«با خودم فکر می‌کنم که این یک‌سالی که بدن او در حال تجزیه بود، من چه حال و هوایی داشته‌ام؟ این عمیقا ذهن مرا در خود گرفته است. دوست ندارم هرگز، هرگز، هرگز او را فراموش کنم. درس بزرگی به من بود... مرگی که خانواده‌ام را فرا گرفت. چقدر راحت روی دختر بیچاره قضاوت می‌کردم. حالا که می‌تواند تیغ قضاوت را از گلوگاهم بردارد؟ دیگر برای تمام این‌ها دیر شده است. تمام مدتی که پیکرش تجزیه می‌شد و کرم‌ها از بدنش بیرون می‌زدند و از چشم‌هایش درون می‌رفتند و بیرون می‌آمدند من چه می‌کردم؟ عظمت یک عشق بزرگ سراپایم را گرفته و بود به او می‌پیوست. هنگامی که کرم‌ها قلبش را می‌خوردند چه؟ چقدر آرزوهایش برایش مهم بودند که توانست آن را با مرگ عوض کند و چقدر من که در جذبه نوشتن فرو می‌روم کرم‌خورده شده‌ام؟ زندگی برایش ارزشی راکه در نظر من دارد نداشت. هدف نداشت. نمی‌خواهم اندوه نبودنش را فراموش کنم. نمی‌خواهم مرگی را که پنجه در پنچه به پشتی صندلی‌ام به جای من تکیه داده است را فراموش کنم.»

از دفترِ یادداشت‌ها