
رتيل بويناك از روي پيكر گسترانيدهام بر ميخيزد
رتيلم به وسعت انديشههاي خوفناكم
و سرما به اعماقم ميتازد
هنوز آسمان را ميبينم و فصلي به كار ورق خوردن است
لبهاي به مرگ شدهام را تكان ميدهم و در حيراني زندگياي كه ميلغزد ميمانم
هنوز زندهام
هنوز انسانوارهام
هنوز انديشههايم را از جهان ذهنم برون ميدهم
اشكي بر درههاي خشكيده چهرهام چونان سيلي مذاب سر ريز ميشود
هنوز نيمهنيمه شده روحم به خواستن تو به اهتزاز در ميآيد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۹:۴۴ ق.ظ توسط سحر پریازانی
|
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،