«آسمان ابر است. نمی‌توانم بگویم انسانم! لبخندی آرام پهنه صورتم را در خود می‌گیرد. به سگم نگاه می‌کنم و نمی‌توانم بگویم که سگ نیستم. می‌دانم ذهنم باز به اعماق نقب زده است و آرام از پنجره که دیگر چندان چیزی در آن پیدا نیست و درختان کهن چنار و کلاغ‌ها رفته‌اند خیره می‌شوم و اقاقیای عریان جلوی در دستی تکان می‌دهد. نمی‌توانم بگویم اقاقیا نیستم، کلاغ نیستم، چنار نیستم و این احساس مدام در من منفجر می‌شود که من، این پدیده‌ای که با آن به جهان می‌آییم همه‌چیز هست! گویی هیچ بیرونی وجود ندارد و تمام جهان تنها در درون ماست. وقتی از شکل انسانی‌ام تهی می‌شوم احساس رهایی عمیقی می‌کنم. برخی فکر می‌کنند انسان بودن وزن سنگینی دارد. من رهایی ناشی از انسان نبودن را مثل رها کردن خستگی پس از یک کوهنوردی طولانی با بردن ناگهانی پاهایم در چشمه‌ای سرد می‌دانم. وقتی بی‌آن‌که خود بدانی قسمتی از چشمه شده‌ای! زندگی حیرت‌آور است. مدام غافلگیرت می‌کند! گاهی فکر می‌کنم که ای کاش کمی بیشتر وقت داشتیم!»

(قسمتی از یادداشتهای گاه و بیگاه)

سحر پریازانی