
من هراسيدهام!
به اندازه هجوم كبوتران سپيد به فضاي آسمان در تهاجم قدمهاي رهاي كودكي به يكباره، هراسيدهام
به قدر سياهي كه چشمخانه چشم ماده گنجشك را در هجوم دريده گربهاي فراميگيرد به آشيانهاش، هراسيدهام
كودكي كه ربوده ميشود
راههايي كه بسته ميشوند و درهايي كه به تيرگيهاي جنگلهاي خاموش در شب باز ميشوند
هراس فزاينده كودكي كه دستهاي مادرش را ميان ابوالهولهاي روان بازار بويناك نمييابد و تنهايي ابدي و درد …
درد دلگير مرگ جوجه اردكي در اولين انوار صبحگاهي و اشك
اندوه كودكاني كه در ژرفترين جايگاه شادي بازي ميكنند از پنجرهاي در بلنداي ساختمانهاي متروك فروخورنده و كلاغي كه كليد خانه را دزديده است
اولين اشكهاي كودكانه پس پنجرهاي كه رفته تو را هرگز پس نميدهد باز و خيرهگي در افقي كه رنگ ميبازد و شبي كه بازآورنده ارواح سپيدي است كه باز خواهند آمد در اتاقي كه چهار ديوار اعوجاج كشيدهاش در هم هراسنده تر از همه هراسهاي جهان است
هراس اسكلتي كه از پس در رو مينمايد
گربههاي تيرهاي كه تكرار ميشوند
جادوگري كه با دماغ دراز به سوسكي بزرگ بدل ميآيد
هراس، هراس خوفناك روحي كه بيرون پنجره به نظارهات ايستاده است و بينوايي نيمهشبي كه مادر به مخوفي و هراست باز ميآورد با قانون بيبازگشت «بايدت كه در اتاق خود بيارامي عزيز»!
سحر پریازانی
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،