شکار
جنگل سبز بود. گرمای اردیبهشت، رسیده و تازه صورت را نوازش میداد. آواز پرندگان تاریکی جنگل را از ترسی که میتوانست غریبهای را در خود گیرد، رها میکرد.
توریست جوان تصمیم داشت کمی جلوتر سفرهاش را باز کند و نهاری بخورد که پایش در یکی از تلههای شکارچیان گیر کرد. از درد به خود پیچید. تله آهنی گوشت و استخوان پایش را به دندان گرفته بود. تلاش کرد طرفین تله زنگ زده را باز کند و دندانههای آهنین آن را از گوشتش جدا کند. مدتی با آن کلنجار رفت اما آنقدر توانایی نداشت پس تصمیم به صبر گرفت. توریست جوان با خود فکر کرد که شکارچیان میآیند و حتما آزادش میکنند.
خون زیادی از بدنش رفته بود و خورشید رو به غروب گذارده بود که شکارچیان سررسیدند و آزادش کردند. بعد دستها و پاهایش را به چوبی بستند و درست مثل خرس یا گرگی که شکار کرده باشند بردندش. در کلبه جنگلی به شکارچیان دیگر ملحق شدند. از چوب بازش کردند، لختش کردند و همهگی به او تجاوز کردند. نیمهشب توریست جوان از شدت درد نالید. یکی از شکارچیان مست و نیمهعریان بیدار شد و باز به او تجاوز کرد.
فردا او را به یک باغوحش محلی فروختند.
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،