فرزانگی
پس از سالها دربهدری و رنج به جستجوی خدا دست آخر در یک کویر بیانتها در حالیکه کمکم داشت به اندیشه مرگ تسلیم میشد بالاخره او را دید و به فرزانگی رسید. بزرگترین خورشید هزارهها در حال غروب بود و کمی بیشتر از نیمش در افق باقی مانده بود و در خود میسوخت. باز ایستاد. لبانش به هم دوخته شده بودند. تمام کویر را اثیر و طلا برداشته بود. او را درست جلوی خورشید و همقدرش با هیئتی سایهگون افتان و خیزان در حال پیش آمدن یافت. چندی نگذشت که سایه با زبان آویزان و تشنه لهلهزنان در بیست قدمیاش رسید و پارس کرد و چند قدم پیش آمد. روبهروی یکدیگر قرار گرفتند و خدا از سالک آب خواست و بیرمق خود را روی زمین رها کرد. سالک دستپاچه گویی از خوابی آمده باشد یا تازه به خواب رفته باشد بند چرمی خمرهاش را بیآنکه به یاد آورد چندی پیش ناامیدانه دورش انداخته بود پایین آورد و در آن را به یک اشاره کند و کوزه را آرام در دستهایش سرریز کرد و خدا آرام سر زیبایش را خم کرد و از چشمه گوارایی که از کوزه سالک میجوشید نوشید. زبان رنگپریدهاش سرخ شد و آرام چشمهای زردش را بالا گرفت و به صورت سالک نگاه کرد که دیگر خود نبود؛ او بود، کویر بود، خورشید بود و انعکاس ناچیزی فرومانده در چشمهای زردی بود که تصویر خیالی او را در اعماق ذهن کیهانی تا ابد تکرار میکرد. لختی بعد دو مار و یک سمندر و دقایقی بعد عقربی نیز بدانان پیوستند. گاه یکی صبر میکرد تا دیگری سیراب شود و سرش را کنار بکشد تا او نیز بتواند آب بخورد. سالک سر بلند کرد و در دوردست ماده یوزی دید که به همراه دو تولهاش در هرم گرمای کویر موجزنان و آرام پیش میآیند. آسمان و زمین و خورشید در سرخیای بینظیر میسوختند و عقابی در دوردست بالا چرخزنان این همه را نظاره میکرد.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،