارد از حضور بي عبور معنا
ميتركد ميان دندانهاي كولي وحشي عريان در آوازي حقيقي
همچنان كه دامنهاي قرمز چاكيده ميپوسند بر تن شما كه جان مرا آرزوييد
و ميبريد مرا سر دست كه جاني شكوفا داشتم
همچنان كه ميزاييد و فرزندان روشن خويش را از دالان عشق و هستي و مرگ عبور ميدهيد
تا دم گيرند و بگريند و بميرند
ما فناييم و فناييم و فناييم
به همان سادگي دستان تو از گوشت و استخوان و از عشق
كه دورتر ميان كوهستانهاي پاييز به جا مانده از
خواهش لمس پستانهايم كه ميان بالاپوشهاي حرير و عشق و باران با خويش بردهام به دور …
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،