به زیر دستان شفابخش تو گسترده میشوم چون دشتی سبز و نمناک از باران فریبای آغاز خزان
به زیر چشمان تیره مردابهای کهنت چشم از ابدیتی فرو خورنده باز میکنم...
و نبضی لرزان بر گردن مردهام به صدا در میآورد ناقوس این ده ویرانه را...
پاییزی دیگر...
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱:۳۶ ب.ظ توسط سحر پریازانی
|
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،