ابدیت

امروز میگذاشتم قدمهایم سبک و آرام مرا به خانه ببرند. شاد بودم. چیزیکه حالا نیستم و تقصیر از هیچکس نیست چون هیچ پدیدهای توانایی و لیاقت گرفتن شادی را از دیگری ندارد. شادی میجوشد. فطری است. وجود دارد و در تمام سلولهای کیهانی نهفته است. نگاه میکردم و میدیدم که چگونه مرگ ذرهذره تمام طول حیات با ما اجین است. سفرم را تا انتها میدیدم. وهمی که سراپرده را در بر میگیرد و خود با ابعاد عظیمالجثهاش وهمی بیش نیست و دست که به طرفش دراز کنی محو میشود. من دست به طرفش دراز کردهام و دستم از هیبتش رد شده است. دیر هنگامی است. مثل برکهای که فرو افتادن سیبی که تمام عظمت شگفتآور جهان درون آن را از او میگیرد. آخرالزمانی در خود. در هزارتوهای درون. کورهراهی که به هیچ ختم میشود. به فضای عظیم حقیقی که خود نیز مجاز است. به هستی ناب؛ به هیچ! به کهکشانهای عظیم که در فواصل تنهایی انسان قد علم کردهاند. تنهایی انسان. تنهایی. دره بیانتهای تنهایی. هزارتوهای درون که به هزارتوهای جهان منتهی میشوند و مرگ چقدر در برابر آن حقیر مینماید...
از دفتر یادداشتها
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،