بودای درون...

همیشه فکرهایم یا بهتر فضای ذهنیام غرق بازماندههایی میشوند که هرچند قسمتی از دنیای بیجان به حساب میآیند اما کار و کردارشان بسیار پیچیده مینماید. خاصیتی به غایت ماهوی که زاییده زمان و ذهن است. مثل توری که زمانی عروسی شمالی روی صورت خود میکشیده تا شرم خویش را پنهان دارد، مثل قنداق یک نوزاد که حالا در ایالات متحده به بازوی عروس امریکاییاش تکیه میکند و در پارکی که نشانی از او ندارد قدم میزند و نمیداند سال را نو نخواهد کرد! یا مثلا نوشتهای که بیآنکه بدانیم دارد در اعماق یک کمد یا کشو به زندگی خود ادامه میدهد و قسمتی از جوانی مارا با خود به گور میبرد یا عکسی پدرت که حالا وجود ندارد انداخته است و تو را نحص نشان میدهد که خدا میداند گرمت است یا سردت است یا چیزی میخواهی که این آدم بزرگها نمیفهمند و پس از این همه سال گریان و عبوس از من میخواهی! درختی که پدربزرگت در آن حیاط قدیمی کاشته و خود حالا قسمتی از همان درخت است. گوری با سنگی خاکستری که نشست کرده است و جای گریهها و زجههای بسیاری را بر خود دارد، درختان قبرستان که کمک میکنند مردهها از ریشههای آنها بالا بروند و به بازدیدکنندههای خود نگاه کنند، سلام دهند و سایهای فراهم کنند، مبلی فرسوده از نشستنهای بسیار، گوشواره طلایی که بیرحمانه پس از تصاحب فرزندان فروخته شده است، بالشت چرب دوران مریضی، تارهای مو و خانههای رها شده متروک که زمانی جایگاه شادی و اندوه مردمان بودهاند. عمارت بیبی ... (که یادم نمیآید) در شیراز، عالیقاپو، خانههای رو به سقوط دوران قاجار که بیم و امید خانوادههای چند همسری را با خود به اعماق خاک میبرند. قلعههای وهمآلود بریتانیا و خانههایی که ناگاه درمه گم میشوند، کلیساهای ارمنساتان که بوی بخورهزارهها در آن ابدی باقی است و نقوش عسیی و مریم و عشق به شیرهای سنگی و خدایان مخوف باستانی پیوند میخورد و یکی میشود. چشمان چین و چروک خورده و ترک برداشته رو به کوری پیرزنانی که احمدشاه را هم دیدهاند و احمدشاه اگر از گور برخیزد و فنجانی چایی لبسوز بخواهد از شمایل موجودی که به جای تو میبینند باور پذیرتر است، زیبایی دامن زن قاجاریای که از عشق ناصرالدینشاه اشکها بر آن شکانده است و حالا کجاست؟ بوی لباسی که شسته نشده در گنجه رها شده است؛ چشمان یوزپلنگی که میگویند آخرین یوز ایرانی است و معدهاش را کرم گرفته است و دارد میمیرد و نگاهش تا مغز استخوانت را میدرد، عطر تند مردانهای که شبی در میگساری با بوی سیگار وینیستون یکی شده است، نفتالین، رایحه پاکیزه نفتالین و لباسهای زنی رعنا با رنگهای خواستنی که هرگز و هرگز باور نمیکنی از آن مادر تو بوده باشند، قوطی سیگاری فلزی با نقش کشور انگلستان که هنوز در آن خرده توتونهای پدربزرگی که دیگر نیست وجود دارد، خودنویسی که روزی جرات کردهای اولین و خامترین نامه عاشقانهات را با آن بنویسی. به اطرافت کن! غرق در این آثار هستیم. نقاشی دو خورشید دخترکی که سرطان چشم داشت و یک چشمش را درآورده بودند و او تنها خورشیدهایی میکشید که چشمهای خودش بودند... نگاه کن! به ساختمانهایی که پیشینه و آباء هر شهری هستند و که در حال محو شدنند نگاه کن. ببین ما چقدر نسبت به آنچه بودهایم بیمهریم. چقدر راحت با دستهامان جلوی بینی و دهانمان را میگیریم تا گرد پدرانمان که از فرو ریختنشان از اعماق ساختمانهای قدیمی بلند میشود آزارمان ندهد. چقدر راحت چشم از حوض آبیای که زمانی ماهیهای سرخ مادرمان یا مادر مادرمان در آن میرقصیدند چشم میپوشیم و به زیر ضربههای دردناک کلنگهای کارگران رهایشان میکنیم.
رویه و قیافه شهرهای ما به شهرهای داستانهای ترسناک بدل میآید که پدرانمان در پیشگوییهای آخرالزمانی با چشمانی حیران میخواندند. ما واقعیت ذهن خویش هستیم. ملیتی که تاریخ خویش را پاک میکند. که تاریخ نیز به اعماق اساطیر و گمانهها رانده میشود بیآنکه قدری باور کنیم تکتک ما تاریخ است و حتی اگر خود را پارهپاره کند.
این نمودها اطراف ما هستند و از جهان مردگان با ما حرف میزنند. جهانیکه اگر قدری بیهراس به آن نگاه کنیم در مییابیم که هنوز شاید خیلی دیر نیست. شاید هیچوقت دیر نیست. شاید ما هرگز نتوانیم این سرعت سرسامآور اجتنابناپذیر را قدری کندتر کنیم اما اگر نسبت به روح زندگی آگاهتر باشیم، اگر همه منهای جهان را یک من و همه را از او بدانیم شاید قدری هنگامیکه با دست دیگران را کنار میزنیم که اول باشیم آرام و ذرهذره با جانهای دیگر تن و روح یکی کنیم. هنگامیکه چناری کهن را با نقشهای موهوم و هراسی موهوم از باور مردمان که 500 سال با مردمان یکی شده بود اره میکنیم یا بودایی را از دشمنیای موهوم و تیره به توپ میبندیم. همیشه جای پاک آگاهی خالی است. اینها هم برای تغییر در هیچچیز نیست. تنها دلمشغولی است که گاه ذهنمان را به خود مشغول میدارد.
روی میزم دوربینی متعلق به جوانیهای پدرم وجود دارد که عکسهای زیبایی با آن انداخته است و گاه من با آن چشمان وحشی کودکی و آن دماغ همیشه کوفته در آن میدرخشم! حالا من با آن عکس میاندازم. عکسهایی که ملغمهای از من و پدرم و تاریخ هستند. هرگز به آن آنقدر نمیچسبم که یکسر در گذشته و کهنگی و عصاره آن غرق شوم و هرگز آن را در دره فراموشی و تاریک ذهن غرق نمیکنم!
س. پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،