سرریز

به علی غفاری
آنچنان شعرم که توان سرودنم نیست.
آنچنان سرریز میشوم در تو
در ظرف تیره عمیقت
در درههای ژرف هراسناک درونت با کنگرهها و صخرههای برآمده که دهان خویش را ترسناک به روی هستی کج کرده، خورنده نگاه میکنند
با پیردرختان که چون دستان پیرزنان، خشکیده و سیاه از دل سنگهای هزارهای پیش برون ریختهاند
در حفرههای دستنیافتنی پیکر ماهگونت
در دو حفره تیره و گود رفته چشمانت
و بر دستانت
بر درههای آبی و کویری دستانت جاری میشوم و چون سیلابی که پایانیش نیست از درون تهی میشوم و در توده وصفناپذیر تو یکی میشوم با مفهوم بودن و لغزیدن.
بودن و ماندن
آرام و تنها لرزیدن
گرم چون ماری که ذرههای خویش را رقصان بر شنها فرو میگذارد و لختی دیگر باد ابدیاش را نابود میکند ... چونان که گویی هرگز نبودست
سرد
سرد
سرد در تو چون مارماهیای که غلیان میکند در روح آب
در تو
در حفرههای آبی آبگینه تو
در غارهای عمیق دریایی تو که گمشدگان را باز پس نمیدهند
در قعر چاهی که به هیچ ختم میشود
در تو
در زمزمههایی که از اعماق تو بر لبهای جسمانیام گذراندهام
سرریز چون آبی که پایانیش نیست
چون زمزمهای که عمری را در خود میگیرد
سرریز چون رودی که اجساد مادر ماهیان را دور میبرد
دور میبرد از تو
و چون روحی که در کالبدی سرریز میشود و تو را به اعماق آبی خویش میبرد تا رهایت کند
تا بشکوفاندت
و تا بشکافدت از صلیب سینههایت و مروارید جمجمهات در دم
آن هنگام که عروسان خرامان دریایی برای نگاه کردن باقی میمانند...
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،