رتيل بويناك از روي پيكر گسترانيده‎ام بر مي‎خيزد

رتيلم به وسعت انديشه‎هاي خوفناكم

و سرما به اعماقم مي‎تازد

هنوز آسمان را مي‎بينم و فصلي به كار ورق خوردن است

لب‎هاي به مرگ شده‎ام را تكان مي‎دهم و در حيراني زندگي‎اي كه مي‎لغزد مي‎مانم

هنوز زنده‎ام

هنوز انسان‎واره‎ام

هنوز انديشه‎هايم را از جهان ذهنم برون مي‎دهم

اشكي بر دره‎هاي خشكيده چهره‎ام چونان سيلي مذاب سر ريز مي‎شود

هنوز نيمه‎نيمه شده روحم به خواستن تو به اهتزاز در مي‎آيد